باز تصمیم گرفته ام از اینجا خداحافظی کنم. اما این بار مساله فقط خداحافظی از وبلاگ « نگذار به بادبادک ها شلیک کنند» نیست، این بار فکر می کنم باید از وبلاگ نویسی خداحافظی کنم.
می خواهم از وبلاگ نویسی خداحافظی کنم چون می توانم بگویم هیچ وقت وبلاگ نویسی را به طور "حرفه ای" دنبال نکرده ام، دنبال بالا بردن آمار بازدید کننده های وبلاگم نبوده ام، و دنبال "حرفه ای" وبلاگ نوشتن و به روز کردن نبوده ام.
کمی دلم برای این وبلاگ می سوزد. احساس می کنم بچه ای متولد کرده ام که نگذاشتم یا کمک نکردم از همه ی استعداد هایش بهره ببرد. شاید فقط برای پر کردن تنهایی خودم یا برای سرگرمی خودم بچه دار شدم، مثل خیلی از پدر و مادر ها! بله اعتراف می کنم من فقط از وبلاگم به نفع خودم بهره بردم و هرگز به خود وبلاگم فکر نکردم. اما بعد از این اعتراف، از خودم این طور دفاع می کنم: شاید حق داشتم؛ عروسک هایی که از دهان عروسک گردان سخن می گویند، با حرکت دستان او حرکت می کنند، و بالاخره تمام زندگی اشان از فکر او نشئت می گیرد، برای یک عروسک گردان چه معنایی دارند؟ تنها ممکن است علاقه ای یکسویه در کار باشد میان عروسک و عروسک گردان. درواقع علاقه ی فرد به حاصل تلاش خودش. آیا می توان گفت که از عروسک بر عروسک گردان حقی است؟
خلاصه می خواهم وبلاگ نویسی را ترک گویم. از آن جا که به طور مرتب وبلاگ را به روز نمی کنم و نخواهم کرد، از آن جا که رابطه ام با دنیای مجازی تا حدی به هم خورده است و کم تر حوصله اش را دارم.
تنها تاسفم از پایان دادن به کار این وبلاگ، ایده هایم برای این وبلاگ بود. ایده هایی که حاکی از استعداد هایی بود که نام این وبلاگ برای کار فراهم می کرد. ایده هایی که عملی نشد. چون فرصت نداشتم یا برایش وقت نگذاشتم!
این وبلاگ تاریخچه ی ناقص و محدودی از غم های من است. تاریخچه ای ناقص که بعد ها می توانم به آن مراجعه کنم تا شاید بعضی اتفاقات، احساسات و فکر هایم را دوباره به یاد بیاورم. شاید برای همین چند سطر بالاتر، واژه ی "سوء استفاده" را به کار بردم. بعضی وقت ها برای بعضی اشخاص، نوشتن تنها راه فرار و مرهم است. در وبلاگ نوشتن لذتی بود که شاید بتوانم با این مقایسه کمی توضیحش بدهم : در حرف زدن با یک موجود زنده که گوش می دهد، لذتی است که در حرف زدن با در و دیوار نیست! وگرنه آدم می تواند با خودش هم حرف بزند. (کاری که از این به بعد قرار است بکنم! این که بیشتر یا فقط برای خودم بنویسم. بالاخره من هم از آن دسته آدم هایی هستم که پیش از آن که کسی به نوشتن من نیاز داشته باشد، خودم به آن نیازمندم. فقط برای آن که گاهی حس می کنم ناگزیر از نوشتنم و گریزی نیست جز نوشتن! و گاهی از این نوشتن کمی به آرامش می رسم.)
امروز که این تصمیم را گرفتم، نه از کسی دلخور شده ام، نه حس کسی را دارم که که در آکواریوم لخت است و همه دارند نگاهش می کنند. در واقع اکنون که این تصمیم را گرفته ام، از خوانده شدن فرار نمی کنم، فقط می خواهم به این ارتباط خاتمه بدهم. شاید چون حس می کنم دوره اش در زندگی من تمام شده است...
به هر رو، تجربه ای بود به یاد ماندنی!
لازم به ذکر می دانم:
من دیگر در جایی از این جهان مجازی، با نام این وبلاگ نظرم را امضا نخواهم کرد. همان طور که پیش از این هم، نظراتم در وبلاگ های دیگر، فقط کمی از تعداد انگشتان دست بیشتر بود و وبلاگ هایی که در آن ها نظرم را می نوشتم، به تعداد انگشتان یک دست هم نمی رسید!
سه خط بالا را نوشتم تا تکلیف خودم را با آن کامنت های جعلی که با نام مستعار من یا نام این وبلاگ امضا شده بود، (و چندی پیش تصادفا به یکی از آن ها برخوردم ...) مشخص کرده باشم.
امیدوارم دیگر خیال بازگشت به دیار وبلاگستان (دیار یار!) به سرم نزند.
همین!
بدرود.
همسایه بغلی که معتاد است، طی کنسرتی (!) که با دوستانش تو اتاق داشت، آهنگ معروف « هتل کالیفرنیا» را نیز با گیتار زد و خواند.
به درستی نمی دانم این یک تراژدی است یا کمدی! فهمیدنش سخت است.
اگر بی آنکه بداند منظور از "هتل کالیفرنیا" چیست داشت آن را می خواند، شاید مایه ی کمدی قضیه بیشتر بود، اما اگر می دانست و باز داشت می خواند، حتماً در حال اجرا کردن یک تراژدی ِ سوزناک بود.
این قدر فاصله ها زیاد و عمیق است که دیگر "یک دیوار" چندان فاصله ای نیست...
یک دیوار، فاصله ی زندگی ما با زندگی آن هاست، اما باور دارم که "یک دیوار" گاهی برای وظیفه ای که به عهده دارد، کفایت نمی کند. حتی بدبختی ها را هم نمی تواند بپوشاند.
لحظاتی هست که مرز بین زندگی خودم و زندگی آن ها را گم می کنم...
پ.ن: برای کسانی که شاید ندانند؛ «هتل کالیفرنیا»، معروف ترین آهنگ گروه «ایگلز» است، که در آن به گونه ای اعتیاد توصیف شده است. در واقع در این ترانه منظور از "هتل کالیفرنیا"، اعتیاد است.
پاییز مثلٍ: پا در هوا یخ زده
وقتی "سردم" بود، گفت که « سُرخ، گرم ترین رنگ است.»
به او و حرف هایش اعتماد کردم. این شد که کمی بعد، همه ی رنگ ها برایم سیاه و خاکستری شدند...
دیگر به دست های گرم چه کسی می شود اعتماد کرد؟!
امسال خیلی زودتر سردم شده. از این بابت کمی می ترسم.
این روزها خیلی خیلی گیجم! اصلاً سرم گیج می رود، احساسم مثل کسی است که در هوا معلق باشد، آن هم به طوری که پاهایش بالا تر از سرش باشد! شما بودید سرتان گیج نمی رفت؟! فکر و خیال گذشته و آینده رهایم نمی کند. اصلاً نمی فهمم "اکنون" ام چگونه می گذرد. شاید مثل گذشته و آینده، مثل همیشه: در تنهایی ِ حقیقی، در زندگی ِ روزمره و کاذب، در مُردگی ِ حقیقی، یا در خیالاتم...
" گفتی: اگر تو را، گر تو را از دست دهم خواهم مُرد.
نه تو زنده می مانی
یاد من چون دود سپیدی در باد محو خواهد شد
وتو خواهی ماند
....
عمر اندوه در قرن ما یکسال بیشتر نیست."
(فرهاد)
" خیلی خیلی ببخشید! شما کاملاً اشتباهی عاشق شده بودید. نگاهم و کلماتم اشتباهی به سمت شما آمده بود. از این بابت تا حدی احساس تاسف می کنم. به خصوص که این اولین و شاید به طور همزمان آخرین عشقتان بود.
امضا: عشق سابق یا شاید عشق همیشگی اتان.
تاریخ: سرد ترین روز سال"
برای خودم مهلت تعیین کرده ام که بروم پیش روان شناس. با این که از پزشک ها و روانشناس ها اصلاً خوشم نمی آید.
علائم افسردگی را مثل بیشتر مردم ایران دارم... رنج ، رنج، زجر! زندگی همه اش این است؟! به اضافه ی گاه گاهی الکی خندیدن! خندیدن ِ بی دوام و سطحی یا ظاهری.
مرگ قهرمانانه و با ارزش دیگر مرده است. همه چیز به طور دردناکی مضحک است! حتی همین ترکیب هم مضحک است: "مضحک ِ دردناک یا دردناک ِ مضحک"!
دوست دارم داروی نشاط آوری مثل فلوکسیتین بهم بدهند. فعلاً خودم برای خودم تجویز کرده ام! فردا پس فردا به دستم می رسد. اثراتش را حتماً برایتان تعریف خواهم کرد.
فکرش مثل راه حلی شیرین است. فکر این که صبح یک فلوکسیتین بیندازی بالا و بروی دانشگاه بدون احساس افسردگی، بروی و با بچه ها، مثل آن ها یا حتی بیش تر از آن ها بخندی! طعنه هایشان را خیلی راحت تحمل کنی، فکر گذشته را تحمل کنی، فکر مشکلات خودت و مشکلات مردم، و در آخر این زندگی سگی را خیلی راحت تحمل کنی! عالی می شود!
ولی اگر این قدر ها هم تاثیر داشت که الان دیگر هیچ فلوکسیتینی تو داروخانه ها پیدا نمی شد! دست از این امید های واهی بردار....
حالا امتحان می کنم.
راستی چرا شما فکر می کنید من آدم شادی هستم؟ تو ارنستو، و تو حبیب پرتاری؛ دوست های عزیزم تو دنیای مجازی. شاید به خاطر نوعی طنز در نوشتنم، یا بهتر بگویم؛ این که خیلی وقت ها موقع نوشتن یا حرف زدن "مسخره بازی" در می آورم؟!
دو سه روزی است که وقتی از تنهایی خودمان خسته می شوم، به تنهایی آن ها گوش می دهم.
به این نتیجه رسیده ام که تنهایی یک پدر و دختر بی صدا تر از تنهایی یک مادر و پسر است.
در روز های آغشته به روزمره گی، سرشار از خلاء، و پر از آشفتگی و شلختگی ام شناورم، بی آنکه امروزم با دیروز و فردایم تفاوت قابل اعتنایی داشته باشد. روز های پر از حس بی فایده بودنم را طوری می گذرانم که انگار به زنده بودن یا بهتر بگویم؛ "زنده ماندن" عادت کرده ام. تنهایی ِ درونی و شاید گزینش شده ام را دیگر احساس نمی کنم بلکه فقط تشخیص می دهم! درست همان گونه که آدم چیز های تکراری را فراموش می کند و دیگر حس نمی کند، بلکه هر از گاهی ممکن است چیزی موجب یاد آوریشان شود.
جغد بودنم هم خاری است در چشم دیگران و از نظرشان مُهری است بر بی مصرف بودنم. (البته این برداشت خودم است.)
