در روزهای آغازین بهار ١٩۶۴ روزنامه نیویورک تایمز خبر از جنایتی هولناک داد. اما صرف نظر از وقوع قتل آنچه که بیشتر جلب توجه می کرد تیتری بود که روزنامه مزبور انتخاب کرده بود: "سی و هشت نفر شاهد قتلی بودند ولی هیچ یک به پلیس تلفن نکرد." مقاله اینگونه آغاز می شد:لطفاْ این مطلب را در لینک بالا دنبال کنید و نوشته را تا آخرین خط بخوانید. برخلاف آن چه به نظر می آید یک خبر قدیمی نیست!
همسایه بغلی معتاد است. دیشب این را مطمئئن شدم.
نمی دانم قبلش چه جوری این را حس کرده بودم. شاید از روی صدایش، از طنین صدایش یا از لحنش؟ یک جور لحن ِ تا حدی یکنواخت و بی حالت، حتی وقتی مشخصاً ناراحت یا عصبانی است. لحن آدم های از دست رفته. لحن آدم های از دست رفته می دانید چیست؟ من خوب می دانم...
آره فکرش را کرده بودم. همینطوری رو هوا حدس نزده بودم، حس کرده بودم. حس ششم نه! لمس کردم، شاید چون قبلاً هم لمس کرده بودم... تا این که دیشب میان دعواهایشان از زبان خودش شنیدم و فهمیدم فکرم بی راه نبوده. من تا حالا ندیدمشان، جز از دور و آن هم در تاریکی شب. فقط صدایشان را می شنوم.
شاید در حال ترک است یا فقط مادرش دارد تقلا می کند برای ترک دادنش. مادر بیچاره اش مستاصل است. مدام دعوایشان می شود. دیشب از حرف هایشان (در واقع دعوایشان) یاد فیلم «خون بازی» افتاده بودم... (ادامه ی مطلب)
پیوند ها:
گزارش گاردین درباره اعتیاد در ایران
سه معضل گريبانگير زنان ايران: بیکاری ، اعتیاد و روسپیگری
کاهش سن اعتیاد در ایران نگران کننده است ؛ اغلب معتادان به بیش از یک ماده مخدر اعتیاد دارند
اینجا آتشی روشن است
سوزان و سرخ
مبارزه ای ست با سرما و تاریکی
هر چند کوچک.
اینجا گاهی شعله های آتش تا اوج زبانه می کشند،
گاهی خموده می شوند و پر پر می زنند تا خاموش نشوند
از خاکستر ها نیز گاهی در آخرین لحظه ها شعله می روید
مثل آن جوانه ها که از کُنده ی درختان قطع شده دوباره سبز می شوند.
ما همان جرقه های کوچک ِ گداخته ایم
که در اوج ِ شعله ها
از آتش بیرون میفتیم
و سو سو زنان خاموش می شویم
همچون آخرین و بی تاب ترین ستاره ها در ابتدای صبح
اینجا سیاهی ها هنوز نمی دانند؛
آتش با تاریکی خاموش نمی شود!
آتش را باید با روشنی خاموش کرد
تنها در صبح ِ روشن می توان از آتش دست کشید
و تنها در روشن ترین لحظه هاست که آتشی دیده نمی شود
اینجا؛ در نهایت ِ سرما و تاریکی آتشی روشن است
اینجا
در قلب ِ گداخته و سوزان ِ ما،
در ذهن ِ ما
شعله ای زبانه می کشد که هرگز خاموش نمی شود.
برای همبستگی بزرگ وبلاگ نویسان با دانشجویان در بند
پ.ن: (۱۰۱ کلمه بیشتر شد اما به نظرم مهم نیست چند کلمه باشد.)
اعضای شورای مرکزی دفتر تحکیم وحدت که از ساعت 6 صبح امروز در پاسداشت 18 تیرماه و در اعتراض به ادامه بازداشت 8 دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک در برابر دانشگاه پلی تکنیک متحصن بودند ساعت 7:30 دقیقه با حمله نیروهای انتظامی و لباس شخصی بازداشت و به نقطه نامعلومی منتقل شده اند. گزارش شاهدان عینی از درگیری دانشجویان پیش از بازداشت با پلیس حکایت دارد.محمد هاشمی، علی نیکونسبتی، مهدی عربشاهی، بهاره هدایت، حنیف یزدانی و علی وفقی اعضای بازداشت شده شورای مرکزی تحکیم هستند.
با حمله نیروهای امنیتی به دفتر سازمان دانش آموختگان ایران ( ادوار تحکیم) کلیه افراد حاضر در این محل بازداشت شده اند. مامورین لباس شخصی با حمله به دفتر ادوار و شکستن درب وارد این مکان شده و دانشجویان و افراد حاضر در آنجا را دستگیر و به مکان نامعلومی انتقال داده اند. بهرام فیاضی، مجتبی بیات، مرتضی اصلاح چی، حبیب حاج حیدری،مسعود حبیبی،سعید حسین نیا،عبدالله مومنی و عزت قلندری از جمله افرادی هستند که تاکنون بازداشت آنها مسجل شده است.
