قرعه <تخريب پاركهاي جنگلي تهران> اين بار به نام پارك جنگلي <خرگوشدره> صادر شد.
بدين ترتيب، خرگوشدره بعد از 2 پارك جنگلي لويزان و سرخهحصار كه هر دو در همين يكسال اخير تخريب شدند سومين پارك جنگلي تهران است كه قرار است بزرگراه ديگري را از ميان خود عبور دهد.
به موجب طرح شهرداري تهران قرار است به منظور اتصال بزرگراه همت به آزادگان كه بخشي از آن از داخل پارك جنگلي خرگوشدره عبور ميكند، بالغ بر 4000 اصله درخت ديگر قطع و ريشهكن شود.
اين در حالي است كه شهرداري تهران پيش از اين نيز يك بار ديگر در يك عمليات شبانه و غيرقانوني در سال 83،اقدام به تخريب بخشهايي از اين پارك كرده بود كه با ممانعت منابع طبيعي مواجه شد و با تشكيل پرونده در محاكم قضايي اين عمليات تا به امروز متوقف ماند.
در اسفندماه سال 83،لودرهاي پيمانكار شهرداري تهران، شبانه وارد پارك جنگلي خرگوشدره شدند و در كمتر از يك ساعت بيش از 1200 اصله درخت 35 ساله را ريشهكن و قطع كردند.
با اين حال آنچه از اظهارات اخير مديرعامل سازمان فني مهندسي شهرداري تهران ميتوان استنباط كرد، اين است كه قرار است يكبار ديگر ريههاي تنفسي اين شهر در گوشهاي ديگر از پايتخت به طور شبانه از ميان برداشته شود.
.........................(مطلب کامل)
اما قرباني ديگر كداميك از پاركهاي جنگلي تهران است؟ پارك جنگلي قوچك؛ اينجا هم قرار است با تعريض اتوبان بابايي چندين هزار اصله درخت ديگر قطع و ريشهكن شود و مطابق معمول منابع طبيعي هم قبل از وقوع حادثه به جاي موضعگيري شفاف و ارائه اطلاعاتتنها به انكار و تكذيب ميپردازد تا بالاخره شبي فرا رسد كه قوچك هم به سرنوشت قبليها دچار شود و اينچنين ريههاي تنفسي اين شهر به بهايي نازل حراج ميشود!
منبع:اعتماد ملی
من که ديگر بزرگ شده ام. پس چرا هنوز حيواناتم مي ميرند تا برايشان گريه کنم؟! مگر نه اينکه بچه ها گريه مي کنند؟! پس وقتي آدم بزرگ شد، حيواناتش هم نبايد بميرند، تا گريه نيفتد.
توی قاب خیس این پنجره ها عکسی از جمعه ی غمگین می بینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا تو چشاش ابرای سنگین می بینم
امروز روز نحسي بود. آنفولانزاي هلندي!! معلوم نيست اين لعنتي ديگر از کجا آمد تا دليل ديگري براي غصه به دستم دهد. تا حالا يک شاخه گل هلندي هم به دستم نرسيده، تا حالا حتي خواب هلند را هم نديده ام اما آنفولانزايش آمد حيوان زبان بسته ام را کُشت. فقط بدبختيها و درد و مرضشان به ما مي رسد.
داره از ابر سیاه خون می چکه جمعه ها خون جای بارون می چکه
اتفاق وحشتناکي بود. امروز صدايش را مي شنيدم. جاي خالي اش را مي ديدم. چشم هاي دوست داشتنيش، آخرين نگاه بي حال و ضعيفش جلوي چشمم بود. عذاب وجدان داشتم از اين که ديشب و موقع مريضي اش خانه نبودم. تنها نبود اما من را کم داشت تا بالاي سرش نازش کنم و گريه کنم، تا آرزو کنم زنده بماند.
اصلاً عجيب نيست! مگر حيوانات نمي توانند چشم هاي دوست داشتني داشته باشند؟!
(نمي دانم چرا دارم حرفم را براي چند نفري که ممکن است اين نوشته را بخوانند اثبات مي کنم.)
نمي دانم مادرم چه فکري مي کند که براي دلداري دادن به من مي گويد: "عيب نداره، خودتو ناراحت نکن. آنفولانزا حتي آدم بزرگشم مي کُشه تو بعضي جاها. اين که ديگه حيوونه."