حرف های ناخوشایند دیگران را بی آنکه در جستجوی پاسخ مناسبی برایشان باشم، تحمل می کنم و به بار ِ تنهایی ِ فراموش شده ی خودم می افزایم. حوصله ی آدم ها و دروغ های ترحم انگیزشان را ندارم؛ آدم ها و دل خوشی های کوچک و آرزو های ناکام مانده اشان. حوصله ی آدم ها و گناهان کوچک و بزرگشان و وجدان های پوسیده اشان، و حتی حوصله ی خودم با افسردگی ِ واقعی یا ساختگی ام، با نیاز ها و غرایز انسانی و خسته کننده و تکراری ام را ندارم.
تقریباً چیزی برایم ارزش بازسازی و تلاش برای ساختن را ندارد. درست مثل این که از نظرم غباری خاکستری روی همه چیز (حتی دوستی ها و روابط انسانی) را پوشانده است. دیگر کمتر انگیزه ای برایم باقی مانده و هر چه که هُلم می دهد، بیشتر به اجبار می ماند تا انگیزه.
رنگ مورد علاقه ام را نمی دانم در کدام خداحافظی گم کرده ام. در گذشته نیز دیگر خاطره ای دوست داشتنی برای دوره کردن و باز به یاد آوردن نمی یابم، این است که به آینده ای تخیلی روی آورده ام که تخیلی بودنش در نظرم با امید به آینده جور در نمی آید. افعال در ذهنم به هم ریخته اند: آینده ی بعید، گذشته ی نزدیک، حال ِ تخیلی، ماضی ِ فراموش شده.
می دانم که بیش از همیشه به کمک نیاز دارم. و این را هم می دانم که خیلی وقت ها که آدم کمک می خواهد، دست قابل اعتمادی را که به طرفش دراز شده باشد، نمی یابد.
دلم می خواهد زود تر پاییز شود تا فصل با چیزی که احساسش می کنم هماهنگ باشد تا این قدر احساس غربت نکنم؛ شاید آن موقع طبیعت ِ دست کاری شده با من هم درد باشد یا دست کم بتوانم احساسات درونی ام را گردن عوامل بیرونی و برگ های خشک پاییزی بیندازم. گذشته از آن، دلم می خواهد ماه ِ بی خاصیت تولدم زود تر بگذرد تا این قدر به این روز های رنگ و رو رفته و خالی، چپ چپ و با تعجب نگاه نکنم.
امضا: اینجی ِ بدبین و خسته از "هیچ"، با احساسی مثل پا در هوا بودن.
با حساب من 12روز مانده است به سالگرد یک یا چند خاطره.
از حالا دارم از خودم قول می گیرم که امسال دیگر هیچ بهانه و هیچ دلیلی برای لج بازی نتواند مرا از رفتن منصرف کند.
مهم نیست در حضور چه کسی یا چه کسانی، مهم این است که فقط یک روز در سال برای زنده تر کردن خاطره ای شخصی و یک روز در سال برای در آن ارتفاع بودن و گرامی داشت ِانسان هایی بزرگ فرصت دارم.
یک روز در سال برای زنده کردن خاطره ای که تلخی ای در آن نهفته است و از قضا امسال یادآوری اش برایم تلخ تر خواهد بود. بار ها بی آنکه حواسم باشد، آن خاطره را روی قلوه سنگ های سُست و زیر آفتاب ِ شفاف و تند مرور کرده ام. بار ها در ذهنم بالای آن اتاقک خاطره انگیز که در واقعیت همیشه حضوری کوتاه و چند دقیقه ای در آن داشته ام، نشسته ام و از آن پنجره ی کوچک با حالتی آمیخته با غم، تفکر و یادآوری، طبیعت ِ دست خورده ی بیرون را از آن ارتفاع نگاه کرده ام.
دوست ندارم فرصتی را برای شنا کردن در خاطرات از دست بدهم حتی اگر خطر غرق شدن داشته باشد. دیگر می دانم آدم هایی که برای لحظاتی به نقطه ای نا معلوم خیره می شوند و بی آنکه پلک بزنند، انگار از ورای اجسام، دوردست ها را می بینند، در "حال" زندگی نمی کنند بلکه در گذشته و یا خیالاتشان شناورند. در بین زمان های مختلف، حال کمترین ارزش را برایشان دارد، برای آینده تنها گوشه چشمی خیال انگیز بس است و این گذشته است که بیشترین قسمت مغزشان را به خود مشغول کرده است. اگر "به پیش" بگویند، در ذهن می خواهند "به پس" بروند و داشتن ِامید به آینده برایشان کار چندان راحتی نیست.
با این اوضاع ِ محله ی سنتی و همیشه عزادار، با این اعضای خانواده ی مشتاق و مشوّق، با این وضع آشفته و کار و بار و ذهن ِ آشفته ی من و با آن استاد ِ سابق ِ احتمالاً معتاد و بداخلاقم که از قضا هم دانشگاهی و هم دوره ای ِ خودم از کار در آمد و با این اوضاع ِ خراب ِ جیب، همان بهتر که ساز ِ از کوک در رفته و خاک گرفته ام را بگذارم باز هم خاک بخورد و خودم بنشینم MEZZO نگاه کنم و با دیدن ساز خودم و آن نوازنده های حرفه ای حسرت بخورم. باید از نوازنده ی تازه کار بودن دست بکشم و فقط یک علاقه مند باقی بمانم. بنشینم و تا آنجا که اهالی خانه مخالفتی نداشته باشند MEZZO تماشا کنم. کم ترین دست آوردش این است که آن نوازنده ها از ابتدای امر، از وقتی که تصویرشان روی صفحه ی تلویزیون نقش می بندد، حرفه ای هستند و دیگر از صداهای خارج و ناکوک خبری نیست. بیشترین دست آوردش هم این است که هزینه ی کلاس و استاد را نمی پردازم و دست آورد مهم دیگرش این است که دیگر حتی ماهی یک بار هم صدای سازم در نمی آید تا بهانه ای باشد برای غُر زدن بعضی ها!
یک دوست ِ نادوست (!) داشتم که می گفت: "سازت قهر می کنه اگه چند وقت نزنی..." همه چیز که قهر کرده، این هم رویش! مهم نیست.
خر ما از کُرّه گی دُم که نداشت، هیچ، به مرحله ی خر شدن هم نخواهد رسید! نه؛ اصلاً من هیچ وقت حتی خر هم نداشته ام! چه برسد به دُم و ابزار آلات و قرتی بازی های دیگر!
پ.ن1: پستِ دو روز پیش (:"تاسف نامه" یا "یک قدم عقب نشینی"!) را از وبلاگم برداشتم. راستش همان موقع هم که فرستادمش تردید داشتم. دیروز هم جایی بودم که کامپیوتر در دسترسم نبود تا آن نوشته را به دلیل ِ یک بعدی نگاه کردن به قضیه بر دارم. دلیل نوشتن آن پست، این بود که بعد از دیدن ِچند تا دختر (در اتوبوس)، متعجب و متاثر شده بودم. اما از دیروز به این نتیجه رسیدم که عده ای خاص نمی توانند نماینده ی همه باشند. بنا بر این خودم پیش از همه نوشته ی پیشینم را رَد می کنم. شاید اگر نتیجه گیری های عجولانه یا اغراق آمیز نداشت، نوشته ی بدی نبود. به من حق بدهید که نوشته را از روی وبلاگم برداشتم. آدم می تواند نظرات دیگران را جاهای دیگر بخواند و اگر مخالفتی داشت، انتقاد کند، اما نمی تواند خودش نوشته ی خودش را در وبلاگش بگذارد در حالی که دیگر با آن موافق نیست! از دلزاده ی عزیز که در بالاترین به پست قبلی ام لینک داده بود عذر می خواهم، شرمنده!
پ.ن 2: پست قبل دو تا کامنت داشت؛ یکی ... (سه نقطه) بود از کلاغ سبز و دیگری از آن کامنت های دری وری بود (وقتی وبلاگش را دیدم از این بابت مطمئن شدم.) با این حال در نظرات ِ این پست دوباره عیناً می آورمش. (شاید محض خنده؟!)
زندگی از روزی که متولد شد، با ما شوخی داشت انگار!
مثل یک بچه ی سرتق لج بازی ِ بی پایانش را آغاز کرد.
از این است که همیشه
کسی را که می خواهی ببینی نمی بینی
و تصادفاً کسی را می بینی که نمی خواهی
به کسی دل می بندی که نباید
برای کسی شعر می گویی که نخوانَد
کسی را از دست می دهی که جای خالی اش پر نمی شود
و برای کسی فدا می شوی که نمی فهمد
زمانی به آرزویت می رسی که دیگر آرزویت نیست،
و در آخرین لحظه ها سر از بن بست در می آوری.
کسانی که وسوسه می شوند به زندگی دهن کجی کنند مقصر نیستند؛
بس که زندگی به آنها دهن کجی کرده!
نور مانیتور چشمم را می زند چون تا یکی دو دقیقه ی پیش در تاریکی اتاقم سعی داشتم بخوابم. اما امشب آستانه ی شب بیداری ام فراتر رفته و از آن شب هایی است که فکر هایم چون جمله های از پیش تعیین شده، به ترتیب به ذهنم هجوم می آورند. تازه - و طبق معمول ِ شب های تعطیل دیرتر از همه- مثل جانور های محتاط درون اتاقم خزیدم تا کسی را بیدار نکنم. اما بعد از کلنجار رفتن با افکارم، نیاز به نوشتن مرا وادار کرد تا بار دیگر مثل دزد ها در اتاق را باز کنم و برسم اینجا؛ پشت کامپیوتر یا همان رایانه ی خودمان! فکر هایم عمومی تر (!) از آن بودند که همانجا در اتاقم به نوشتن روی کاغذ اکتفا کنم. کنترلی نیمه آگاهانه در ذهنم است که فکر هایم را گاهی به سمت کاغذ و گاهی روی کیبرد کامپیوتر سوق می دهد.
نصفه شبی از پله های راهرو، پایین آمدم تا بنویسم و در واقع بپرسم که این معضل زبان فارسی سر انجام به کجا می رسد؟! بالاخره واژه های ما باید از واژه های عربی تهی شود یا نه؟! واژه های به ظاهر بیگانه انگار خیلی بیشتر از یک بیگانه، خودی شده اند. می ترسم اگر همه ی بیانم را از این واژه های نفوذی بزدایم، دیگر احساس نکنم دارم به زبان خودم حرف می زنم، می ترسم تازه آن وقت احساس کنم دارم به زبانی بیگانه صحبت می کنم. مثلاً وقتی می خواهم بگویم: "... تعبیر می کنم" چه باید بگویم؟ بگویم بیان می کنم، برداشت می کنم، ترجمه می کنم؟ اصلاً ترجمه خودش فارسی است یا عربی؟! به شک افتاده ام! نمی دانم اشتباه می کنم یا نه، اما انگار هیچ واژه ای نمی شناسم که به این اندازه به منظور مورد نظرم نزدیک باشد.