حمله نيروهاي امنيتي به سازمان ادوار تحكيم وحدت، شلیک تیر هوایی و بازداشت اعضاي آن
http://www.advarnews.us/university/5271.aspx
دانشگاه هنر تهران هم امروز به بهانه ی قطع برق تعطیل بود!
هنوز دانشجویان برای بعضی ها مایه ی بیم و نگرانی و خطرناک هستند. تنها آنها که عملشان به هیچ وجه قابل توجیه نیست، از دانشجو می ترسند، چون دانشجو اساساً بی آزار است فقط صدای اعتراض و فریاد حقش بلند است.
به امید آزادی هرچه سریع تر احمد باطبی و دانشجویان زندانی!
زندانی بودن بی گناهان، به تنهایی سند گناه کار بودن عوامل قدرت است!
دیروز، سه شنبه 25 اردیبهشت 86، دانشجویان دانشگاه هنر در اعتراض به تجاوز به حریم دانشگاه هنر و گرفتن زمین های دانشگاه، جلوی در ورودی دانشگاه هنر تهران (دانشکده هنرهای کاربردی؛ ولی عصر- نرسیده به چهار راه طالقانی) تحصن کردند. تحصن ساعت 10 صبح شروع شد و تا ساعت 16 ادامه داشت.
دانشجویان ِ این دانشگاه، به جز محکوم کردن تجاوز به زمین های دانشگاه هنر، کم ارزش دانستن هنر از طرف دولت و مسوولان ( که این را در عمل نشان دادند)، نسبت به بی کفایتی و اَعمال رییس دانشگاه طی مدتی که ریاست را به عهده داشته است، نیز اعتراض خود را بیان کردند.
قرار است قسمت هایی از زمین های دانشگاه هنر واقع در کرج، به دانشگاه پیام نور، دانشگاه آزاد، و دیگر نهادها واگذار شود. همچنین دانشکده هنرهای کاربردی دانشگاه هنر نیز سهم دانشگاه امیرکبیر خواهد شد.
این است که یکی از دانشجویان در ابتدای متنی که خواند، آورده بود: " دیگر به حذف شدن عادت کرده ایم..."
می توانید یکی از نوشته هایی را که در همین ارتباط توسط دانشجویان دانشگاه هنر خوانده شد، در پست قبل بخوانید.
دانشجویان دانشگاه هنر روز دوشنبه 24 اردیبهشت ماه نیز تحصنی با همین هدف در دانشگاه هنر کرج داشتند و بعد از چند ساعت رییس دانشگاه هنر حاضر شد در سالن رو به دانشجویان سخنانی بگوید. دانشجویان به هیچ وجه از سخنان رییس دانشگاه راضی نبودند و به اعتقاد آنان ایشان بسیار محافظه کارانه حرف می زد به طوری که نمی شد از صحبت هایشان هیچ برداشتی داشت، جز رفع مسوولیت!



با فیلتر شکن: گزارش ایران پرس نیوز از تحصن
بدون فیلتر شکن:در اعتراض به تصاحب زمين دانشگاه، دانشجويان تحصن كردند
توضیح: تعداد تحصن کنندگان در آغاز (۱۰ صبح) به ۱۰۰ نفر می رسید اما ساعاتی بعد که دیگر دانشجویان از دانشگاه هنر کرج به تحصن کنندگان پیوستند، تعداد افراد حدوداً به ۷۰۰ -۶۰۰ نفر رسید.
شروع شد. با پایانی تلخ شروع شد. وقتی هزار تکه کردند باغ کوچکمان را، وقتی شکستند مداد رنگی هایمان را، وقتی به ناممان رنگ ننگ پاشیدند و تاریک ساختند جامه هایمان را به جرم احیای دوباره رنگ ها.
حالا نوبت ریشه است. چه ساده به دست باد ها می دهند این سخت به دست آمده زیبا را. و چه نا آگاهانه سکوتمان را مهر رضایتی بر بی شرمیشان می دانند و تو همچنان سکوت می کنی.
می دانم که نمی هراسی، شاید سادگی اش را دوست داری، "سکوت" حرف شیرینی است اما سرد است و بی رنگ، مرموز است و خائن. می دانم، من هم فرزند نجیب همین هنرستانم، ولی شاید این سواران بی شرم را چشمی نباشد برای دیدن این نجابت پاک.
می دانم که بیداری و می بینی. شاید صدای سکوت تو از فریاد ها رساتر بود ولی وقتی که باغبان نادان این باغ در بستری نرم آرمیده، تو مجبور می شوی که فریاد بزنی.
فریاد بزنی که من باغم را سبز می خواهم. فریاد بزنی آنچنان که این کلاغ های سیاه که روی درخت هایمان جا خشک کرده اند، پرواز کنند.
فریاد بزن
فریاد بزن که من مداد رنگی هایم را می خواهم. که من بدون رنگ خواهم مرد.
چگونه است کسانی که باغ را نمی فهمند، کسانی که برگ ها را خشک دوست می دارند، کسانی که دچارند به تاریکی و شب، این گونه ترسناک باغ را به آغوش کشیده و رهایش نمی کنند.
فریاد بزن، فریاد بزن که هرگز نخواهم پذیرفت که تنم بستر نقاشی های ترسناک این کودکان هزار ساله شهر شود.