خوب حالا چون آدم ها هم مي ميرند، دليل مي شود که از مردن حيوانات ناراحت نشويم؟! چه ربطي دارد. کُلاً مرگ و مير چيز وحشتناکي است.
خنجر از پشت می زنه اون که همراه منه
چه طور مي شود کسي هم زندگي را دوست نداشته باشد، هم مرگ را؟! به قول لني* زندگي را دوست ندارم، با اين حال مرگ را هم دوست ندارم. چون دوست ندارم جايي بروم که نمي دانم کجاست. حداقل مي دانم زندگي هر چقدر هم بد، همين است که مي بينم اما راجع به مرگ چيزي نمي دانم.
به هر حال تحمل کردن مرگ ديگران سخت تر است.
----------------------------------------------------------
1- لِني شخصيت اصلي کتاب خداحافظ گاري کوپر نوشته ي رومَن گاري است. من و لني در اين مورد مثل هم فکر مي کنيم. البته آنچه که بعد از ستاره آمد، کاملاً حرف هاي لني نبود.
نه خير! مثل اينکه نمي شود وبلاگم را درگير اين ماجرا نکنم. همين ماجراي اخير؛ فيلم رابطه ي جنسي هنرپيشه ي زن تلويزيون را مي گويم، البته اگر واقعاً خودش باشد. من که فيلم را نديده ام، اگر هم مي ديدم شايد تشخيص نمي دادم، مگر من کارشناسم.
اول فکر مي کردم نبايد اين مساله را اين قدر توي بوق و کرنا کرد و پخش کرد. اما حالا مي دانم که بيشتر مردم نه تنها از جريان اطلاع دارند، بلکه فيلم را هم ديده اند.
اول که نوشته ي يک وبلاگ نويس را خواندم که مدعي بود تقريباً همه اين فيلم را مي بينند و رد و بدل مي کنند، باورم نشد. اما حالا ديگر مطمين شده ام.
اينجور وقت ها مي شود خصوصيات واقعي ِ مردم را فهميد؛ مثل يک آتشفشان غير فعال که ناگهان فعال شود و درونش را نشان دهد.
آن شخص (هنرپيشه يا هرکس که هست) به هر دليل از رابطه ي جنسي خودش فيلم گرفته(حتي مطمين نيستم که از وجود دوربين خبر داشته يا نه) و ماجرا از اين جا شروع مي شود که آن فيلم پخش مي شود. وحشتناک تر از اين کار خبيثانه (پخش کردن فيلم)، اين است که به شدت از فيلم استقبال مي شود!! به نظر من فاجعه همين جاست که اين فيلم مدام دست به دست و مشاهده مي شود. حتي شنيده ام که CD اش به قيمت 8000 تومان هم فروخته مي شد. به نظر من علت موفقيت ِ (!!) اين فيلم در دو عامل خلاصه مي شود: 1- داشتن جنبه ي خاله زنکي و به عبارتي فضولي (شما بخوانيد کنجکاوي) و سر در آوردن از مسايل خصوصي يک هنرپيشه. 2- جذابيت سکسي! اين دو مورد باعث شد که اين فيلم از تايتانيک هم بيشتر بين مردُم بچرخد!! به قول سارا لقماني از هر ده نفری که بپرسی، هشت نفر فیلم را دیده اند و دو نفر دیگر خود خواسته اند که نبینند. فقط کافی است اراده کنی تا بیست دقیقه از خصوصی ترین لحظه زندگی دو انسان را در دو سال گذشته مقابل چشمان خود ببینی.
جالب اينجاست که نيروي انتظامي و مسيولين دارند نظر کارشناسي مي دهند که آيا فيلم واقعاً مربوط به آن هنرپيشه ي نگون بخت بوده يا نه!! به اين معني که آقايان هم فيلم را ديده اند. (احتمالاً مکرراً چون در حال بررسي بوده اند.)
امشب آفلايني با اين مضمون برايم رسيد: بياييم براي احترام به حريم خصوصي انسان ها و هم بستگي وحمايت و احترام به تمام زنان ايراني از ديدن فيلم رابطه ي خصوصي يک انسان خوداري کرده و تمام کپي هاي آن را نابود کنيم.