امروز مهمان کوچولویمان؛ کوچولوی ایرانی ِ تازه از فرنگ آمده امان، با نگرانی و ناراحتی می پرسید چند درصد از حرف هایی که می زنیم عربی است؟ نمی دانم با چه پیش زمینه ای می پرسید: " 90% حرف هایمان عربی است؟!" و من باید طوری پاسخ می دادم که هم واقعیت را گفته باشم و هم دل داری اش داده باشم. و بعد با وحشت از من می پرسید: "این خوبه یا بد؟!" من هم که خودم جواب دقیق را نمی دانستم، گفتم به هر حال واقعیت است. و یک جوری موقتاً کنجکاوی و نگرانی ِ زودرَسش را با جواب های ماست مالی شده ام برطرف کردم.
من در حرف زدن و نوشتن سعی می کنم در انتخاب واژه ها دقت کنم و تا آنجا که بیانم عجیب نشود و به منظورم نزدیک باشد، از واژه های فارسی استفاده کنم، اما شیوه ی بیان کسانی که در فارسی حرف زدن -به عقیده ی من- مبالغه می کنند، برایم چندان خوشایند نیست و مصنوعی به نظرم می رسد. مثلاً لزومی نمی بینم به جای این "سلام" لعنتی و جا افتاده، به همه بگویم "درود"! چون احساس می کنم به هر کس و ناکسی می شود سلام گفت اما "درود"، احترام و ستایش بیشتری در خود نهفته دارد که نمی شود همیشه و برای همه آن را به کار برد.
پ.ن۱:علت این تاخیر در به روز کردن وبلاگم شاید فقط بی حوصلگی و دور افتادن از حال و هوای وبلاگ بود و شاید از آن جهت بود که در عمق افکاری غرق شده بودم که مرا از توجه به مسائل به ظاهر پیش پا افتاده تر غافل می کرد. افکاری که به تکرار رسیده اند و البته دارند کهنه می شوند و به سمت خاطره شدن پیش می روند. این زخم انگار دارد بسته می شود و تنها هر از گاهی دوباره تیر می کشد. فکر می کنم طولی نمی کشد که جای زخم برایم یادآور خاطره ای حتی دوردست تر از زمان ِ واقعی اش شود. روز ها آن قدر سریع می گذرند و مثل خاک روی روز های قبل را می پوشانند که از شفافیت ِ اتفاق های گذشته کم می کنند. دوباره دارم به تنهایی خو می گیرم. تنهایی برایم کمی دوست داشتنی تر از "خلاء" شده و آرامشش برایم تا اندازه ای تسکین دهنده است.
پ.ن2: فکر کنم نوشتن ذاتاً به شب بیش از روز نزدیک است. دست کم برای من که این طور است. حالا دیگر دلیل موجهی برای شب بیداری هایم پیدا کرده ام! روز ها آشفته تر و شلوغ تر از آنند که بشود حتی صدای (!) فکر ها را تفکیک شده و واضح شنید، چه برسد به آن که بتوان متن خوبی نوشت.
فکر می کنم کم کم موقع خداحافظی است؛ از وبلاگم.
شاید مجبورم از اینجا هم بگذرم.
انگار هر وبلاگم که مدتی جا میفتد، فاتحه ی خودش را می خواند. (منظورم این نیست که اینجا جا افتاده یا وبلاگ خوبی است یا خواننده دارد!)
اصلاً شاید دیگر وبلاگ ننویسم. اگر بتوانم دوام بیاورم دیگر وبلاگ نمی نویسم.
جمله ی قبل فقط برای وبلاگ نویس ها قابل درک است. بقیه می گویند اگر بتوانیم می نویسیم، ما می گوییم اگر بتوانیم نمی نویسیم... البته من می گویم!
می دانم این کار مثل خودکشی ِ غیر مستقیم است. اگر خودکشی نباشد، دست کم وبلاگ کشی که هست!
اما مهم نیست!
ما که خیلی چیزها را درونمان می کُشیم؛ اعتماد، دوست داشتن، صداقت، لذت، خوشبختی و غیره ، وبلاگ که دیگر چیزی نیست.
احساس می کنم به یک "نفس عمیق" احتیاج دارم.
نمی دانم بر می گردم یا نه.
حتی نمی دانم ننوشتنم از ترس است، از لج بازی است، از بی تفاوتی است یا چیز دیگری.
نه لج بازی نیست، انگاردلیلی هم برای لج بازی کردن وجود ندارد، حتی لج بازی با خودم! در واقع آن قدر احساس بی چیزی می کنم که هیچ انگیزه ای حتی برای لج بازی کردن ندارم.
انگار چیزی گم شده این وسط...
شاید آرزو هایم است؟!
یک چیزی گم شده. همین!
پ.ن 1: آقای پرویز شهبازی؛ یعنی می شود من روزی شما را از نزدیک ببینم؟! یعنی می شود شما باز هم فیلمی بسازید که ما، "خود ِ ما" در آن دنبال نفسی عمیق باشیم؟ یعنی می شود روزی من منصور شهبازی، سعید امینی، مریم پالیزبان و مهرداد پالیزبان را از نزدیک ببینم؟! احساس می کنم من می خواهم شخصیت های فیلم را ببینم، نه بازیگر ها. احساس می کنم آنها به ما خیلی نزدیک تر از یک هنر پیشه هستند.
پ.ن 2: پانوشتِ بالا شاید تنها آرزویی است که الان دارم.
احساس می کنم هر روز دارم پیچیده تر از قبل می شوم، طوری که دیگران بیشتر در موردم اشتباه فکر می کنند.
می ترسم آن قدر پیچیده شوم که خودم هم در مورد خودم به اشتباه بیفتم.
اصلا خوشم نمی آید قضاوت های اشتباه دیگران را در مورد خودم، برایشان درست کنم یا خودم را به زور معرفی کنم. (شاید همین بیشتر موجب قضاوت های اشتباه شود اما آدمی مثل من –یا هرکس دیگر- کم تر از خصوصیات خودش دست بر می دارد.)
اصلا از قضاوت ها خوشم نمی آید. کاش می توانستم خودم هرگز قضاوت نکنم.
اما در نهایت کسی را بیشتر دوست دارم که قضاوت کامل تری داشته باشد. کسی را بیشتر دوست دارم که بیشتر بفهمد، و مرا بهتر بفهمد.
شاید روزی این سکوت من که برای همه سوءتفاهم ایجاد می کند، برای کسی قابل فهم باشد. برای کسی که احتمالا بیشتر دوستش دارم.
هنوز نمی دانم چرا ما، –همه ی ما- نیاز به فهمیده شدن از جانب دیگران داریم؟
فکر می کنید چرا کسی نقاشی می کند، ساز می زند، آهنگ سازی می کند، حرف می زند، می نویسد، فیلم سازی می کند و ...؟
آیا همه ی این ها راه هایی برای بیان ِ خود نیست؟
چیزی که کمتر از پاسخ پرسش قبل می دانم، این است که آیا همه خود را بیان می کنند؟ آیا کسی هست که نیاز نداشته باشد به بیان کردن خویش؟
اشتباه می کردم خاطره ی تو بومرنگ نیست.
ذهن من بومرنگ دارد، بومرنگی لج باز و سمج، مناسب یک ذهن مازوخیست!
می خواستم بومرنگت را به آرامی جا بگذارم اما حالا چه طوری ذهنم را جا بگذارم؟! یعنی باید ذهنم را دفن کنم؟ و خودم را؟!
این تواتر آزار دهنده ترین موسیقی را ایجاد می کند. دارد دیوانه -تر- ام می کند.
اقاقیا، شکوفه های بهارنارنج، یاس های درختی، هیچ کدام برایم بهار را نیاوردند.
امسال نتوانستم بهار را ببینم. شاید گل ها، درختان، هوا دروغ می گویند. انگار بین زمستان و تابستان فاصله ای نیست.
بهار همانی بود که مثل خواب گذشت؛ خوابی سنگین و عجیب که زمستان را به تابستانی دردناک تر پیوند می داد.
بادی زمستانی وزید و در میان راه ِ تابستان محو شد. بی هیچ مقصدی. شاید مقصدش تنها محو شدن بود.
امسال بهار دروغ می گوید؛ درست مثل تو.
وقتی رعد و برق می زند، یاد بشر نخستین میفتم که دلیل این پدیده را نمی دانست و خیلی وحشت می کرد. فکر می کرد خدایان خشم گرفته اند و...
خلاصه دلم به حالشون می سوزه.
فقط همین مونده که دلم برای اونها هم بسوزه!
دیگه دلم ذغال شده بس که سوخته. :دی
باید یک ترم از زندگی مرخصی می گرفتم. شاید هم اصلاً باید ازش انصراف بدم.
خوبه که تو پیشم نیستی که مراقبت باشم. چون یکی باید مراقب خودم باشه! رو تو هم که نمی شه حساب کرد چون تو وظیفه ای جز خوش گذرونی نداری!
حالا که خوش گذرونی زودگذر رو انتخاب کردی امیدوارم که حداقل تا قبل از این که بدبختیت خودشو نشون بده، خوب بهت خوش بگذره.
شاید اگر می دانستم خاطره ات مثل بومرنگ است؛ از هر طرف که پرتش می کنم دوباره باز می گردد، و تو روزی می روی و بومرنگت را نمی بری، هیچ وقت با تو خاطره نمی ساختم.
چه می شد اگر بومرنگت را هم با خود می بردی؟!
وقتی خوب فکر می کنم و سوال ها رو کنار هم می چینم، می بینم که دارم زیر بار این همه علامت سوال له می شم. مثل اطلس که جهان (زمین) را رو دست هاش نگه می داره، مغز من هم هزار تا علامت سوال سنگین رو نگه داشته. فکر کنم همه هرکول باشیم که این همه علامت سوال رو با خودمون این ور اون ور می کشیم.
علامت سوال ها اونقدر زیاد و همیشگی شده اند که مثل قلاده ای همیشگی، وجودش برامون عادی شده و گاهی فراموشش می کنیم.
هرکول کره ی زمین رو داد دست اطلس و در رفت اما نمی دونم کدوم موجودی این سوالها رو گردن ما انداخت؟ این قلاده ی ندانستن رو می گم.
اگر فیلسوف ها هم جواب های شخصی خودشون رو برای مسایل مختلف پیدا نکنند، دیوانه نشدنشون جای تعجب داره! چون آنها مدام دارند به قلاده اشان نگاه و فکر می کنند و فراموشی در مورد آنها صدق نمی کنه.
گلم می گفت که من اهلیش کردم. اولش باور نمی کردم. اما بعد که فهمیدم من مسؤول گلمم، برگشتم پیشش. دیگه خودم اهلیش شده بودم. اما انگار هرچی من اهلی تر می شدم، اون وحشی تر می شد! یه دفعه دیدم دُم ِ نارنجیم زده بیرون و بعله!! فهمیدم که کارَم به گریه کردن کشیده.
اولش فکر می کردم که من شازده کوچولو ام و اون گل سُرخمه، اما بعد دیدم انگار این طور نیست. گل سرخی که آدمو بذاره بره که دیگه گل سرخ نیست.