فریاد بزن
فریاد بزن

تازگی ها چشمم به بخشی از دنیای مجازی روشن شده که ای کاش نمی شد!
یکی از شعرهای محسن نامجو را سرچ کرده بودم که از وبلاگی سر در آوردم بسی خفن! وبلاگ تقریبا به یکی از پایگاه های طرفداری از نامجو تبدیل شده بود (پر از پست های نامجوایستی(!) بود؛ متن شعرها، لینک آهنگ ها، مصاحبه های ناجو و...) اما پیوندهای وبلاگ به احمقانه ترین صفحه ها راه پیدا می کرد: نوشته هایی از وبلاگ های بسیجی گونه در مورد محاکمه ی زرین کلک و به لجن کشیدن او... وسوسه شده بودم كه برايش نظر بگذارم و بنويسم: تو مطميني نامجو با اين مسخره بازي ها موافق است؟!
سمت راست وبلاگ هم یک نوار چپکی دیده می شد : "هتاک را محاکمه کنید!" که تلاشي براي ساختن یک بمب گوگلی بود. (شما بخوانید خمپاره!) کلیک کردم روی همین خمپاره و وارد سایت دانشجویان بسیجی علیه زرین کلک شدم که احساس کردم خمپاره هه در واقع نوعي بمب شيميايي بود! چون حال تهوع گرفته بودم! سایت پر از نوشته هایی به شدت توهین آمیز در مورد زرین کلک بود. نسبت دادن صفاتی از قبیل شیطان و ... به استاد زرین کلک در نوشته ها بسیار دیده می شد. سایت خواستار محاکمه (و لابد اعدام) زرین کلک بود. در پست آخر سایت پایان کار سایت و پیوستن به اعتراضات دانشجویان بسیجی در دانشگاه پلی تکنیک اعلام شده بود. از دانشجویان بسیجی خواسته بودند شماره و آدرس زرین کلک را به هم ندهند و او را از این طریق تحت فشار نگذارند، اقدام به خشونت فیزیکی نکنند و ... ( که این ها نشان می دهد خودشان به خوبی خود و اعمال قابل پیش بینی خود را می شناسند!)
از پیوند های این سایت هم به وبلاگ های بسیجی واری پر از عکس های شمع و گل و پروانه و قرآن و نماز و ... رسیدم. یک نامه ی خیلی پروانه ای هم خطاب به آن دختر محجبه ي سوژه (که گویا زرین کلک هفتاد و چند ساله به شوخی چند تار مویش را دست زده و گفته تو هم مو داری...) خواندم. در این وبلاگ ها می توانید متنوع ترین و متفاوت ترین و اغراق آميز ترين روایات را از ماجرایی بخوانید که منجر به اخراج فوری زرین کلک از دانشگاه شد!
در مورد شایعات و یا زرین کلک توضیح نمی دهم چون خیلی ها شنیده یا خوانده اند و بقیه هم می توانند به طریقی در اين مورد اطلاعات به دست آورند. اما آيا اين اتفاق بهانه اي نبود براي اخراج استاد زرين كلك (پدر انيميشن ايران) از دانشگاه و "شلوغ كردن هاي همزمان دانشجويان بسيجي" ؟! آيا اين ها دليل و هدف خاصي (جدا از شعار ها و خواسته هاي ظاهري) ندارد؟
بيانيه ي دانشجويان دانشكده ي هنرهاي زيبا را در اينترنت خواندم (اجازه ي نصب اين بيانيه را در دانشگاه نداشتند) خط آخر بيانيه: "اینک ما دانشجویان دانشکده هنرهای زیبا خواستار بررسی این جریان توسط مقامات حقوقی و حضور این استاد در دانشکده هنرهای زیبا ( بر اساس اصل برائت در قوانین اسلامی ) تا محرز شدن موضوع و توضیحات مقامات دانشگاه در مورد اخراج این استاد هستیم ." (بيانيه)
يكي ديگر از لكه هاي ننگي كه در وبلاگستان ديدم، (به خصوص كه همسايه ي ما بلاگفايي هاست) وبلاگ ده نمكي بود. خود شيفته ي ديگري در اين دوره پيدا شد! آدم ياد عوامل نفوذي مي افتد كه نقش آدم هاي كتك خورده از حكومت را بازي مي كنند تا... اون رد كردن سيمرغ (كه حق او هم نبود!) كم بود، اينجا هم از كلمات قلنبه سلمبه اي استفاده مي كند كه در فلان مقاله ها خوانده و معنايش را هم نمي داند. از به كار بردن "آقازاده ها ی سیاسی " توسط ده نمكي خنده ام مي گيرد. البته اين خنده دار تر از غلط ديكته اي هاي فاحش در نوشته هايش و "خوش گليب سيز " (هنگام ورود به وبلاگ) نيست! اما حتي اين ها هم خنده دار تر يا گريه دار تر از رسيدن اخراجي ها به عنوان " پر فروش ترين فيلم " نيستند!
----------------------------------------------------------------------------
پ.ن: نگذاشتن لينك هاي ارجاعي به وبلاگ ها و سايت ها ي مذكور كاملاً آگاهانه و به دليل بال و پر ندادن به خمپاره ي بسيجي است! اما پيدا كردن اين وبلاگ ها كار سختي نيست.