من هم آن را براي ليستم فرستادم. 3 نفر که آنلاين بودند، هر کدام عکس العملي در جهت مسخره کردن و مخالفت با اين آفلاين نشان دادند. يکي گفت: اوه خوب شد گفتي، CD شو داري به من بدي ببينم؟! آن يکي هم آشکارا شروع کرد به مخالفت کردن که: اين يه فيلم سکسيه، جالبه، طبيعيه... و آخرش هم آب پاکي را ريخت روي دستم که: ولي دختره عجب دافيه! نه؟! نفر سوم هم به شيوه ي غير مستقيم خودش مسخره کرد. و البته هر سه نفر پسر بودند.
در آخر فقط مي توانم بگويم متاسفم از اين که جامعه ي ما به اين نقطه ي بيمارگونه رسيده است که زير لفاف دين داري، ناموس پرستي و باغيرت بودن و حتي روشن فکري و...، در چنين مواقعي ظرفيت خودش را با تکثير چنين فيلمي آشکار مي سازد.
اين هم لابد از گور "اين اروپايي هاي مفسد و کثيف" بلند شده است. ها ها!
ما همه خوبيم. زندگي مي کنيم براي آنکه نگويند مرده ايم.
هنوز بارِ زندگي و دست و پا زدن و غرق شدن را بر دوش مي کشيم.
هنوز سنگيني ِ تفاوت با ديگران را بر شانه هايمان حس مي کنيم. شايد هم ارزشش را داشته باشد؛ ذره اي متفاوت بودن با ديگراني که جذب سيستم و يک دست بودن ِ ماشيني شده اند.
ما همه خوبيم. افسرده ايم اما. شايد از داشتن ِ ارزش هايي که پيدايش نمي کنيم. ارزش هايي که گويا دست نيافتني شده اند اينجا. و با حسرت مي نگريم دلخوشي ِ آنهايي را که ارزشي نداشتند براي پيدا نکردن يا از دست دادن.
آنها هيولايشان را پيدا کرده اند. همان که همه را مي بلعد. بي آنکه حتي حس کنند بلعيده شده اند. اما من حس مي کنم بلعيده شدنشان را؛ با آن موهاي سيخ سيخ مکعبي شکل يا پف کرده ي جلوي رو سري. با آن مُد هاي مختلف و با آن سي دي هاي سکسي ِ خريداري شده. با آن تفريح هاي زود گذر، با آن فيلم هاي تجاري، کمدي ِ پر فروش، با آن کتاب هاي خاک گرفته، با آن نگاه هاي عبث و نزديک بين، با آن پروفايل ها که عکس هايشان را در آن پوستر کرده اند؛ با آن خط چشم هاي هوس انگيز و ژست هاي جذاب و با آن برداشت هاي سطحي از همه چيز و...
ما همه خوبيم. نگران نباش درد ِ افسوس خوردن و تنها بودن و نا اميدي تنهايمان نمي گذارد.
مشروب ِ فراموشي هم اثر ندارد بر اين دردها. فعلاً از سيگار گيجم و سر دردي هشت ماهه دارم.
پانوشت: افیون جات در خط آخر تشبيهي بيش نيست.
فيلم هاي سينما 4 و سينما ماورا معمولاًحرف نداره ولي به شرط اين که بعد از فيلم ننشيني پاي نقدش که حسابي گند مي زنند به فيلم و البته به اعصاب! يارو اومده فيلم کن لوچ (زندگي خانوادگي) رو نقد کنه خودش همون اول اعتراف مي کنه که فيلم هاي ديگر کن لوچ رو نديده و کلاً زياد خوشش نمياد از کارهاي کن لوچ!! اون يکي منتقد هم که ظاهراً طرفدار کن لوچ است، مياد فيلم کن لوچ رو با سريال نرگس مقايسه مي کنه!! خدايا يعني مي شه سريالي تا اين حد آبدوغ خياري رو با فيلم کن لوچ مقايسه کرد؟! باورنکردنيه! انگار سريالش چقدر هم شاهکار بوده که ملاک شده براي اينها! لابد با اين حرفش مي خواست يه پپسي براي صدا و سيما باز کنه!