شاید من روباهه بودم که کارَم به گریه کردن کشید، چون گذاشتم اهلیم کنه. اما اون هیچ چیزش به شازده کوچولو نرفته بود چون نمی فهمید مسؤولیت یعنی چی، و نباید هزار تا گل رو یکجا داشت و گلِ اون تو دنیا تکه پس باید برگرده پیشش.
حتی فکر نمی کنم اگر من شازده کوچولو باشم، چیزی باعث بشه یاد رنگ موهام بیفته! شاید به این خاطر که موهامو طلایی نکردم -یا هنوز نفهمیدم شازده کوچولو فقط مال ِ کتابهاست و لِنی فقط یکی بود اون هم تو رُمان ِ رومن گاری.-
پ. ن: می دونید چیه؟ باید یه راهی پیدا کنم تا زودتر از این سیاره برَم. حتی اگر هیچ گل سرخی منتظرم نباشه، باز هم باید زودتر برگردم سیاره ی خودم. می ترسم هرچی بیشتر اینجا بمونم، بیشتر شبیه آدم بزرگ ها بشم. اینجا بزرگ شدن یه روند داره مثل این: بچه دایناسورهای کوچولو و دوست داشتنی و بی آزار که بزرگ میشَن و درنده و بی رحم. دایناسورهای بزرگ یکی از خصیصه هاشون فراموشیه. غذاشون هرجا باشه همونجان. دیگه جای قبلیشون یادشون نمیاد. حتی دایناسورهایی رو که میان تو زندگیشون و میرن، فراموش می کنند. اینجا هرکی بزرگ تر باشه حقش هم بیشتره. و احساسه که زیر پای دایناسور ها لگد مال می شه.
اگر رومَن گاری زنده بود، من و تو باید می رفتیم خودمان را بهش معرفی می کردیم. شاید تعجب می کرد از زنده بودن شخصیت های داستانش. نترس؛ رومن گاری عمیق نگاه می کند. حتماً اگر ما را بشناسد، خودش شباهت ما را با قهرمان های رومانش می فهمد. با این حال فکر نمی کنم حتی خودش هم بتواند برای ما کاری کند! می دانستی با این که جاهایمان درست است، گاهی من مثل لِنی می ترسم تنهایم بگذاری. گاهی از همه چیز می ترسم؛ حتی از تاکید ذهنی ِ خودم روی شباهت ما و قهرمان های این داستان! می ترسم بهت بگم: "من هیچ وقت تو رو نمی گذارم برم. هیچ وقت! تویی که اول منو می گذاری." ای کاش خودت سکوت ام را می خواندی تا این قدر ناگفته نداشته باشم...
می دانم که راه گریزی نیست. فقط باید دید کتاب را چه طوری تمام می کنیم. رومن گاری هم دست ما را گذاشته توی پوست گردو! شاید هم کار ِ او نیست. ببینم تو به سرنوشت اعتقاد داری؟! تو هم از قیافه اش می ترسی؟
هرگز روی برگ های اول تقویمت شعری از سر ناامیدی ننویس.
چون ممکن است آخر تقویم، دوباره به شعر ِ برگ های اول برسی. آن وقت است که تازه می فهمی همه ی سال دایره ای بیهوده بوده؛ با پایانی که دوباره به آغازش باز می گردد و آغازی که پایانش حتمی است. آن وقت است که حیرت می کنی که چه طور به چیزی که از ابتدا پایان محتومش را می دانستی، تن دادی. مثل خوابی که می بینی و نا خواسته تعبیرش می کنی. خوابی پر از رنگ های مبهم که حتی بعد از تعبیر شدن هم مبهم می ماند. خوابی پر از تیرگی و روشنی های تفکیک ناپذیر.
ای کاش می شد تیرگی ها را فراموش کنم و روشنی هایش را باقی بگذارم. اما مثل یین و یانگ* است؛ تیره و روشن به دنبال هم اند و جدا ناپذیر.
خواب من پر از ابهام بود، پر از فرصت های نداشته و از دست رفته، پر از ناتمامی ، پر از سوالاتی که پاسخی نگرفتند.
برگ های تقویم من زرد شده اند. برگ هایی زرد در آستانه ی سقوطی از سر بیهودگی. برگ های تقویم من از جنس کاج نبود. برگ های تقویم من نسبت به سرما بی تفاوت نبودند؛ تقویم من خزان داشت و ابرهای خاکستری...
نمی دانم واقعاً می توانم به تو فکر نکنم یا نه؟!
گاهی فکر می کنم جدا از لحظاتی که تو را برایم یاد آوری می کنند، بقیه ی وقت ها این خودم هستم که دوست دارم به تو فکر کنم. انگار ذهنم عادت دارد دنبال درد سر و افکار تلخ برود. شناختی که از خودم پیدا کرده ام، به من می گوید وقتی می توانم یک آدم پر رنگ شده را در ذهنم محو کنم که ازش بدم بیاید و برایم بی اهمیت شود. اما تو برایم بی اهمیت نیستی...
هنوز ذهنم نمی تواند بپذیرد. هنوز نمی توانم باور کنم! تو هم به من کمک نکردی باور کنم. مثل همیشه غافل گیرم کردی. مثل همیشه غیر قابل پیش بینی بودی. و سرانجام فهمیدم اولین حسی که نسبت به تو داشتم درست تر بود؛ این که نباید روی تو حساب کرد.
چقدر دوست دارم بدانم لحظاتی که من یاد تو هستم، تو هم یاد من هستی؟! وقتی به تو فکر می کنم، تو هم می فهمی؟ یادت هست که به چه چیزی و چه نیرویی اعتقاد داشتی؟ اما این انصاف نیست که دیگران به ما فکر کنند و خود ِ ما ندانیم. به نظر تو این حق ما نیست که وقتی کسی به ما فکر می کند بفهمیم؟ اگر تو هم به من فکر کنی، خیلی مسخره یا دراماتیک است که هر دو به هم فکر کنیم ولی از هم دور باشیم. مسخرگی اش اینجاست که خودمان این طور خواسته ایم. خودت این طور خواستی! دیگر به خوبی می دانم که آدم ها خودشان زندگی خودشان را انتخاب می کنند. تو قربانی نیستی. تو خودت خواستی یا نخواستی... تو خودت انتخاب می کنی.
دیروز که نزدیک شما بودم، همه اش یاد تو بودم. می خواستم ازت بپرسم کجایی ولی منصرف شدم. شاید زمان همه چیز را تغییر داده باشد. شاید نباید مانع خیلی از تغییرات شد. شاید هر دو باید محو می شدیم. می بینی چه خوب محو شدم؟! در ذهنت چی؟! من که هنوز نتوانستم یا نخواستم در ذهنم محوت کنم. اما اگر می توانستم، آن یک هفته را طوری در ذهنم محو می کردم که انگار هیچ وقت اتفاق نیفتاده است. آن وقت می شدم همان آدم قبلی. همان دختری که ... اگر این یک هفته نباید اتفاق می افتاد، پس چرا افتاد؟ نمی فهمم...
یک ماه است که دست به سازم نزده ام. وبلاگم را هم بعد از مدت ها دارم به روز می کنم، و بعد از مدت هاست که این جا اطلاع رسانی نمی کنم بلکه "می نویسم". هنوز حوصله ی وب گردی ندارم. حتی مدتی است که وبلاگ مورد علاقه ام را که همیشه می خواندم، ندیده ام. روز هایم دوباره خاکستری شده اند. ابر های خاکستری دوباره آمده اند. می بینی چقدر شب ها آسمان می بارد؟ این ها به خاطر تو نیستند؟! تو هم تا اندازه ای در این ها نقش داشتی.
همه اش تو، تو، تو...
آخر تو چرا برایم پر رنگ شدی؟!
پ.ن: هیچ وقت حوصله ی وبلاگ هایی را که همه اش از خودشان و یک شخص سوم می نویسند، نداشته ام. یعنی وبلاگ من هم اینجوری شد؟! نه، نه. این ها عاشقانه نیستند، نوشته هایی هستند که تنها بخشی از احساسات را توصیف می کنند. شاید نوشته هایی اجتماعی/ انسانی هستند. چون برای هر کس ممکن است پیش بیاید. آدم ها برای هم پر رنگ و کمرنگ می شوند. گاهی همه چیز می شوند و گاهی به کل محو می شوند. این برای هر انسانی پیش می آید. فقط برای مجسمه ها پیش نمی آید. فقط برای ماشین ها پیش نمی آید.هر روز قبل از بیرون رفتن، ماسک می زنم؛ ماسک یک آدم شوخ و شیطان، یا ماسک یک شخص جدی و...
شب که بر می گردم، ماسکم را بر می دارم و می شوم همان آدم نوستالژیک، غمگین، یا نا امید که در حین موسیقی گوش کردن، در افکارش سیر می کند و دنبال خودش می گردد. همان آدمی که احساس می کند در جمع هم تنهاست.
عریانی و سیاهی شب تنهایی های آدمی را عریان می کند. خاطره ها را عریان می کند، غم ها را عریان می کند و حتی اشک ها را.
پ.ن۱: بعضی ها می گویند آدم های دو اسمه، دو شخصیتی هستند. شاید منظورشان شخصیت روز و شخصیت شب است. در این صورت من واقعاً دو شخصیتی هستم. شاید شب ها بیشتر می توانم خودم باشم. اما می دانم که اگر شخیت روزهایم به شخصیت شب هایم نزدیک شود، آن وقت است که جدی جدی مشکل پیدا کرده ام.
پ.ن۲: لینک این طرح را کلاغ سبز برایم کامنت گذاشته است که تا اندازه ای با نوشته ی من همخوانی دارد. (با سپاس از کلاغ سبز)
چند وقت پیش یک پیام (اس.ام.اس) انگلیسی برایم آمده بود که ظاهراً گفته ی هلن کلر بود. گرچه به نظر من نمی شود روی صحت این پیام ها زیاد حساب کرد. مضمون پیام این بود:
وقتی یکی از درهای شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود. اما اغلب چنان طولانی به در بسته شده خیره می مانیم که در دیگری را که باز شده نمی بینیم.
این راه و روش زندگی خیلی از ماهاست. خود من به یاد می آورم که حداقل در زندگی شخصی و روابط خصوصی ام تا حالا همین روش را داشته ام. آن قدر به در بسته شده فکر کرده ام که متوجه در دیگر نشده ام. حتی اگر هم متوجه بودم، با سماجت و لج بازی خودم، به آن اعتنایی نکرده ام تا زمانی که آن هم بسته شود. و این روند برای در های بعدی ادامه دارد...
اما تعجب می کنم از این که همیشه آن قدر دیر اتفاق می افتد که دیگر نمی خواهی و دیگر برایت ارزشی را که پیش تر داشت، ندارد. آن وقت شاید خودت را سرزنش کنی که قدر نمی دانی! انگار زندگی و سرنوشت یا هر چرخی که زندگی ما را می چرخاند، نمی فهمد که ما انسان ها وابسته به زمانیم. یعنی هر آرزویی دوره ای دارد که شاید وقتی تمام شود، آرزوی دیگری جایگزین آن شده باشد. مثل این می ماند که عروسکی را که در کودکی آرزویش را داشته ای، پدرت وقتی دانشگاه قبول شدی برایت بخرد! آرزو ها وقتی محقق نشوند، کهنه می شوند و ممکن است از آن ها چیزی جز خاطره ای آمیخته با لبخندی تلخ نماند. وقتی به چیزی که زمانی می خواسته ای، زمانی می رسی که دیگر خواسته ات نیست، معجونی از اندوه، حسرت و تردید به کامت ریخته می شود. می توانی وقتی معجون را سر می کشی، پوزخند بزنی و زندگی را تمسخر کنی. می توانی نادیده اش بگیری. می توانی از دیدنش یا از نوشیدنش عصبانی بشوی.