منابع کاملن معتبر بیمارستانی در قم از مرگ حداقل ۲۲ نفر و کور شدن حداقل ۱۰۰ نفر بر اثر مصرف الکل مسموم خبر می دهند .
نقطه شروع و اوج این مسمومیت ها روز ۱۳ فروردین با توزیع گسترده الکل مسموم بوده و تا امروز همچنان مراجعات ادامه دارد. بخش دیالیز بیمارستان کامکار قم (یکی از دو اورژانس اصلی این شهر) به طور کامل به مراجعین حاد این مسمومیت گسترده اختصاص پیدا کرده و بیمار عادی پذیرش نمی کند. در روز اول حادثه مسئولین اورژانس بیمارستان کامکار با صدا و سیما تماس می گیرند اما کسی حاضر به پوشش این خبر نمی شود. سپس از پلیس کمک می خواهند اما آنها هم شاکی خصوصی می خواهند یا حکم دادگاه.
منبع: http://blog.35dg.com/?id=768
پیوند:
دانشگاه صنعتي بابل در اعتراض به دستگيري سه تن از دانشجويان فعال اين دانشگاه شاهد اعتراضات گسترده اي بود.
اين اعتراضات منجر به تحصن و اعتصاب غذا در دانشگاه شد.
طي ديشب وامروز دهها تن از دانشجويان به علت شركت در اين اعتراض دستگير يا از خوابگاه ها و از مقابل درب دانشگاه ربوده شدند
با تشكر
يك دانشجو
(به نقل از: دو تا کامنت )
پیوند: وبلاگ آزادی دانشجویان ربوده شده (اخبار دانشکده فنی بابل)
چند وقت است دارم فکر می کنم که چرا هیچ وقت همه ی فعالان و دانشجویان و آزادی خواهان برای آزادی احمد باطبی تجمع نکردند؟! برای گنجی تجمع کردند و کتک هم خوردند، اما برای باطبی چه طور؟! به چه جُرمی هنوز در زندان است؟! چرا صبر می کنیم تا آخر مثل اکبر محمدی شود و فراموشش کنیم؟!
چی؟!! برای اعتراض به آبگیری سد سیوند به وبلاگ اکتفا کنیم؟! می دانم، می دانم؛ تنگه بلاغی هم به تاریخ خواهد پیوست! بابا فیلم 300 را ول کنید! غضنفر را بچسبید! در داخل ایران دارند میراث ما را زنده زنده در گور می کنند. احساس می کنم در تونل وحشت سوار قطاری هستیم و با چشم های خودمان یکی یکی نابودی و از دست دادن خیلی از چیزها را می بینیم و می گذریم. اما این فقط یک کابوس گذرا نیست، بعضی وقت ها راه برگشتی نیست. کسی راه حلی ندارد؟!
اگر نه، توصیه می کنم اینجا را بخوانید.
برای اعتراض به فیلم ۳۰۰، کار ِیک بمب گوگلی را آغاز کرده اند.
کامنت علی در وبلاگ ارنستو: "اگر با این ایده موافقید و فکر می کنید پیشنهاد خوبیه، برای اینکه بمب گوگلی کار کنه لطفا:
* اگر وبلاگ یا وبسایت دارید، در آن به آدرس http://300themovie.info به شکل زیر لینک بدهید:
300 the movie
* از دوستان و خوانندگانتان هم بخواهید که همین کار را انجام دهند.
* اگر مطمئن نیستید بمب گوگلی چیست چند پاراگراف اول این مطلب رو بخونید.
* از هیچ عبارت دیگری برای لینک دادن به آن سایت استفاده نکنید.
هنرمندان و کاریکاتوریست های گرامی هم لطفا آثارتان را به آدرس
submit@300themovie.info
بفرستید. موضوع کلی نقاشی هم قراره به "ایران باستان" ربط داشته باشه و هیچ محدودیت دیگری وجود نداره. چون اصل داستان 300 بر پایه یک کتاب کمیک است، اگر نوع کلی و سبک کار کمیک باشه برای خواننده خارجی جالبتره، ولی این فقط یک پیشنهاده.
میدونم که در مقابل مشکلات دیگه ای که به عنوان ایرانی داریم این موضوع پیش پا افتاده ای به نظر میرسه، ولی کمترین دستاوردش اینه که یه مجموعه هنری خوب از توش در میاد که همه میتونند از اون استفاده کنند، حتی اگه بمب گوگلی هم کار نکنه یا ازش استقبال نشه."
------------------------------------------------------------
سال نو را هم که همه به جای ما تبریک گفته اند. من هم امیدوارم امسال سال خوب و پر باری برای همه باشد و در سال ۸۶ کمتر شاهد اتفاقات بد، خصوصاً در مورد کشورمان باشیم.
آرزو می کنم در سال جدید، "صلح، دوستی، آزادی و برابری" جایگزین خشونت، جنگ، نفرت و جبر شود. و برای رسیدن به این آرزو، یک پیش آرزو (!) را فراموش کردم؛ این که برخورد ها و فعالیت های درست و بجا، جایگزین سکوت و بی تفاوتی شود...
نوروز ایرانی مبارک!