سينما ماورا همه فيلمي نشون مي ده و تنها چيز ماوراييش اينه که دو تا منتقد مي نشينند و همه چيز رو بي ربط هم که شده به دين ما وصل مي کنند (حالا فيلم خارجي بوده ها!) و چهارتا آيه و حديث هم براي اثباتش نقل مي کنند.
پخش فيلم شهر مجازات که ديگه خيلي جالب بود. فيلم رو به قول خود آقاي عالمي (استاد دانشگاه و منتقد برنامه) فقط براي اين پخش کردند که به ما ياد بدن هر فيلمي رو نگاه نکنيم! هه هه! بعدش هم فقط کم مونده بود نام بُرده به کارگردان فحش بده! چرا؟! چون فيلم ماجراي يه پدريه که توهم زده فکر مي کنه بهش الهام مي شه که گناهکاران رو بکشه. فرشته ليست هم بهش مي ده. يارو شروع مي کنه به کشتن آدم هاي توي ليستش (به خيال خودش اهريمن ها ولي در اصل آدم هاي در و همسايه ) جلوي چشم دو تا پسرهاش. و پسر بزرگترش رو که باهاش مخالفه وادار مي کنه به همکاري توي قتل...
خلاصه قتل هاي زنجيره اي که قاتل فکر مي کنه منجي اي از طرف خداست و از او دستور مي گيره و...
يعني اينقدر شورش رو توي مذهب در اوردن که يارو توهم مي زنه و شروع مي کنه به آدم کشي. فيلم حسابي شوک مي داد به آدم. مخصوصاً با پايانش که نشون مي ده پسر کوچيکه که جانشين پدر شده و داره قتل ها رو ادامه مي ده (حتي برادرش رو هم کشت) ، کلانتر شهر شده و پليس FBI همچنان قاتل رو پيدا نمي کنه، يعني اين ماجرا ادامه دارد!
****
رفتيم سينما سپيده فيلم جديد کن لوچ رو ببينيم. فيلمه DVD بود با کيفيت افتضاح! 100 جا گير کرد، يارو مي زد جلو که خَش هاي DVD رو رد کنه. بالاخره جماعت روشنفکر هم که تحمل مي کردند و فحش نمي دادند، خونشون به جوش اومد با اين فيلم پخش کردن. شايد بيست دقيقه از ورودمون به سالن گذشته بود که همه بلند شديم اومديم بيرون بليط هامون رو پس بديم؛ فايده نداشت اينطوري فيلم ديدن. بعد از يه ساعت جر و بحث با نگهبانه، حاضر شد زنگ بزنه به صاحب سينما. خلاصه بليط ها رو امضا کردند گفتند در طول هفته بريم يا پولمون رو پس بگيريم يا دو تا فيلم ببينيم.
آخه کجاي دنيا يه دونه DVD به سينماها مي دن و هرشب همون DVD رو پخش مي کنند تا اين افتضاح به بار بياد؟! مثل اينکه سيستم طوريه که همه جا چه بخوايم چه نخوايم بايد علاف بشيم و زمان رو هدر بديم.
دادخواست براي حذف مجازات سنگسار از قوانين ايران : امضا کنید لطفاْ
صدور حکم سنگسار براي زني که مورد تجاوز قرار گرفت

از روي بي حوصلگي و دلتنگي وسط روز روي مبل دراز کشيده بودم.
گفت: چي شده؟! چرا ناراحتي؟!
گفتم: همه چيز
اشکام داشت جلوي ديدمو مي گرفت.
فکر کنم منظورمو متوجه شد. برای همین داشت توضيح مي داد که: خوب به هر حال همينه ديگه، نبايد ناراحت باشيم چون کاريش نمي تونيم بکنيم... نمي تونيم اون ايده آل هايي رو که مي خوايم داشته باشيم. ولی چيزهاي شادي هم هست...
گفتم: آينده که سياه تر از الان مي شه. خاطرات هم هميشه غمگينم مي کنه. حتي يادآوري خاطرات شاد، چون که تموم شدن و ديگه بر نمي گردن...