یا ما آدم هایی قدرنشناس و دمدمی مزاج هستیم یا زندگی خیلی وقت نشناس است و فراموش می کند ساعتش را با ما تنظیم کند.
راستی این خنده دار نیست که اتفاقات زندگی ات از خودت عقب بیفتد یا تو از زندگی ات جلو بزنی؟! به این می گویند طنز تلخ!
به قول روباه شازده کوچولو؛ همیشه یک جای کار می لنگد!
سعی می کنم از این به بعد هر طور شده چیزی را که می خواهم، همان موقع بدست بیاورم. چون اگر سال بعد به دستم بیاید، برایم ارزش سابق را ندارد.
شاید باید زندگی ام را مجبور کنم که با من هماهنگ باشد!
من هم یلدا بازی ام را پست به عقب کردم. جداْ که شاهکارم! توجه داشته باشید که امروز ۲۵ دی ماه است و من از یلدا بازی منصرف شده بودم (خود ارنستو مشوقی بود برای منصرف شدنم
) برای همین نوشته ام را پست نکرده بودم.
من هم ارنستو را دعوت که نه! مجبور به این بازی می کنم!
چون از قدیم برخی از علما ایراد گرفته اند که کسی که لالایی بلد است چرا خوابش نمی برد؟! ![]()
![]()
کلاغ سبز را هم تشویق می کنم که منحرف شود و وسط امتحانات از شیوه ی پست به عقب کردن یلدا بازی ما استفاده کند.
در ضمن شرط می بندم که زفیر پشیمان می شود از اینکه چرا آدم خُلی مثل من را به این بازی دعوت کرده.
زیاد جدی نگیرید!
-----------------------------------------------------
پیوند: لینک اعتراض به بسته شدن صفحهي محيط زيست روزنامهي «آينده نو» را در این صفحه پیدا کنید --->این یکی را جدی بگیرید. (نمی دانم چرا بلاگفا قبول نمی کند مستقیم به پرشین پتیشن لینک بدهم؟!) لطف کنید محیط زیست را جدی بگیرید! این جدی گرفتن لطف در حق خودتان، عزیزانتان و نسل های بعد از شماست. پست قبلی را هم بخوانید تا ببینید محیط زیست تهران تا چه حد سرطانی شده.
پیوند های روزانه را هم ببینید گاه گاهی. باور کنید ضرر ندارد!
زفیر هم منو دعوت کرده برای یلدا بازی. پس یعنی منم بازی؟!
مشکل اینجاست که دیگه شب یلدا گذشته.
این دو تا خصلت هم زمان با هم مشکل به وجود میارن. این اشکال بازیه که هم مناسبت خاصی داره هم دعوت کردنیه؛ یعنی دنباله داره. اما بازی جالبیه. یعنی برای من که جالبه برم چیزهایی رو راجع به وبلاگ نویس مورد علاقه ام بخونم که تا حالا نمی دونستم.
خوب حالا باید فقط راجع به خودم بگم؟! یعنی باید اعتراف کنم؟ چیزایی رو که بیننده های وبلاگم احتمالا نمی دونن؟!
1- من قبل از این هم وبلاگ داشتم اما ترکش کردم. هنوز هم وبلاگ قبلیمو دوست دارم اما نوشتن توی اون بنا به دلایلی دیگه برایم امکان پذیر نبود.
2- هنوز با بعضی چیزها کنار نمیام. چیزهایی هست که برای خیلی ها کاملاً عادی به نظر میاد، اما به نظر من غیر قابل درک و شاید غیر قابل تحمله. گاهی به این فکر می کنم که من غیر عادیم یا دیگران؟! همین چند روز پیش یکی از "دوستان" بهم گفت: "مگه تو اینجا زندگی نمی کنی؟! شاید تو از یه سیاره ی دیگه اومدی؟! از کدوم سیاره؟"
گاهی شبیه "هولدن کالفیلد"؛ شخصیت اصلی رمان "ناطوردشت" می شوم. البته فرق من با هولدن اینه که اونجوری جذب زنها )یا شاید مردها، چون جنس مخالف من هستند) نمی شوم. شاید آخر من رو هم بردن بیمارستان، چون با سیستم کنار نمیام. کسی چه می دونه؟!
3- دغدغه هام ایران، وضعیت و مشکلاتش، محیط زیست و حیوانات، آزادی، برابری،… خلاصه این چیزاست. اما فکر نکنید که خیلی آدم خوشحالی هستم. وضعیت سیاهه!!!!!
4- اول به اینترنت، بعد به موسیقی معتادم. به داستان و رمان خواندن علاقه دارم. طبیعت، کوه، برف، بارون، مسافرت رو دوست دارم. جدیداً فهمیدم که عاشق اسکی شدم، البته اگه اسکی هم عاشق من بشه، یعنی رخصت بده. (از قدیم گفته اند عشق یه سره درد سره! این کاملاً به من ثابت شده!!) داشت یادم میرفت: هنر! ، اهلشم...
5- (واقعاً فکر کردم باید اعتراف کنم!) تا حالا b.f نداشتم. آدم سختگیری هستم، با قواعد خودم بازی می کنم. هر پیشنهادی رو نمی پذیرم. در واقع شاید نمی تونم بپذیرم... اینجوریم دیگه! شاید زیادی ایده آل گرا هستم. به این که تا حالا این رابطه رو تجربه نکردم، نه افتخار می کنم، نه ازش شرمنده ام. با این حال آدمی عاطفی هستم. اگر با کسی دوست بشوم، باید از وابستگی ِبعدش بترسم.
****
وقتی موارد بالا را نوشتم، دیدم خیلی جدی و بی مزه است. بعد به جایش موارد پایین را نوشتم. اما حالا که بعد از قرنی بالاخره تصمیم گرفتم بفرستمشان روی وبلاگ، مانده ام کدام را بگذارم. برای همین هر دو را می گذارم، خودتان می توانید تصمیم بگیرید کدام بهتر است! :) خیلی دلقکانه شده این یلدا بازی من؛ با این همه تاخیر، حالا هم که دو جور بازی کرده ام!
1- بچه که بودم، با این که تا یک سنی شیطون نبودم (یعنی بعدش شدم!)، چندین بار سرم شکست و دو بار - و هر بار یکی از - پاهایم شکست! هنوز هم بلا زیاد سرم می آید؛ مثلاً این که دستم برود توی پنکه، یا بخورد به جایی و ضرب ببیند و...
2- مرد هایی که "شدیدا"ً موقع خوردن ملچ ملوچ می کنند، یا همه جای خود را "به شدت" می خارانند، در خیابان تف می اندازند یا آشکارا انگشت توی دماغشان می کنند، مرا "به شدت" عصبی می کنند و برایم غیر قابل تحمل هستند! چند بار در موقعیت های وحشتناکی قرار گرفته ام که کسی جلوی چشمم به شدت همه جای خود را می خاراند یا کسی بغل گوشم به طور غیر قابل تحملی ملچ ملوچ می کرد... :(
3- شب بیدار ماندن را خیلی دوست دارم و به محض اینکه بتوانم تغییر حالت می دهم و جغد می شوم.
4- وقتی بچه بودم، در خانه باغ وحش داشتم! همه جور حیوان خانگی داشته ام. (البته از نوع بی آزار، غیر خزنده و غیر حشره اش! راستی لاک پشت جزو کدام دسته است؟! خزنده که حساب نمی شود؟!! معلومات زیست شناسی ام کپک زده!) اما چند سالی است به دلیل مرگ ومیر آنها، و عواقب وخیم پس از آن، تا آنجا که بتوانم از نگهداری حیوانات خود داری می کنم.
5- مردم از نظر من دسته بندی های مختلف دارند؛ 1) آنهایی که حیوانات را دوست دارند و آنهایی که حیوانات را دوست ندارند...2) آنهایی که فیلم "نفس عمیق" را دوست دارند و آنهایی که دوست ندارند...3) آنهایی که آرمان گرا هستند و آنهایی که آرمان گرا نیستند 4) آنهایی که کتاب می خوانند(منظورم کتاب درسی یا فهمیه رحیمی یا چگونه همسر خوبی باشیم و رازهایی درباره ی ... نیست!) و آنهایی که کتاب نمی خوانند 5) آنهایی که طبیعت را دوست دارند و آنهایی که دوست ندارند و.... الی آخر...
ممنونم از دعوتت زفیر جان. می خواستم بنویسم اما ..... منصرف شدم. خیلی از شب یلدا گذشته.
در ضمن کامپیوترم همچنان خرابه و این بهانه ی بسیار مناسبیه برای مردنم در اینجا.
نوشته های پست نشده زیاد دارم. اینها هم رویش!!!
کی اهمیت می دهد؟!
با این که کارم هنوز ناتمام مانده (می خواستم راجب یکی دو تا کتاب بنویسم و بعضی قسمت های کتاب نگذار به بادبادک ها شلیک کنند را به این دلیل که دیگر چاپ نمی شود و نسخه های قدیمی اش نایاب است در اینجا بیاورم) اما نسبت به وبلاگ نویسی سرد شده ام!
تازه کار نیستم. دو سه سالی هست که وبلاگ می نویسم اما نظرم نسبت به وبلاگ نویسی کمی منفی شده.
فکر می کنم هیچ فایده ای ندارد. که چی بشود خزعبلات مرا چند نفر دیگر هم بخوانند؟! تازه من هم دو سه ماهی است که حوصله ی وبلاگ گردی ندارم و جز یکی دو تا ویلاگ به وبلاگ های دیگر سر نمی زنم که آنها هم بخواهند لطف کنند و نوشته هایم را در اینجا بخوانند.
اگر وبلاگ نبود شاید می توانستم برای نوشتن روی کاغذ (اساسی نوشتن) بیشتر وقت بگذارم.
به هر حال اگر نظری دارید که ممکن است بتواند نظر مرا بهتر کند یا تغییر دهد دریغ نکنید.
اگر هم موافقید باز هم خوشحال می شوم بدانم.
می شه اینقدر حالمو نگیری؟! یعنی منظورم اینه که می شه بهم حال بدی؟!
آفرین! پس اول از همه وقتی نتایج انتخاب رشته ها اومد بهم حال بده! همون انتخاب اولو اگه قبول شم عالی می شه!!!!!!! تازه اینجوری به کلی آدم دیگه هم حال می دی! به هر حال انتخاب اول قبول شدن شیرینی هم می خواد دیگه؟!! :) تا حالاش هم کلی پیچوندم ملّتو!