همان یک باری که دیده بودمش، در راه بازگشت، بی مقدمه در یکی، دو جمله که نمی دانم چه طور فراموش کرده ام، بهم راجع به اعتیادش گفت. من چون نمی دانستم دارد جدی می گوید یا شوخی می کند، حرفش را نشنیده گرفتم و در سکوت به راه رفتن ادامه دادم. دوستش یک چیزی شبیه به این گفت که : "آره جون خودت! پس چه طوری ورزش می کنی؟! ...." او هم به دوستش گفت: "نمی شه حالا تو سوتی ندی؟!"
سوار ماشین که شدیم، او داشت رانندگی می کرد و من و دوستش پُشت نشسته بودیم. یواشکی از دوستش پرسیدم: "راست می گفت؟!" او هم با آرامش گفت: " نه داشت سر کارت می ذاشت. اون حرف زدنش اینجوریه که شُل حرف می زنه...اما خیلی ورزش می کنه. ما از قدیم که می شناختیمش همینطوری بود..."
کاملاً شک کرده بودم اما حرف دوستش متقاعدم کرد که آن موضوع "فقط یک شوخی" بوده!
هرگز فراموش نمی کنم. داشتیم با هم تلفنی حرف می زدیم. از همه چیز حرف می زدیم. قبلاً از حرف هایم معلوم شده بود که بین من و «او» مسایلی بوده. احتمالاً فکر می کرد که ما با هم دوست بودیم. برای همین بهش گفته بودم: "سر فرصت همه چیز را برایت تعریف می کنم." از من خواست که ماجرایی را که قول داده بودم برایش تعریف کنم. برایم سخت بود اما گفتم. گفتم بین من و «او» چیز زیادی نبود. به جز اینکه او از همان روز که مرا دیده بود، می خواست که با هم دوست شویم. و من نخواسته بودم.
خیلی تعجب کرد ازاین که «او» ار من خوشش آمده بود و می خواست که با هم دوست شویم. برای اینکه بین ما هیچ تناسبی نمی دید. شاید برای همین بود که گفت: " اون اصلاً تو یه دنیای دیگه زندگی می کنه!" پرسیدم منظورش چیست. در جواب من پرسید: یادت است که آن روز «او» به تو آن حرف ها را راجع به اعتیادش زد؟! گفتم: "آره. و تو هم گفتی که الکی می گفت." در جوابم گفت که آن حرف ها واقعیت داشته و آن روز به این خاطر برای من به دروغ وانمود کرده بود حقیقت ندارد که نمی خواسته آبروی دوستش برود.
خشک شده بودم. شاید فقط گلویم خشک شده بود. تا آنجا که اطلاع داشت، او را تخلیه ی اطلاعاتی کردم. می گفت تا چند ماه پیش قرار بود ترک کند اما جدیداً ازش خبر نداشت. بعد دیگر نفهمیدم چه طور مکالمه ام را با او به پایان رساندم. وقتی گوشی را گذاشتم نمی دانستم چه کار کنم. گاهی وقت ها که آدم با حقایق تلخ رو یرو می شود، نمی داند چه کار کند. من هم نمی دانستم برای همین داشتم دیوانه می شدم. برای اینکه خودم را از آن لحظات وحشتناک نجات بدهم، برای چند ساعت بعد با دوستم قرار گذاشتم. رفتم و همه چیز را برایش تعریف کردم. نیاز داشتم که این واقعیت را به کسی بگویم. شاید از سنگینیش کم می کرد. بعد از آن فقط اندوه بود و گریه. گریه ای که به هیچ وجه تسکینم نداد اما ازش گریزی نبود. تا چند روز کاملاً افسرده بودم و تا یک هفته از خودم می پرسیدم "چرا" و چیزی مثل بغض درونم سنگینی می کرد. فقط دلم می خواست از «او» می پرسیدم: "چرا اینکارو با خودت کردی؟!" شاید با گریه ازش می پرسیدم. شاید بر سرش فریاد می زدم. (در هر صورت می دانم که او هم جوابی برای این سوال نداشت.) با خودم فکر می کردم که من چه قدر ساده لوح بودم که همان روز نفهمیدم. ای کاش واقعاً همه چیز "فقط یک شوخی" بود. فکر می کردم اگر دوباره فرصتی پیش بیاید بهش می گویم وقتی ترک کردی باهات دوست می شوم. دلم می خواست کمکش کنم. برایش آفلاین گذاشتم که "کجایی؟ کارِت دارم." اما تا چند ماه ازش خبری نشد... شاید شانس آورده بودم. وگرنه معلوم نبود تا کجا درگیر این ماجرا می شدم.
این قضیه آن قدر ذهنم را درگیر و آشفته، و روزهایم را ابری کرده بود که با خودم فکر می کردم نکند من دوستش داشتم؟!
اما بعد فهمیدم که احساسی جز تاسف و ترحم نسبت به او نداشتم. و تنها باور کردن حقیقتی تلخ بود که مرا منقلب کرده بود. «او» کلی هوش و استعداد داشت. می دانستم که قبل از آن، چه در زمینه ی تحصیل، چه در زمینه ی ورزش، در موقعیت خوبی قرار داشته. نمی دانستم و نمی دانم چرا با خودش چنین کرده بود. شاید نفهمیده بود. شاید همه چیز در مدتی کوتاه و در اوج بی ارادگی و نا آگاهی اتفاق افتاده بود.