ياد اين آهنگ فرهاد افتاده بودم که خيلي دوست دارم و قبول دارم: " کيست که بتواند آتش بر کف دست نهد و با ياد کوه هاي پر برف قفقاز خود را سرگرم کند يا تيغ تيز گرسنگي را با ياد سفره هاي رنگارنگ کُند کند يا برهنه در برف دي ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بينديشد..... نه، هيچ کس! هيچ کس چنين خطري را به چنان خاطره اي تاب نياوَرَد از آن که خيال ِ خوبي ها، درمان بدي ها نيست بلکه صد چندان بر زشتي آن ها ميفزايد..."
گفت: همين ديدت اشکال داره...
بلند فکر کردم: بدبختي هيچ راه فراري هم وجود نداره. انگار هرجا مي خواي فرار کني بسته ست.
دلم مي خواست يه جايي فرار کنم که اونجا تنها باشم. اما جايي نيست که برم. چقدر دلم مي خواست يه کلبه بالاي کوه داشتم. تنهايي، يا فوقش گاهي با يه دوست، به شرطي که اونم از کوه، سکوت و طبيعت خوشش بياد. دلم مي خواست توي برف باشم. اسکي کنم. صبح خواب ديده بودم رفته ام اسکي. تاثير کتاب خداحافظ گاري کوپر بود. حيف که اسکي يه ورزش بورژواييه. حداقل تو ايران که فقط مال بچه پولدارهاي مُرَفَحه!
گفت: شايد خوب باشه پيش يه مشاور بري که بهت بگه زندگي چيزهاي شادي هم داره، مي توني به اونها فکر کني...
اشکام ديگه صورتمو خيس کرده بود.
گفتم: اگه يه روانشناس خوب بود، کسي که حرف آدمو بفهمه، مي رفتم پيشش تا ببينم اين زندگي مشکل داره يا من؟! اصلاً من با زندگي مشکل دارم. نمي تونم باهاش بسازم...
نمي دونم چه مرگم مي شه. نمي دونم چرا اينقدر زود دلتنگ مي شم. شايد اينا همه معلول ِ ايده آليسم منه. شايد معلول ِ حساسيت بيش از حد. (حد رو کي تعيين مي کنه؟! حد لابد همون چيزيه که اکثريت دارن و بيش از اون مي شه "بيش از حد")
اگه بخوام خودمو از نظر روحيه توي دسته بندي اي قرار بدم، مي گم جزو ايده آليست ها يا ايده آل گراها هستم. شايد همينه که کار رو خراب مي کنه. وقتي مي بيني ايده آلت وجود نداره يا داره غرق مي شه، يا بهش نمي رسي، آدم غمگيني مي شي.
يه سوالي هست که شايد بهتره از "فرويد" بپرسم؛ نمي دونم چرا آدم هميشه دلش مي خواد ديگران درکش کنند، چرا آدم اول با کسي دوست مي شه که بيشتر باهاش تفاهم داره؟! چرا آدم به اين تفاهم و نقاط مشترک نياز داره؟!

حالا اين تفاوت ها هم آزار دهنده شدند. احساس مي کنم به همون اندازه تابلو هستم که انگار يک نفر بخواد مخالف جهت حرکت ِ يه جمعيت راه خودشو باز کنه و حرکت کنه. به همين اندازه احساس بيگانگي مي کنم با بقيه.
مثلاً يک موردش: نظرات پست قبل رو بخونيد... کسي هست که با نوشته ي پست قبل من موافق باشه؟
· دنيا داره توي خون و لجن خفه مي شه. هيچ چشم اندازي هم نيست تا چشم کار مي کنه. آمريکا سر دسته ي پُررو ها و متجاوزين (از زمان کريستف کلمب تا حالا) و بقيه هم شاگرداشن که گاهي مي خوان رو دستش بلند شن. دنيا يه" َبت من"لازم داره يا يه مسيح که تا اطلاع ثانوي به صليب کشيده نشه.
· قرن بيست و يکم قرن کوريه. قرن تو لجن دست و پا زدن ِ دنيا. چيزي راجب قرون وسطي شنيديد؟! اينم يه چيزي تو همون مايه هاست با چاشني مُدرنيته و اتم و... قرن نوزده و بيست حداقل چند تا متفکر داشت که مي شد رو حرف هاشون فکر کرد. ولي الان؟!