بعدشم من برف می خوام! چند بار بگم؟! فقط بالای شهریا باید برف داشته باشن؟! می دونی به این چی می گن؟! تبعیض برفی!! تو تهران یه جورایی به تبعیض طبقاتی هم ربط پیدا می کنه... کار اسکی منم ردیف کن دیگه! یه بار هم یه باره!
مسافرت هم باشه پیشکش. کامپیوترم رو هم خودم درست می کنم تا دفعه ی دیگه نیام اینجا آن لاین مزخرف بنویسم. کلی مطلب بود که می خواستم بنویسم اما مایکروسافت وورد فعلاْ در حال احتضاره.
راستی یادم رفت: هوامو داشته باش! چون دیگه حوصله ندارم خودم هوای خودمو داشته باشم. ممکنه یه وقت کار دست خودم بدم!
دیگه رومو زیاد نمی کنم فعلاْ.
پ.ن: امروز یه اتفاق جالب افتاد: طی یک مسافرت درون شهری یه دوست پیدا کردم. (هلیا با توام. اگه اینو خوندی یاد امشب بیفت. :) تازه من که داشتم از تجریش بر می گشتم برف شروع شد!!)
نمی دونم چرا الکی دپرسم. خیلی وقته به یک مسافرت احتیاج دارم اما فرصتش هنوز پیش نیومده.
چرا اینجا برف نمی شینه؟! کاش برف میومد و همه جا رو سپید می کرد. خسته شدم از سیاهی...
این انتخابات هم حوصله ی منو سر برد! تو همه ی برنامه های تلویزیون دارن تبلیغ می کنن. با قسم و آیه که مردم نمی رن رای بدن! زیر نویس ها و تبلیغات ِچند دقیقه یک بار ِهنرپیشه ها که هیچ چی! آخر برنامه ی علمی کانال ۴ (برنامه ی نجوم) هم مجری برنامه یه جوری ستاره ها رو وصل کرد به ۲۴ ام آذر و گفت اون شب ستاره های آسمون دارن ستاره های ایجا رو می بینن و ........... اه! حالم بد شد! خدا رو شکر دیگه انتخابات رو تو فیلم "نفوذی" سینما ۴ نفوذ ندادن! همین مونده بود فقط!
همان بار اول که وبلاگش را ديدم، از نوشته هايش خوشم آمد. همان اوايل متوجه شدم که با وجود دست به قلم خوبي که دارد و تنوع در موضوعاتي که راجع به آنها مي نويسد و نکات مثبت ديگر، وبلاگش کم بازديد کننده دارد و تعداد کامنت هايش در هر پست کم است.
کمي بعد فهميدم تعداد پيوند هايش هم از روحيه اي که داشت حکايت مي کرد؛ پيوند هايش بسيار کم بود. مثل وبلاگ هاي ديگر نبود که پيوند هايشان از بالا تا پايين صفحه ادامه دارد و بين پيوند هايشان هم هيچ شباهت يا حتي تناسبي نيست. خودم هم وبلاگ نويس بودم و به تجربه مي دانستم وبلاگ پر بيننده داشتن، دليل بر جالب نوشتن يا خوب بودن وبلاگ نيست بلکه يکسري عوامل ديگر از جمله تعداد پيوند ها (صفحاتي که به وبلاگ لينک داده اند) ، تعداد کامنت هايي که در روز براي وبلاگ هاي ديگر مي گذاري، يا حتي جار و جنجال مجازي درست کردن و ترفند هاي ديگر مي تواند به شدت بر روي آمار بازديد از وبلاگ تاثير گذار باشد.
با توجه به زيرکي اش مي دانستم خود اين نکته ها را مي داند اما تفاوتش با ديگران در فضاي مجازي هم خودش را نشان مي داد و مانع از ارتباطات ظاهري ِ گسترده اش مي شد. وقت کمي را به سر زدن به وبلاگ هاي ديگر اختصاص مي داد، با اين وجود وبلاگ هايي بود که نوشته هاي آنها را دنبال مي کرد، بي آنکه تبادل لينک داشته باشند؛ هميشه موافق نوشته ها و ديدگاه هايشان نبود. احتمالاً براي همين به آنها لينک نداده بود.
گاهي پيش مي آمد که دقايقي با هم چت کنيم. جرات نمي کردم راجع به نوشته هاي شخصي اش در وبلاگ، کنجکاوي نشان بدهم. در نظرم فردي متفاوت و دوست داشتني (يا شايد جذاب) بود. احساسم نسبت به او چيزي بيشتر از احساسي بود که به طور عادي بين دو وبلاگ نويس وجود دارد اما رابطه امان گويي مطابق سرنوشت از پيش تعيين شده اي حرکت مي کرد، در واقع خود ما سعي نداشتيم سرنوشتش را عوض کنيم؛ هميشه در فضاي مجازي ماند، هرچند فکرم را که چيزي حقيقي بود معطوف خودش مي کرد. (فکر او را نمي دانم)
مدتي است که ازش خبري ندارم؛ نه از طريق مسنجر و نه از طريق وبلاگش. وبلاگش مثل مزرعه اي نيمه کاره است که در انتظار کشاورز رها شده است. مزرعه اي که سکوت را فرياد مي زند.
شايد ديگر هرگز خبري از او نيابم. اما نمي دانم تا کِي نام او و خاطره اي که از چت ها و نوشته هاي وبلاگش دارم، در ذهنم مي ماند.
پانوشت: در اين نوشته شخصيتي حقيقي و حقوقي در نظرم نبود!!
من که ديگر بزرگ شده ام. پس چرا هنوز حيواناتم مي ميرند تا برايشان گريه کنم؟! مگر نه اينکه بچه ها گريه مي کنند؟! پس وقتي آدم بزرگ شد، حيواناتش هم نبايد بميرند، تا گريه نيفتد.
توی قاب خیس این پنجره ها عکسی از جمعه ی غمگین می بینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا تو چشاش ابرای سنگین می بینم
امروز روز نحسي بود. آنفولانزاي هلندي!! معلوم نيست اين لعنتي ديگر از کجا آمد تا دليل ديگري براي غصه به دستم دهد. تا حالا يک شاخه گل هلندي هم به دستم نرسيده، تا حالا حتي خواب هلند را هم نديده ام اما آنفولانزايش آمد حيوان زبان بسته ام را کُشت. فقط بدبختيها و درد و مرضشان به ما مي رسد.
داره از ابر سیاه خون می چکه جمعه ها خون جای بارون می چکه
اتفاق وحشتناکي بود. امروز صدايش را مي شنيدم. جاي خالي اش را مي ديدم. چشم هاي دوست داشتنيش، آخرين نگاه بي حال و ضعيفش جلوي چشمم بود. عذاب وجدان داشتم از اين که ديشب و موقع مريضي اش خانه نبودم. تنها نبود اما من را کم داشت تا بالاي سرش نازش کنم و گريه کنم، تا آرزو کنم زنده بماند.
اصلاً عجيب نيست! مگر حيوانات نمي توانند چشم هاي دوست داشتني داشته باشند؟!
(نمي دانم چرا دارم حرفم را براي چند نفري که ممکن است اين نوشته را بخوانند اثبات مي کنم.)
نمي دانم مادرم چه فکري مي کند که براي دلداري دادن به من مي گويد: "عيب نداره، خودتو ناراحت نکن. آنفولانزا حتي آدم بزرگشم مي کُشه تو بعضي جاها. اين که ديگه حيوونه."
خوب حالا چون آدم ها هم مي ميرند، دليل مي شود که از مردن حيوانات ناراحت نشويم؟! چه ربطي دارد. کُلاً مرگ و مير چيز وحشتناکي است.
خنجر از پشت می زنه اون که همراه منه
چه طور مي شود کسي هم زندگي را دوست نداشته باشد، هم مرگ را؟! به قول لني* زندگي را دوست ندارم، با اين حال مرگ را هم دوست ندارم. چون دوست ندارم جايي بروم که نمي دانم کجاست. حداقل مي دانم زندگي هر چقدر هم بد، همين است که مي بينم اما راجع به مرگ چيزي نمي دانم.
به هر حال تحمل کردن مرگ ديگران سخت تر است.
----------------------------------------------------------
1- لِني شخصيت اصلي کتاب خداحافظ گاري کوپر نوشته ي رومَن گاري است. من و لني در اين مورد مثل هم فکر مي کنيم. البته آنچه که بعد از ستاره آمد، کاملاً حرف هاي لني نبود.
ما همه خوبيم. زندگي مي کنيم براي آنکه نگويند مرده ايم.
هنوز بارِ زندگي و دست و پا زدن و غرق شدن را بر دوش مي کشيم.
هنوز سنگيني ِ تفاوت با ديگران را بر شانه هايمان حس مي کنيم. شايد هم ارزشش را داشته باشد؛ ذره اي متفاوت بودن با ديگراني که جذب سيستم و يک دست بودن ِ ماشيني شده اند.
ما همه خوبيم. افسرده ايم اما. شايد از داشتن ِ ارزش هايي که پيدايش نمي کنيم. ارزش هايي که گويا دست نيافتني شده اند اينجا. و با حسرت مي نگريم دلخوشي ِ آنهايي را که ارزشي نداشتند براي پيدا نکردن يا از دست دادن.
آنها هيولايشان را پيدا کرده اند. همان که همه را مي بلعد. بي آنکه حتي حس کنند بلعيده شده اند. اما من حس مي کنم بلعيده شدنشان را؛ با آن موهاي سيخ سيخ مکعبي شکل يا پف کرده ي جلوي رو سري. با آن مُد هاي مختلف و با آن سي دي هاي سکسي ِ خريداري شده. با آن تفريح هاي زود گذر، با آن فيلم هاي تجاري، کمدي ِ پر فروش، با آن کتاب هاي خاک گرفته، با آن نگاه هاي عبث و نزديک بين، با آن پروفايل ها که عکس هايشان را در آن پوستر کرده اند؛ با آن خط چشم هاي هوس انگيز و ژست هاي جذاب و با آن برداشت هاي سطحي از همه چيز و...
ما همه خوبيم. نگران نباش درد ِ افسوس خوردن و تنها بودن و نا اميدي تنهايمان نمي گذارد.
مشروب ِ فراموشي هم اثر ندارد بر اين دردها. فعلاً از سيگار گيجم و سر دردي هشت ماهه دارم.
پانوشت: افیون جات در خط آخر تشبيهي بيش نيست.
از روي بي حوصلگي و دلتنگي وسط روز روي مبل دراز کشيده بودم.
گفت: چي شده؟! چرا ناراحتي؟!
گفتم: همه چيز
اشکام داشت جلوي ديدمو مي گرفت.
فکر کنم منظورمو متوجه شد. برای همین داشت توضيح مي داد که: خوب به هر حال همينه ديگه، نبايد ناراحت باشيم چون کاريش نمي تونيم بکنيم... نمي تونيم اون ايده آل هايي رو که مي خوايم داشته باشيم. ولی چيزهاي شادي هم هست...
گفتم: آينده که سياه تر از الان مي شه. خاطرات هم هميشه غمگينم مي کنه. حتي يادآوري خاطرات شاد، چون که تموم شدن و ديگه بر نمي گردن...
