تبليغاتX
نگذار به بادبادک ها شلیک کنند!
همه ی آدم ها تنها هستند، حتی اگر ندانند!
شک نکن که همیشه همینطور است برای من.

آره همیشه مرحله ی بعدی تردید است. که چی؟! اصلا دیگر بهش فکر نمی کنم. چون هیچ فایده ای ندارد. این شک را بیخودی کش نمی دهم.

خوب بعضی وقت ها هم من اشتباه می کنم ولی معمولا بعدا معلوم می شود. بعضی وقت ها هم من درست فکر می کنم اما مقصر شناخته می شوم.

مهم نیست! نیت تو مهم نیست. دیگر برایم مهم نیستی.

خداحافظ... خاطره شدی!

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  شنبه 1385/04/31ساعت 21:22  توسط اینجی  | 

احساس کسي را پيدا مي کنم که موقع حرف زدن زبانش مي گيرد و کسي حوصله ندارد حرف هايش را گوش کند.

چند ثانيه يک بار نگاه مي کنم ببينم اين گوشي لعنتي آنتن مي دهد يا نه؟!

انتظار که مي دانيد يعني چي؟!

 

احساس مي کنم هيچ چيز واقعي نيست؛ همه چيز پوچ است. خواهش مي کنم نگذاريد شخصيت واقعيتان و قصد بدي که داشتيد برايم رو شود! نه به خاطر خودتان! به خاطر خودم که نسبت به همه چيز احساس بدي پيدا مي کنم.

فکر مي کنم به کمک نياز دارم ولي کمک خواستن خودش خطر کردن است؛ از کجا معلوم که کسي بهم جواب دهد؟ از کجا معلوم که واقعا کمکم کنند و بدتر نشوم؟!

هنوز هم بايد کسي باشد....

رويايم، فکرم را خراب نکنيد!

خراب نکن!

نه!

کمک!!!!!!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/28ساعت 22:49  توسط اینجی  | 

 

چه حس غريبي است تنهايي.

و چه غير منتظره مي آيد.

گاه و بي گاه خود را به رخ مي کشد و ...

کاش تنهايي ها را هم مي شد بخشيد يا قسمت کرد.

شرط مي بندم موتسارت هم احساس تنهايي مي کرده. قطعات اش (ADAGIO، ANDANTE و حتي  (ALLEGRO دلتنگم مي کند.

بيکاري هم شده دردسر! (البته نه از اون "دردسر" قبلي ها)

من را بگو که به فکر تنها زندگي کردن بودم! (البته نمي دانم فرقي هم مي کند با الان؟!)

دلم مي خواهد دوباره (4 باره) فيلم نفس عميق را نگاه کنم. فقط همين يک کار مانده تا مرحله ي دِپرسينگ‌(!) ام کامل شود!

اين شب ها واقعا کم مي آورم. هزار تا آه مي کشم تا شب تمام شود.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/21ساعت 21:5  توسط اینجی  | 

 قلقلکم مي آيد براي کشف يک آدم جديد.

براي شناختن يک آدم با تمام خصوصيات منحصر به فردش و کشف تدريجي ِ وجود و گذشته اش.

هر آدمي گذشته اي دارد. گذشته اي که شايد هرکسي نتواند و درواقع اجازه نداشته باشد ازش سر دربياورد و راجع بهش بداند.

دارم وارد قسمت هاي خطرناک مي شوم؛ مي دانم.

يکي نيست بگويد: مگر سرت درد ميکند؟

خوب من هم مي گويم: نه اتفاقا چون درد نمي کند دلم "درد سر" مي خواهد!

ولي هميشه جالب ترين قسمت روابط خاص (!) برايم همين "کشف" بوده. جالب نيست؟ هر آدم خودش يک دنيا است؛ يک دنيا دارد. دنياي بعضي ها خسته کننده، دنياي بعضي ها نفرت انگيز و مال بعضي ها خيلي جالب است.

هيچ ديوانه اي دنيايش را براي کالبد شکافي به من قرض مي دهد؟؟! 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  سه شنبه 1385/04/20ساعت 15:45  توسط اینجی  | 

 

لطفا نظر بگذارید! می دونید که برای شروع نظرات از همه چیز بیشتر کمک می کنه.

 

 

                                                  از طرف اینجی و باریش

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 17:29  توسط اینجی  | 

هر کداممان سعي مي کنيم با جملات تيزمان بيشتر تنفرمان را نسبت به هم بيان کنيم. اين جور مواقع اين کلمات بسيار تاثير گذار تر از کلمات محبت آميز به نظر مي آيند.

احساس عجيب ِ تنفر همه ي وجودمان را مي گيرد و بعد انزجار و عصبانيت. احساس مي کنم به يک روانپزشک احتياج دارم که حداقل بيشتر از خودم بفهمد.

نه! ممکن است او هم حالم را به هم بزند. ممکن است از آن آدم هاي خسته کننده و يکنواخت باشد يا از آن آدم هايي که چيزي نمي فهمند و خودشان را فهميده ترين مي دانند و با نگاه هاي عاقل اندر صفيح روح آدم را خراش مي دهند.

واي! خيلي بدبين شده ام. من تا حالا با روانشناسي که اين خصوصيات را داشته باشد برخورد نکرده ام ولي حالا...

حس بدي دارم؛ تنفر واقعا روح آدم را به گند مي کشد.

يک دفعه ياد ناطوردشت افتادم. البته من فردا خوب مي شوم و مثل هولدن کارم به بيمارستان نخواهد کشيد.

راستي چه قدر برايم جالب است وقتي مي روم ميدان انقلاب و رمان ناطوردشت ِ سلينجر را که 3-2 سال پيش خواندم، براي دوستم مي خرم و چند دقيقه بعد صداي ره گذري را مي شنوم که به دوستش مي گويد:"ناطوردشتو خوندي؟" و سريع بر مي گردم تا صاحب صدا را ببينم.

رفتن به ميدان انقلاب هميشه برايم جالب است. خيلي وقت ها در آنجا تصادفا آشنايي را مي بينم. حتي اگر آشنايي را هم نبينم، عبور آدم هايي که کتاب خريده اند و يا راجع به کتاب صحبت مي کنند، برايم جذاب تر از ديدن آدم هايي است که از خيابان ولي عصر مي گذرند و...

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/18ساعت 18:23  توسط اینجی  | 

 

"من" خودم را زير نظر مي گيرم؛ مثل کارآگاه ها کوچکترين حرکتي را مي بينم و نتيجه گيري مي کنم. من از دست خودم خسته مي شوم و "خودم" از دست "من"!  

"خودم" به "من" مي گويم:  بسه ديگه! خسته شدم! اينقدر من رو زير نظر نگير!  "من" مي گويد: پس     کي رو زير نظر بگيرم؟!

حق دارد خوب!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/14ساعت 14:47  توسط باریش  | 

 

      به شانه‏ام زدي
که تنهايي‏ام را تکانده باشي

به چه دل خوش کرده‏اي؟!
تکاندن برف
       از شانه‏هاي آدم‏برفي؟

           اتاق

در اطراف خانه‎ي من
آن کس که به ديوار فکر مي‎کند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگين
و آن که به جستجوي آزادي‎ است
ميان چارديوار نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد

بقیه ی شعر ها را می توانید اینجا ببینید.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/14ساعت 14:31  توسط اینجی  | 

 

بالاخره بعد از یک سال و اندی اینجا را ساختم!

فعلا حرفی نیست.

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1385/04/11ساعت 21:48  توسط اینجی  |