همسایه بغلی که معتاد است، طی کنسرتی (!) که با دوستانش تو اتاق داشت، آهنگ معروف « هتل کالیفرنیا» را نیز با گیتار زد و خواند.
به درستی نمی دانم این یک تراژدی است یا کمدی! فهمیدنش سخت است.
اگر بی آنکه بداند منظور از "هتل کالیفرنیا" چیست داشت آن را می خواند، شاید مایه ی کمدی قضیه بیشتر بود، اما اگر می دانست و باز داشت می خواند، حتماً در حال اجرا کردن یک تراژدی ِ سوزناک بود.
این قدر فاصله ها زیاد و عمیق است که دیگر "یک دیوار" چندان فاصله ای نیست...
یک دیوار، فاصله ی زندگی ما با زندگی آن هاست، اما باور دارم که "یک دیوار" گاهی برای وظیفه ای که به عهده دارد، کفایت نمی کند. حتی بدبختی ها را هم نمی تواند بپوشاند.
لحظاتی هست که مرز بین زندگی خودم و زندگی آن ها را گم می کنم...
پ.ن: برای کسانی که شاید ندانند؛ «هتل کالیفرنیا»، معروف ترین آهنگ گروه «ایگلز» است، که در آن به گونه ای اعتیاد توصیف شده است. در واقع در این ترانه منظور از "هتل کالیفرنیا"، اعتیاد است.
پاییز مثلٍ: پا در هوا یخ زده
وقتی "سردم" بود، گفت که « سُرخ، گرم ترین رنگ است.»
به او و حرف هایش اعتماد کردم. این شد که کمی بعد، همه ی رنگ ها برایم سیاه و خاکستری شدند...
دیگر به دست های گرم چه کسی می شود اعتماد کرد؟!
امسال خیلی زودتر سردم شده. از این بابت کمی می ترسم.
این روزها خیلی خیلی گیجم! اصلاً سرم گیج می رود، احساسم مثل کسی است که در هوا معلق باشد، آن هم به طوری که پاهایش بالا تر از سرش باشد! شما بودید سرتان گیج نمی رفت؟! فکر و خیال گذشته و آینده رهایم نمی کند. اصلاً نمی فهمم "اکنون" ام چگونه می گذرد. شاید مثل گذشته و آینده، مثل همیشه: در تنهایی ِ حقیقی، در زندگی ِ روزمره و کاذب، در مُردگی ِ حقیقی، یا در خیالاتم...
" گفتی: اگر تو را، گر تو را از دست دهم خواهم مُرد.
نه تو زنده می مانی
یاد من چون دود سپیدی در باد محو خواهد شد
وتو خواهی ماند
....
عمر اندوه در قرن ما یکسال بیشتر نیست."
(فرهاد)
" خیلی خیلی ببخشید! شما کاملاً اشتباهی عاشق شده بودید. نگاهم و کلماتم اشتباهی به سمت شما آمده بود. از این بابت تا حدی احساس تاسف می کنم. به خصوص که این اولین و شاید به طور همزمان آخرین عشقتان بود.
امضا: عشق سابق یا شاید عشق همیشگی اتان.
تاریخ: سرد ترین روز سال"
در روزهای آغازین بهار ١٩۶۴ روزنامه نیویورک تایمز خبر از جنایتی هولناک داد. اما صرف نظر از وقوع قتل آنچه که بیشتر جلب توجه می کرد تیتری بود که روزنامه مزبور انتخاب کرده بود: "سی و هشت نفر شاهد قتلی بودند ولی هیچ یک به پلیس تلفن نکرد." مقاله اینگونه آغاز می شد:لطفاْ این مطلب را در لینک بالا دنبال کنید و نوشته را تا آخرین خط بخوانید. برخلاف آن چه به نظر می آید یک خبر قدیمی نیست!
برای خودم مهلت تعیین کرده ام که بروم پیش روان شناس. با این که از پزشک ها و روانشناس ها اصلاً خوشم نمی آید.
علائم افسردگی را مثل بیشتر مردم ایران دارم... رنج ، رنج، زجر! زندگی همه اش این است؟! به اضافه ی گاه گاهی الکی خندیدن! خندیدن ِ بی دوام و سطحی یا ظاهری.
مرگ قهرمانانه و با ارزش دیگر مرده است. همه چیز به طور دردناکی مضحک است! حتی همین ترکیب هم مضحک است: "مضحک ِ دردناک یا دردناک ِ مضحک"!
دوست دارم داروی نشاط آوری مثل فلوکسیتین بهم بدهند. فعلاً خودم برای خودم تجویز کرده ام! فردا پس فردا به دستم می رسد. اثراتش را حتماً برایتان تعریف خواهم کرد.
فکرش مثل راه حلی شیرین است. فکر این که صبح یک فلوکسیتین بیندازی بالا و بروی دانشگاه بدون احساس افسردگی، بروی و با بچه ها، مثل آن ها یا حتی بیش تر از آن ها بخندی! طعنه هایشان را خیلی راحت تحمل کنی، فکر گذشته را تحمل کنی، فکر مشکلات خودت و مشکلات مردم، و در آخر این زندگی سگی را خیلی راحت تحمل کنی! عالی می شود!
ولی اگر این قدر ها هم تاثیر داشت که الان دیگر هیچ فلوکسیتینی تو داروخانه ها پیدا نمی شد! دست از این امید های واهی بردار....
حالا امتحان می کنم.
راستی چرا شما فکر می کنید من آدم شادی هستم؟ تو ارنستو، و تو حبیب پرتاری؛ دوست های عزیزم تو دنیای مجازی. شاید به خاطر نوعی طنز در نوشتنم، یا بهتر بگویم؛ این که خیلی وقت ها موقع نوشتن یا حرف زدن "مسخره بازی" در می آورم؟!
همسایه بغلی معتاد است. دیشب این را مطمئئن شدم.
نمی دانم قبلش چه جوری این را حس کرده بودم. شاید از روی صدایش، از طنین صدایش یا از لحنش؟ یک جور لحن ِ تا حدی یکنواخت و بی حالت، حتی وقتی مشخصاً ناراحت یا عصبانی است. لحن آدم های از دست رفته. لحن آدم های از دست رفته می دانید چیست؟ من خوب می دانم...
آره فکرش را کرده بودم. همینطوری رو هوا حدس نزده بودم، حس کرده بودم. حس ششم نه! لمس کردم، شاید چون قبلاً هم لمس کرده بودم... تا این که دیشب میان دعواهایشان از زبان خودش شنیدم و فهمیدم فکرم بی راه نبوده. من تا حالا ندیدمشان، جز از دور و آن هم در تاریکی شب. فقط صدایشان را می شنوم.
شاید در حال ترک است یا فقط مادرش دارد تقلا می کند برای ترک دادنش. مادر بیچاره اش مستاصل است. مدام دعوایشان می شود. دیشب از حرف هایشان (در واقع دعوایشان) یاد فیلم «خون بازی» افتاده بودم... (ادامه ی مطلب)
پیوند ها:
گزارش گاردین درباره اعتیاد در ایران
سه معضل گريبانگير زنان ايران: بیکاری ، اعتیاد و روسپیگری
کاهش سن اعتیاد در ایران نگران کننده است ؛ اغلب معتادان به بیش از یک ماده مخدر اعتیاد دارند