ياد اين آهنگ فرهاد افتاده بودم که خيلي دوست دارم و قبول دارم: " کيست که بتواند آتش بر کف دست نهد و با ياد کوه هاي پر برف قفقاز خود را سرگرم کند يا تيغ تيز گرسنگي را با ياد سفره هاي رنگارنگ کُند کند يا برهنه در برف دي ماه فرو غلتد و به آفتاب تموز بينديشد..... نه، هيچ کس! هيچ کس چنين خطري را به چنان خاطره اي تاب نياوَرَد از آن که خيال ِ خوبي ها، درمان بدي ها نيست بلکه صد چندان بر زشتي آن ها ميفزايد..."
گفت: همين ديدت اشکال داره...
بلند فکر کردم: بدبختي هيچ راه فراري هم وجود نداره. انگار هرجا مي خواي فرار کني بسته ست.
دلم مي خواست يه جايي فرار کنم که اونجا تنها باشم. اما جايي نيست که برم. چقدر دلم مي خواست يه کلبه بالاي کوه داشتم. تنهايي، يا فوقش گاهي با يه دوست، به شرطي که اونم از کوه، سکوت و طبيعت خوشش بياد. دلم مي خواست توي برف باشم. اسکي کنم. صبح خواب ديده بودم رفته ام اسکي. تاثير کتاب خداحافظ گاري کوپر بود. حيف که اسکي يه ورزش بورژواييه. حداقل تو ايران که فقط مال بچه پولدارهاي مُرَفَحه!
گفت: شايد خوب باشه پيش يه مشاور بري که بهت بگه زندگي چيزهاي شادي هم داره، مي توني به اونها فکر کني...
اشکام ديگه صورتمو خيس کرده بود.
گفتم: اگه يه روانشناس خوب بود، کسي که حرف آدمو بفهمه، مي رفتم پيشش تا ببينم اين زندگي مشکل داره يا من؟! اصلاً من با زندگي مشکل دارم. نمي تونم باهاش بسازم...
نمي دونم چه مرگم مي شه. نمي دونم چرا اينقدر زود دلتنگ مي شم. شايد اينا همه معلول ِ ايده آليسم منه. شايد معلول ِ حساسيت بيش از حد. (حد رو کي تعيين مي کنه؟! حد لابد همون چيزيه که اکثريت دارن و بيش از اون مي شه "بيش از حد")
اگه بخوام خودمو از نظر روحيه توي دسته بندي اي قرار بدم، مي گم جزو ايده آليست ها يا ايده آل گراها هستم. شايد همينه که کار رو خراب مي کنه. وقتي مي بيني ايده آلت وجود نداره يا داره غرق مي شه، يا بهش نمي رسي، آدم غمگيني مي شي.
يه سوالي هست که شايد بهتره از "فرويد" بپرسم؛ نمي دونم چرا آدم هميشه دلش مي خواد ديگران درکش کنند، چرا آدم اول با کسي دوست مي شه که بيشتر باهاش تفاهم داره؟! چرا آدم به اين تفاهم و نقاط مشترک نياز داره؟!

حالا اين تفاوت ها هم آزار دهنده شدند. احساس مي کنم به همون اندازه تابلو هستم که انگار يک نفر بخواد مخالف جهت حرکت ِ يه جمعيت راه خودشو باز کنه و حرکت کنه. به همين اندازه احساس بيگانگي مي کنم با بقيه.
مثلاً يک موردش: نظرات پست قبل رو بخونيد... کسي هست که با نوشته ي پست قبل من موافق باشه؟
ماه رمضون هم تموم شد اما هنوز بي حوصلگي هاي من تموم نشده، هنوز دلتنگي هاي لعنتي، دپرس شدن ها تموم نشده.
بعضي وقت ها فکر مي کنم من شش،هفت سالي زودتر از چيزي که شناسنامه و ظاهرم نشون ميده و خانواده ام مي دونند، به دنيا اومدم. من با همسن و سال هاي خودم نمي خونم. دغدغه هام، دغدغه هاي اونا نيست، روحيه ام مثل اونها نيست و...
جوان هاي متولد (حدوداً) سالهاي بين 1359 تا 62 اکثراً (نه هَمَشون) مشکلات بيشتري دارند. از افسردگي گرفته تا.... به خاطر جنگ و خفقان و فضاي بد بعد از آن.
خلاصه من نمي دونم مال کدوم دوره از اين دوران لعنتيَم. حتي نقشم رو هم توي اين هستي ِ هزار وجه ِ لعنتي نمي دونم. دلم مي خواد چند روزي مثل آدم پيري که شب موقع خواب دندون مصنوعي هاشو در مياره مي ذاره توي ليوان آب، مغزم رو در بيارم بذارم توي آب و استراحت کنم. يا حداقل چند روز برم توي طبيعت شمال (جايي که جمعيت نباشه) و سعي کنم به هيچ چيز فکر نکنم و زندگي رو با همه ي تناقضات و سياهي ها و بدبختي هاش بگذارم به حال خودش. فقط از طبيعت لذت ببرم، موسيقي گوش کنم و کتاب بخونم يا اصلا براي خودم بدوم، برقصم يا فرياد بزنم. هيچ کس هم نخواد بهم گير بده يا انگ بچسبونه. يه همدل مي خوام، (که معمولا هم نيست) يه همدل که با من باشه ولي ديوار زبان بينمون بالا نره؛ يعني گاهي سکوت بهتر از حرف هاي تقلبي ِ زبان است.
حالا که الکي الکي 4 روز تعطيل شديم تا "در آغاز روز جديد كاري، فصل تازهاي از خدمت خالصانه، بيوقفه و پرتلاش با بهره از توشه معنوي ماه رمضان به روي ملت گشوده شود و بركات رحمت واسعه الهي به مردم عزيز، مستمر و جاودانه باشد"، من نمي دونم چرا نتونستم به اون آرزوي کوچک بالايي برسم. (همون طبيعت شمال+ مخلفاتش)
آخي ماه رمضون تموم شد. عبادات خالصانه و افطاري هاي عارفانه ي وسط خيابون که همه ي مردم با خودداري کردن! و محروم کردن شکم خود از حمل ِ خوردني ِ مجاني اصلاً باعث ترافيک نمي شدند!!، تموم شد. سريال هاي آبکي با چاشني ِ ماه رمضون که مردم را از افطار تا وقتي که بخوابند از وقت تلف کردن! بازمي داشت، و يک بند پاي تلويزيون؛ اين رسانه ي صادق و مفيد نگه مي داشت تموم شد. کارهاي خيرِ خَيرين ِ مخلص تموم شد. بوهاي مطبوع ِ توي مترو و اتوبوس تموم شد. گشنگي ها و يادِ گرسنگان کردن! تموم شد. يواشکي آدامس جويدن هم تموم شد. خلاصه خيلي خوب بود فقط وقتشو بيشتر کنين!
پانوشت: پُکید= تموم شد.
اول فرار مي کنم خانه ي دوستم. از خانه ي دوستم دوباره فرار مي کنم برمي گردم خانه. خانه که مي رسم مي مانم کجا فرار کنم. اصلاً چه طور فرار کنم؟! چطور از خودم فرار کنم، از افکار آزار دهنده و از علامت سوال هاي آزار دهنده تر؟!
به جايي مي رسم که فکر مي کنم هنوز آدم ها که هيچ، نزديکانم، دوستانم را نمي شناسم. شايد هنوز خودم را هم نمي شناسم.
يک قدم از خودم فاصله مي گيرم تا بهتر بتوانم خودم را مرور کنم: از پارسال تا حالا کوله باري از تجربه (!) برداشته ام. کوله باري از نتايج تيره و مبهم. يک موفقيت داشته ام و صد تا شکست کوچک و بزرگ. شايد نااميد تر شده ام، شايد بدبين شده ام، شايد فقط خسته ام.
امروزم را مي بينم: مي خواهم تا آنجا که بتوانم از ديگران فاصله بگيرم. هر چه بيشتر مي گذرد بيشتر به اين نتيجه مي رسم که بايد افکارم را فقط براي خودم نگه دارم. احساساتم را هم همينطور. احساساتم به چه درد ديگران مي خورد. ( بايد صفر و يک باشند يا قابل رويت تا فهميده شوند.) آنها را در گلويم نگه مي دارم، خفه شوم بهتر است.
نمي دانم دنيا با ما سر جنگ دارد يا ما با دنيا. فقط مي دانم جنگ است.
حتي اين کامپيوتر هم با من مي جنگد! اما باز هم دوست خوبي است. فرقمان در اين است که آن از دنياي مجازي هنگ مي کند، من از دنياي حقيقي! حقيقي؟! حقيقي؟ حقيقي؟؟ اما حقيقت شايد غير واقعي تر از هر چيزي باشد.
مي دوني چرا بين امتحان قبلي و امتحان بعدي اين قدر فاصله گذاشته اند؟!
براي اينکه آدمهايي مثل من که موج حوادث و افکارشون اين ور اون ورشون مي کنه، حسابي دلسرد و بي انگيزه بشن. تا يه سري آدم بي دغدغه و دلخوش برن امتحان بدن و قبول شن.
بعد از سه هفته که الکي کلاس نرفتم، فردا قراره به زور برم و احتمالا بايد از يکي از اون پسرهاي استاد يار (يا هرچي که اسمشو بذاري) کمک بگيرم. خوب اميدوارم فردا نوبت اون خُل مشنگه نباشه! خنده داره که اون بياد آدم رو راهنمايي کنه! خندم مي گيره از اين که بعضي دخترها چجوري با اسم کوچيک صداش مي کنند، باهاش دست مي دن و تحويلش مي گيرن. اصلا خنده ام مي گيره از اين که بعضي از دخترهاي کلاس چقدر الکي الکي به پسرهاي بي جنبه ي از خدا خواسته رو مي دن. ولي اصلا خنده ام نمي گيره از اينکه بچه ها شبانه روز اونجا ولو اند و بهشون خوش مي گذره و من سه هفته است که الکي الکي کلاس نرفتم!امروز هم نرفتم سر کلاس چون ترسيدم سبيل قشنگ استاد عزيز با ديدن من که بعد از سه هفته دست خالي اومدم يک کمي نافرم بشه و به من بگه "رتبه ضايع کن"! و من به تلخي فکر کنم که اون همه انگيزه که داشتم کجا رفت؟!
هي..... چه هفته ي سرديه! از جمعه تا حالا يخ کردم! هيچ انگيزه اي ندارم که گرمم کنه. مغزم داره يخ مي زنه...
پروسه ي بدبيني من داره کامل مي شه. همه چيز به خوبي داره پيش مي ره!! تخمين مي زنم يک کم ديگه مونده تا ديگه به هيچ کس نتونم اعتماد کنم. اين يکي هم داره کارش رو خوب انجام مي ده. ممنونم عزيزم! فقط يه سوال خصوصي داشتم: چرا اين قدر معطل کردي؟ يعني منظورم اينه که لازم بود يک سال طولش بدي؟!
