اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت که از ساعت 6 صبح امروز در پاسداشت 18 تیرماه و در اعتراض به ادامه بازداشت 8 دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک در برابر دانشگاه پلی تکنیک متحصن بودند ساعت 7:30 دقیقه با حمله نیروهای انتظامی و لباس شخصی بازداشت و به نقطه نامعلومی منتقل شده اند. گزارش شاهدان عینی از درگیری دانشجویان پیش از بازداشت با پلیس حکایت دارد.محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، مهدی عربشاهی، بهاره هدایت، حنیف یزدانی و علی وفقی اعضای بازداشت شده شورای مرکزی تحکیم هستند.
با حمله نیروهای امنیتی به دفتر سازمان دانش آموختگان ایران ( ادوار تحکیم) کلیه افراد حاضر در این محل بازداشت شده اند. مامورین لباس شخصی با حمله به دفتر ادوار و شکستن درب وارد این مکان شده و دانشجویان و افراد حاضر در آنجا را دستگیر و به مکان نامعلومی انتقال داده اند. بهرام فیاضی، مجتبی بیات، مرتضی اصلاح چی، حبیب حاج حیدری،مسعود حبیبی،سعید حسین نیا،عبدالله مومنی و عزت قلندری از جمله افرادی هستند که تاکنون بازداشت آنها مسجل شده است.
حمله نيروهاي امنيتي به سازمان ادوار تحكيم وحدت، شلیک تیر هوایی و بازداشت اعضاي آن
http://www.advarnews.us/university/5271.aspx
دانشگاه هنر تهران هم امروز به بهانه ی قطع برق تعطیل بود!
هنوز دانشجویان برای بعضی ها مایه ی بیم و نگرانی و خطرناک هستند. تنها آنها که عملشان به هیچ وجه قابل توجیه نیست، از دانشجو می ترسند، چون دانشجو اساساً بی آزار است فقط صدای اعتراض و فریاد حقش بلند است.
به امید آزادی هرچه سریع تر احمد باطبی و دانشجویان زندانی!
زندانی بودن بی گناهان، به تنهایی سند گناه کار بودن عوامل قدرت است!
پ.ن 1: هنوز تصمیمم قطعی نیست که نوشتن را در اینجا ادامه دهم اما تا اطلاع ثانوی اینجا می نویسم.
پ.ن 2: وبلاگ ننوشتن برای یک وبلاگ نویس مثل ترک کردن هرویین برای یک معتاد است! « مقام معظم وبلاگ نویسی»
فکر می کنم کم کم موقع خداحافظی است؛ از وبلاگم.
شاید مجبورم از اینجا هم بگذرم.
انگار هر وبلاگم که مدتی جا میفتد، فاتحه ی خودش را می خواند. (منظورم این نیست که اینجا جا افتاده یا وبلاگ خوبی است یا خواننده دارد!)
اصلاً شاید دیگر وبلاگ ننویسم. اگر بتوانم دوام بیاورم دیگر وبلاگ نمی نویسم.
جمله ی قبل فقط برای وبلاگ نویس ها قابل درک است. بقیه می گویند اگر بتوانیم می نویسیم، ما می گوییم اگر بتوانیم نمی نویسیم... البته من می گویم!
می دانم این کار مثل خودکشی ِ غیر مستقیم است. اگر خودکشی نباشد، دست کم وبلاگ کشی که هست!
اما مهم نیست!
ما که خیلی چیزها را درونمان می کُشیم؛ اعتماد، دوست داشتن، صداقت، لذت، خوشبختی و غیره ، وبلاگ که دیگر چیزی نیست.
احساس می کنم به یک "نفس عمیق" احتیاج دارم.
نمی دانم بر می گردم یا نه.
حتی نمی دانم ننوشتنم از ترس است، از لج بازی است، از بی تفاوتی است یا چیز دیگری.
نه لج بازی نیست، انگاردلیلی هم برای لج بازی کردن وجود ندارد، حتی لج بازی با خودم! در واقع آن قدر احساس بی چیزی می کنم که هیچ انگیزه ای حتی برای لج بازی کردن ندارم.
انگار چیزی گم شده این وسط...
شاید آرزو هایم است؟!
یک چیزی گم شده. همین!
پ.ن 1: آقای پرویز شهبازی؛ یعنی می شود من روزی شما را از نزدیک ببینم؟! یعنی می شود شما باز هم فیلمی بسازید که ما، "خود ِ ما" در آن دنبال نفسی عمیق باشیم؟ یعنی می شود روزی من منصور شهبازی، سعید امینی، مریم پالیزبان و مهرداد پالیزبان را از نزدیک ببینم؟! احساس می کنم من می خواهم شخصیت های فیلم را ببینم، نه بازیگر ها. احساس می کنم آنها به ما خیلی نزدیک تر از یک هنر پیشه هستند.
پ.ن 2: پانوشتِ بالا شاید تنها آرزویی است که الان دارم.