هنوز هم فکر کردن به این موضوع آزارم می دهد. درست نمی دانم او تا چه حد "قربانی" و تا چه حد "مقصر" بوده است.
او برایم به شخصیتی تبدیل شده است که هیچ چیز جز "غم" و "تاسف" برایم ندارد. وقتی با او می خندم، احساس می کنم دارم به سیاهی ها می خندم. دارم به فاجعه می خندم. انگار که برای تعطیلات رفته ام کنار مُرداب و در کنار گازهای متعفن و اجساد جانوران دارم حمام آفتاب می گیرم و سعی می کنم لذت ببرم.
او هم در مرداب فرو رفته است. گرچه شاید این را خودش نداند.
هنوز هم پاسخ این را پیدا نکرده ام که : « چرا»؟!!---------------------------------------------------------------
خواندن این مطلب باعث شد که با حسی مثل بُغض نوشته ی بالا را بنویسم. حتماً متن کامل را بخوانید.
نشسته ام پشت میز کامپیوتر. چند نفر از دوستانم آنلاین هستند و دارم با آنها چَت می کنم. آهنگ ها دارند پشت سر هم از اِسپیکِر پخش می شوند اما فایده ای ندارد، صدای دسته ها از دور می آید. صدا را بلند تر می کنم. دسته ها هم نزدیک تر می شوند، هر چه من صدای آهنگ را بیشتر می کنم، صدای طبل ها و فریادهایشان هم بیشتر می شود. حالا درست در کوچه ی ما هستند. حالا دارد یک آهنگ مِتال پخش می شود. صدای طبل آن ها قاطی گیتار بیس و درامزِ آهنگ می شود. آن ها تُرکی فریاد می کشند و چیزهایی راجع به ابوالفضل و حسین می گویند که من نمی فهمم. از این طرف وُکالیست باند هم انگار دارد ضجه می زند. دارم دیوانه می شوم! از این طرف هم دارم با 4 نفر چَت می کنم. احساس می کنم صدایمان به هم نمی رسد تو این شلوغی. انگار که کنار اتوبان بخواهی با کسی حرف بزنی و از سر و صدا، بی جهت داد بزنید بدون اینکه حرف هم را بفهمید. پیش خودم فکر می کنم آیا الان آنها هم در چنین سر و صدایی نشسته اند دارند با من چَت می کنند؟! اما از بس که گیج شده ام ازشان نمی پرسم. حالا شیشه ها دارد می لرزد از فریادهای زمختی که از بلند گوی دسته پخش می شود و از صدای طبلی که هیچ ریتمی ندارد فقط گویا سعی دارد پنجره های ما را بلرزاند! دارم به این فکر می کنم که چرا فردی چنین بد صدا را انتخاب کرده اند که پشت میکروفن بخواند؟! و به این که احتمالاً این دسته ها و هیأت ها اعتقاد دارند که در روزهای محرم هیچ بیماری در بستر بیماری نخوابیده که بخواهد آخر شبی از این صداهای وحشتناک که خانه را می لرزاند سرسام بگیرد و حالش بد شود.
از سر شب هم دیگر نمی توانم موسیقی تمرین کنم. چون صدای دسته نمی گذارد صدای ساز خودم را درست بشنوم و حواسم جمع باشد. گذشته از این، در روز هم اگر بخواهم ساز بزنم، با ملاحظه ی وحشتناکی این کار را می کنم چون همسایه ها احتمالاً ساز زدن را (هر چند که آهنگ شاد و ریتمیکی نمی زنم) در ایام محرم بد می دانند. در محله ی سنتی زندگی کردن این درد سر ها را هم دارد!
از بچگی از محرم بدم آمد. برای اینکه راه به راه گاو و گوسفند قربانی می کردند/ می کنند. هنوز هم صدای دسته و حتی بوی اسفند عصبی و مضطربم می کند چون برایم با قربانی کردن عجین شده است. عید قربان گرچه از نظر تعداد قربانی ها دست کمی از محرم ندارد، اما حداقل صدا ندارد و می توانم آن روز اصلا از خانه بیرون نروم. و اگر بد شانس نباشم و همسایه ها آن روز گوسفند برای قربانی کردن نیاورده باشند و یا فردا و روزهای بعدش در کوچه ها و خیابان اثرات حیوانی کشته شده را نبینم، می توانم این روز را تحمل کنم. خیلی وقت ها از خودم بدم می آید که وقتی با صحنه ی قربانی کردن مواجه می شوم هیچ کاری از دستم بر نمی آید جز اینکه به شدت عصبی و شوکه بشوم و سعی کنم زود تر از آنجا دور بشوم.
فقط دو،سه سال پیش که برای تعطیلات تاسوعا عاشورا به خانه ی دوستم رفته بودم، مجبور شدم با آنها بروم که دسته تماشا کنیم. چون همه اشان می خواستند بروند و نمی خواستند من در خانه تنها بمانم. حسابی غافلگیر شده بودم چون من و دوستم قرارمان این نبود. تقریباً از هر کوچه ای که رد شدیم داشتند گوسفند می کشتند و من حسابی عصبی شده بودم. اما به جز اینها که وحشتناک بود ، قضیه خیلی خنده دار بود! پسرهایی که توی دسته سینه یا زنجیر می زدند، برای همه کاری آمده بودند جز عزاداری برای امام حسین! نمی دانم از چه مدت قبل تدارک لباس ها و سر و وضعشان (تیپ مشکی) را دیده بودند. من آنجا حتی سه نفر را با ظاهر شیطان پرستان دیدم که آمده بودند دسته تماشا کنند!