· حالا هي بيايد توي اين لجن توليد مثل کنيد! دو تا بچه هم کمه! لجن براي همه هست! به همه مي رسه نگران نباشيد. (بچه دار شدن يه چيزي بين خريت و جنايته حداقل توي اين برهه ي زماني و اون هم توي ايران با اين آينده ي نامعلومش! مثل جنايتي که آدم توي جنون مرتکب مي شه و حاليش نيست... خوب حاليشون نيست ديگه، چشم باز مي کنن مي بينن شدن پدر مادر و بايد گوساله رو يه جوري *... اِي بابا!)
· کتاب «خداحافظ گاري کوپر» خيلي جالبه. بعداً چيزَکي راجبش مي نويسم.
· *: ديگه داشتم چيزهايي مي گفتم که بعضي ها که اعتماد به نفس ندارن ممکن بود بهشون بر بخوره. اين بود که؛ کات!
ماه رمضون هم تموم شد اما هنوز بي حوصلگي هاي من تموم نشده، هنوز دلتنگي هاي لعنتي، دپرس شدن ها تموم نشده.
بعضي وقت ها فکر مي کنم من شش،هفت سالي زودتر از چيزي که شناسنامه و ظاهرم نشون ميده و خانواده ام مي دونند، به دنيا اومدم. من با همسن و سال هاي خودم نمي خونم. دغدغه هام، دغدغه هاي اونا نيست، روحيه ام مثل اونها نيست و...
جوان هاي متولد (حدوداً) سالهاي بين 1359 تا 62 اکثراً (نه هَمَشون) مشکلات بيشتري دارند. از افسردگي گرفته تا.... به خاطر جنگ و خفقان و فضاي بد بعد از آن.
خلاصه من نمي دونم مال کدوم دوره از اين دوران لعنتيَم. حتي نقشم رو هم توي اين هستي ِ هزار وجه ِ لعنتي نمي دونم. دلم مي خواد چند روزي مثل آدم پيري که شب موقع خواب دندون مصنوعي هاشو در مياره مي ذاره توي ليوان آب، مغزم رو در بيارم بذارم توي آب و استراحت کنم. يا حداقل چند روز برم توي طبيعت شمال (جايي که جمعيت نباشه) و سعي کنم به هيچ چيز فکر نکنم و زندگي رو با همه ي تناقضات و سياهي ها و بدبختي هاش بگذارم به حال خودش. فقط از طبيعت لذت ببرم، موسيقي گوش کنم و کتاب بخونم يا اصلا براي خودم بدوم، برقصم يا فرياد بزنم. هيچ کس هم نخواد بهم گير بده يا انگ بچسبونه. يه همدل مي خوام، (که معمولا هم نيست) يه همدل که با من باشه ولي ديوار زبان بينمون بالا نره؛ يعني گاهي سکوت بهتر از حرف هاي تقلبي ِ زبان است.
حالا که الکي الکي 4 روز تعطيل شديم تا "در آغاز روز جديد كاري، فصل تازهاي از خدمت خالصانه، بيوقفه و پرتلاش با بهره از توشه معنوي ماه رمضان به روي ملت گشوده شود و بركات رحمت واسعه الهي به مردم عزيز، مستمر و جاودانه باشد"، من نمي دونم چرا نتونستم به اون آرزوي کوچک بالايي برسم. (همون طبيعت شمال+ مخلفاتش)
آخي ماه رمضون تموم شد. عبادات خالصانه و افطاري هاي عارفانه ي وسط خيابون که همه ي مردم با خودداري کردن! و محروم کردن شکم خود از حمل ِ خوردني ِ مجاني اصلاً باعث ترافيک نمي شدند!!، تموم شد. سريال هاي آبکي با چاشني ِ ماه رمضون که مردم را از افطار تا وقتي که بخوابند از وقت تلف کردن! بازمي داشت، و يک بند پاي تلويزيون؛ اين رسانه ي صادق و مفيد نگه مي داشت تموم شد. کارهاي خيرِ خَيرين ِ مخلص تموم شد. بوهاي مطبوع ِ توي مترو و اتوبوس تموم شد. گشنگي ها و يادِ گرسنگان کردن! تموم شد. يواشکي آدامس جويدن هم تموم شد. خلاصه خيلي خوب بود فقط وقتشو بيشتر کنين!
پانوشت: پُکید= تموم شد.