خلاصه کارناوالی بود برای خودش. بیخود نیست که به محرم می گویند "حسین پارتی"! شب تاسوعا و شام غریبان که ولِنتاین بود! درست نمی دانم ماه محرم چه تعداد جوان را به هم می رساند. اما می دانم "
date" های زیادی در این شب هاست.این قضیه از نظر من هیچ معنایی جز "محدودیت" و "کنترل" ندارد!
من که حاضر نیستم وبلاگم را معرفی کنم. وبلاگ من یک وبلاگ غیر دولتی است و لزومی ندارد تحت نظارت و "ساماندهی" دولت قرار بگیرد.
فیلترینگ محدودیت کمی بود؟! لابد با این کار می خواهند به زودی اخطاریه و تهدید هم برای وبلاگ نویس ها بفرستند.
وبلاگ نویس های عزیز! لطفاً نسبت به این مساله بی تفاوت نباشید، به محدودیت بیش از پیش فکر کنید!
نوشته ی وبلاگ جمهور در این زمینه
پیوند جدید:سایتم را در هیچ جا ثبت نخواهم کرد!
نه خير! مثل اينکه نمي شود وبلاگم را درگير اين ماجرا نکنم. همين ماجراي اخير؛ فيلم رابطه ي جنسي هنرپيشه ي زن تلويزيون را مي گويم، البته اگر واقعاً خودش باشد. من که فيلم را نديده ام، اگر هم مي ديدم شايد تشخيص نمي دادم، مگر من کارشناسم.
اول فکر مي کردم نبايد اين مساله را اين قدر توي بوق و کرنا کرد و پخش کرد. اما حالا مي دانم که بيشتر مردم نه تنها از جريان اطلاع دارند، بلکه فيلم را هم ديده اند.
اول که نوشته ي يک وبلاگ نويس را خواندم که مدعي بود تقريباً همه اين فيلم را مي بينند و رد و بدل مي کنند، باورم نشد. اما حالا ديگر مطمين شده ام.
اينجور وقت ها مي شود خصوصيات واقعي ِ مردم را فهميد؛ مثل يک آتشفشان غير فعال که ناگهان فعال شود و درونش را نشان دهد.
آن شخص (هنرپيشه يا هرکس که هست) به هر دليل از رابطه ي جنسي خودش فيلم گرفته(حتي مطمين نيستم که از وجود دوربين خبر داشته يا نه) و ماجرا از اين جا شروع مي شود که آن فيلم پخش مي شود. وحشتناک تر از اين کار خبيثانه (پخش کردن فيلم)، اين است که به شدت از فيلم استقبال مي شود!! به نظر من فاجعه همين جاست که اين فيلم مدام دست به دست و مشاهده مي شود. حتي شنيده ام که CD اش به قيمت 8000 تومان هم فروخته مي شد. به نظر من علت موفقيت ِ (!!) اين فيلم در دو عامل خلاصه مي شود: 1- داشتن جنبه ي خاله زنکي و به عبارتي فضولي (شما بخوانيد کنجکاوي) و سر در آوردن از مسايل خصوصي يک هنرپيشه. 2- جذابيت سکسي! اين دو مورد باعث شد که اين فيلم از تايتانيک هم بيشتر بين مردُم بچرخد!! به قول سارا لقماني از هر ده نفری که بپرسی، هشت نفر فیلم را دیده اند و دو نفر دیگر خود خواسته اند که نبینند. فقط کافی است اراده کنی تا بیست دقیقه از خصوصی ترین لحظه زندگی دو انسان را در دو سال گذشته مقابل چشمان خود ببینی.
جالب اينجاست که نيروي انتظامي و مسيولين دارند نظر کارشناسي مي دهند که آيا فيلم واقعاً مربوط به آن هنرپيشه ي نگون بخت بوده يا نه!! به اين معني که آقايان هم فيلم را ديده اند. (احتمالاً مکرراً چون در حال بررسي بوده اند.)
امشب آفلايني با اين مضمون برايم رسيد: بياييم براي احترام به حريم خصوصي انسان ها و هم بستگي وحمايت و احترام به تمام زنان ايراني از ديدن فيلم رابطه ي خصوصي يک انسان خوداري کرده و تمام کپي هاي آن را نابود کنيم.
من هم آن را براي ليستم فرستادم. 3 نفر که آنلاين بودند، هر کدام عکس العملي در جهت مسخره کردن و مخالفت با اين آفلاين نشان دادند. يکي گفت: اوه خوب شد گفتي، CD شو داري به من بدي ببينم؟! آن يکي هم آشکارا شروع کرد به مخالفت کردن که: اين يه فيلم سکسيه، جالبه، طبيعيه... و آخرش هم آب پاکي را ريخت روي دستم که: ولي دختره عجب دافيه! نه؟! نفر سوم هم به شيوه ي غير مستقيم خودش مسخره کرد. و البته هر سه نفر پسر بودند.
در آخر فقط مي توانم بگويم متاسفم از اين که جامعه ي ما به اين نقطه ي بيمارگونه رسيده است که زير لفاف دين داري، ناموس پرستي و باغيرت بودن و حتي روشن فکري و...، در چنين مواقعي ظرفيت خودش را با تکثير چنين فيلمي آشکار مي سازد.
اين هم لابد از گور "اين اروپايي هاي مفسد و کثيف" بلند شده است. ها ها!
دادخواست براي حذف مجازات سنگسار از قوانين ايران : امضا کنید لطفاْ
صدور حکم سنگسار براي زني که مورد تجاوز قرار گرفت

· دنيا داره توي خون و لجن خفه مي شه. هيچ چشم اندازي هم نيست تا چشم کار مي کنه. آمريکا سر دسته ي پُررو ها و متجاوزين (از زمان کريستف کلمب تا حالا) و بقيه هم شاگرداشن که گاهي مي خوان رو دستش بلند شن. دنيا يه" َبت من"لازم داره يا يه مسيح که تا اطلاع ثانوي به صليب کشيده نشه.
· قرن بيست و يکم قرن کوريه. قرن تو لجن دست و پا زدن ِ دنيا. چيزي راجب قرون وسطي شنيديد؟! اينم يه چيزي تو همون مايه هاست با چاشني مُدرنيته و اتم و... قرن نوزده و بيست حداقل چند تا متفکر داشت که مي شد رو حرف هاشون فکر کرد. ولي الان؟!

· حالا هي بيايد توي اين لجن توليد مثل کنيد! دو تا بچه هم کمه! لجن براي همه هست! به همه مي رسه نگران نباشيد. (بچه دار شدن يه چيزي بين خريت و جنايته حداقل توي اين برهه ي زماني و اون هم توي ايران با اين آينده ي نامعلومش! مثل جنايتي که آدم توي جنون مرتکب مي شه و حاليش نيست... خوب حاليشون نيست ديگه، چشم باز مي کنن مي بينن شدن پدر مادر و بايد گوساله رو يه جوري *... اِي بابا!)
· کتاب «خداحافظ گاري کوپر» خيلي جالبه. بعداً چيزَکي راجبش مي نويسم.
· *: ديگه داشتم چيزهايي مي گفتم که بعضي ها که اعتماد به نفس ندارن ممکن بود بهشون بر بخوره. اين بود که؛ کات!
باريش کوچولو؛
شايد تو نبايد اينها را بشنوي.
ولي حالا که مهر شده خيلي خوشحالم از اين که مجبور نيستم بروم مدرسه. طي اين همه سال، هيچ وقت نشد که مدرسه رفتن را به مدرسه نرفتن ترجيح بدهم. هيچ وقت!
حالا هم دلم براي بچه هايي که مثل بچگي هاي خودم هستند مي سوزد؛ آنهايي که از "بکن" "نکن" ها بدشان مي آيد. نمي توانند تحمل کنند که معلمي بهشان امر و نهي کند که خودش کمتر از آنها مي فهمد.
نمي توانند قوانين احمقانه و ديکتاتوري ِ مدرسه را تحمل کنند. قوانيني که هيچ مرز و محدوده اي نمي شناسد و حتي وارد حريم شخصي افراد مي شود: مثل چطوري لباس پوشيدن، طرز درست کردن مو، ابرو برداشتن يا برنداشتن، مو بلند کردن يا نکردن، دوست پسر داشتن يا نداشتن ، ماهواره نگاه کردن يا نکردن، غايب شدن يا نشدن و ...
و هم کلاسي هايي که هيچ جور نمي تواني با آنها ارتباط برقرار کني، آنها را درک کني. وقتي بخواهي با آنها دوست شوي بايد تماماً مثل آنها باشي. بي تفاوت، هميشه سرگرم کارهاي بي ارزش، صحبت هاي بي ارزش،... صبح تا ظهر راجع به دوست پسرت يا پسرهايي که مي شناسي يا ديده اي صحبت کني، يا راجع به دخترهايي که غيبت خورشان ملس است، يا راجع به مُد هاي جديد، خواننده ها، چيزهاي گران و با کلاس و... در نهايت مي فهمي که با آن ها بودن هيچ ارزشي ندارد. بهتر است کار خودت را بکني حتي به اين قيمت که به نظر آنها آدمي خنگ و بي کلاس و غيره باشي.
اين را تقديم مي کنم به همه ي بچه مدرسه اي ها، به همه ي باريش کوچولو ها، به همه ي هولدن کالفيلد ها، به همه ي بچه هاي انجمن شاعران مرده.
We don't need no education
We dont need no thought control
No dark sarcasm in the classroom
Teachers leave them kids alone
Hey! Teachers! Leave them kids alone!
All in all it's just another brick in the wall.
All in all you're just another brick in the wall.(1)
کاش وقتي بچه مدرسه اي بودم اين شعر را بلد بودم و مي خواندم يا پاي تخته مي نوشتم يا روي ديوار... گرچه هيچ اتفاقي نمي افتاد ولي دوست داشتم.
پانوشت1: Another Brick in the Wall,