فقط اميدوارم حماقتم اين وسط فعال نشه! چيزي نبايد مانع پيش روي ِ بدبيني من بشه مگر"... ": مي خواي اسمشو بذار شانس، يا حقيقت يا اصلا اسم يه آدم چطوره؟!
چند ماهه به اين نتيجه رسيدم که اين ضرب المثل: گهي پشت به زين و گهي زين به پشت (يا برعکسش)، بدجوري تو همه جاي زندگي آدم تکرار مي شه و خودشو به اثبات مي رسونه.
فکر مي کنم ارزششو نداره که خودم رو پاي خودخواهي آدم ها (به خصوص يک جنس!) خسته کنم.
هنوز کسي رو پيدا نکردم که ارزششو داشته باشه. اينو جدي مي گم!
امشب فرشته ي مهربون آرزومو برآورده مي کنه؛ قراره همه راست گو بشن. يعني مجبورن چون دماغشون دراز مي شه. قراره همه رو راست بشن؛ صادق و رُک. منم قراره بالاخره جواب همه ي چراهامو بگيرم.
مي خوام ساده ترين سوالات پيچيده را بپرسم. همه ي اون علامت سوال هاي تار عنکبوت بسته امشب ميان بيرون، همه ي اون چرا هاي کپک زده که مغزم را مثل خوره مي خورند و برايم پرسيدنشان حسرت شده است.
امشب مي خوام از "ه" بپرسم اونروز تو اتوبوس من بايد خجالت مي کشيدم يا اون؟! واقعاً من اشتباه فکر کرده بودم يا اون داشت سرم کلاه مي ذاشت؟! من هولدن کالفيلد بودم اون شب؟! هولدن کالفيلد اشتباه فکر مي کرد راجب ديگران؟!
امشب قراره از "م" بپرسم واقعاً منو دوست داشت؟! هرچقدر هم که سوال احمقانه اي باشه و بخنده مهم نيست! اگر گفت آره و دماغش دراز نشد، مي پرسم چرا؟!
امشب قراره از "ف" بپرسم هدفش چيه؟! اونم مثل پسرهاي توي خيابونه يا نه؟!
امشب مي خوام از "گ" بپرسم واقعيت بين ما چيه؟! حوصله ندارم فکر کنم يا امتحان کنم.
امشب قراره از همه ي پسرهاي دورو برم بپرسم تو جمع هاي پسرونه يا خلوت هاي خودشون چي مي گن راجب دخترها.
و مي خوام از همه شون بپرسم چي براشون مهمه تا همشون سرخ بشن و همه فقط يک يا دو چيز رو بگن.
تازه وقتي علامت سوال هاي تيز از بين رفت مي تونم آروم بشم و برم سراغ علامت سوال هاي کوچولو و بي آزار تر. آخخخخخ جوووووون!!
پانوشت: فرشته ي مهربون همين الان زنگ زد گفت از خواب بيدار شم! عوضي داشتم تازه به آرزوم مي رسيدم!
متنفرم از اين سنت هاي مسخره که حتي براي صادق بودن و راحت حرف زدن هم دست آدم را مي بندند.
متنفرم از اين روابط اجتماعي که چيزي جز دروغ و تظاهر ندارند!
متنفرم از تربيت ها، از اين اخلاقياتِ بي اخلاق!
متنفرم از حرکت کردن داخل خانه هاي شطرنج.
متنفرم از اجبار! متنفرم از خطوط مستقيم ِ از پيش تعيين شده.
متنفرم از دروغ، از تظاهر!
متنفرم از سياه و خاکستري!
متنفرم از آدم هايي که نمي دانند چه مي خواهند.
متنفرم از آدم هايي که همه چيز برايشان عادي است.
متنفرم از خوشي هاي زودگذر، از دردهاي هميشگي.
متنفرم از بازي هاي اجباري، از بازي خوردن و از بازي کردن.
متنفرم از فاصله هاي ناخواسته.
متنفرم از نفهميدن و از درک نشدن.
متنفرم از تنهايي.
متنفرم از اين که نمي توانم همه ي اينها را فرياد بزنم!

دلسرد تر از هميشه
پاهامو جمع مي کنم
زانوهامو تو بغل مي گيرم.
هوا سرد شده
داره سرد تر مي شه
کاش مثل بعضي ها تب داشتم و سرما رو حس نمي کردم.
درخت هاي بيچاره به چه اميدي سر به فلک بکشند؟!
آفتاب قلع و قمع شده
زمستان نزديک است
و يخبندان...
هنوز جوانه ها رشد نکرده اند
جوانه هاي آن درختي که قطع شد
هنوز رشد نکرده اند
زمستان نزديک است
من به يخبنداني فکر مي کنم که
جوانه ها را مي سوزاند
پيش از آن که فرصت گل دادن داشته باشند
ذهنم دارد يخ مي زند از نا اميدي
تصور بهاري پايدار خيلي سخت است
زمستان نزديک است
و يخبندان...
--------------------------------
سردمه! نمي دونم کِي دوباره يه روشنايي، يه گرما مي بينم.
ياد شعر "فروغ" ميفتم؛ من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم...
خودم متوجه نيستم که دارم "سياه" مي شوم.
وقتي کسي (به طور استثنايي) شعرهايم (اگر بشود اسمش را اين گذاشت) را مي خواند، از حرفش به خودم ميام و مي فهمم که چه قدر "سياه" شده ام.

تصویر از سایت roozna.com
I feel I know you
I don't know how
I don't know why
…….
I know I need you
I want you
To be free of all the pain
You have inside
You cannot hide
I know you tried
To be who you couldn't be
…….
Please try to understand
Take my hand
Be free of all the pain
You hold inside
You cannot hide
I know you tried
To feel...
To feel...(*)
اين آهنگ داره ديوونم مي کنه. دوست دارم 100 بار پشت سر هم بشنومش. دوست دارم برم کوه وقتي داره برف مياد اينو صد بار پشت سر هم بشنوم و همينجور برم بالا...اصلا يخ بزنم! بايد اين آهنگ رو بشنويد.
بعضي وقت ها مثل الان احساس مي کنم دارم ديوونه مي شم. (نمي دونم چرا) افسردگي آخر شب هاي من اينطوريه. دلم مي خواد يک عالمه آهنگ گوش کنم. يا شعر بخونم يا کتاب، يا بنويسم.
شايد بهش (سوم شخص مفرد) احتياج دارم. (؟!)
*: Parisienne Moonlight از anathema
پانوشت: خودمو ناراحت نمي کنم از اينکه اينجا وبلاگ بيخودي شده. براي اينکه...
عکس رومانتيک روي دِسک تاپ رو برداشتم (ديگه خسته شدم از گل هاي زردش که هر چقدر هم که پلاسيده بشه از اين زرد تر نمي تونه بشه!) به جاش يه عکس تقريبا قديمي از MJ گذاشتم.
خانم روتِن ماين ( تعجب مي کنم از اين که تازگي ها داره برام دوست داشتني مي شه) هم بهم گفت "جواد شدي!"
آخه اين چه ربطي به جواد بيچاره داره که من بخوام عکس عشق بچگي هامو بذارم رو دِسک تاپ؟!
اصلا مگه اين بده که آدم نخواد عشق هاي قديميشو فراموش کنه؟!
نظر من راجع به مردهايي که عشق هاي قديميشون رو فراموش مي کنن با نظر من راجع به گاو فرقي نمي کنه! )گفتم مردها چون فکر نکنم زن ها اينکار رو بکنن. ها ها!)
من عشق هاي قديمي خودم رو که هيچي! حتي عاشق هاي قديمي ام رو هم فراموش نمي کنم. (مگه اين که عاقبتم مثل آقاي هاميل بشه تو کتاب «زندگي در پيش رو»۳)
اصلا کتاب «ماشنکا» رو به خاطر همين اينقدر دوست دارم. انگار ناباکوف همه ي نظريه هاي عاطفي من رو اقتباس کرده بود! :)
پانوشت1: ديگه تو رودروايسي افتادم با خودم! يادم باشه قبل از خواب يه مروري بکنم ليست عاشق ها و معشوق هام رو! براي سهولت در کار از مشکوک ها فاکتور مي گيرم. :دي
پانوشت2: نوستالژيک جون حرفت رو گوش دادم ها! اصلا من با کيَم؟! اون که نمياد اينجا!
پانوشت۳: نوشته ی رومن گاری
هي بهش مي گم سيگار نکش.
وقتي زياد گير مي دم، به اين فکر مي کنم که نکنه يه وقت من که اين قدردر مورد سيگار کشيدنش حساسيت به خرج دادم، خودم چند وقت ديگه سيگاري بشم؟! چي مي شه واقعا!!!
به احتمال زياد اگه بخوام سيگاري بشم، ديگه به اين فکر نمي کنم که يه روز چي مي گفتم و بخوام تو رودروايسي ِ خودم و ديگران سيگار نکشم!
چه حس بديه که آدم دو به شک باشه. نمي دونم چه کاري درسته؟! خوش به حال اونا که به فال و از اين قبيل خرافات اعتقاد دارند؛ لا اقل با يه فال ديگه مجبور نيستند اين ترديد را تحمل کنند.
وقتي اين همه آدم خوب تو دنياست، واقعا عادلانه نيست که تنها باشي.
عجيبه که گاهي با آدم هايي از اون سر دنيا که در محيطي متفاوت با محيط ما زندگي کرده اند؛ در خانواده و فرهنگي متفاوت رشد کرده اند، بيشتر احساس نزديکي و هم دلي مي کنيم تا با آدم هايي که بغل گوشِمان هستند.
اين عادلانه نيست که از کساني که دوستشان داري دور باشي ولي کساني را که نمي خواهي تحمل کني.
من ديگر از دلتنگي براي اين و آن خسته شده ام.
کاش باريش کوچولويي داشتم که برايم نامه مي نوشت. نامه هايي که با آن به دنيايي زيبا تر سفر کنم. کاش مسافر کوچولويي بود که تصادفا اين دور و برها پيدايش مي شد و ...
خسته شده ام! خسته! چرا همه اش به فکر خودت هستي؟! چرا بچه شده اي؟!
از وقتي بچه بودم قاضي ِ شما دو تا مي شدم و مَحرَم درد دل هاي تو.
فکر مي کني وقتي مشاور گفته بود به بلوغ فکري ِ (يک چنين چيزي) زودرس رسيده ام؛ برايم خوشايند بود؟! احساس مي کردم در مورد يک جور نارسايي صحبت مي کرد؛ يک جور بيماري، چيزي که حاصل آرامش و اوضاع طبيعي نبود.
آن وقت ها هم که هنوز سِمَت ِ قاضي و سنگ صبور بودن را نداشتم، جور ديگري نگران بودم.
براي چي مي نويسم؟ براي کي مي نويسم؟ نمي دانم. فقط مي نويسم...
چقدر ازت عصباني ام. ما را دور انداخته اي. همه چيز را خراب مي کني. ما را له مي کني. مي داني؟! کاش بفهمي!
کاش کسي را داشتم که سنگ صبورم بود. که دلش براي ناراحتي هايم مي تپيد. کسي که تنهايي هايم را پر مي کرد. کسي که باهاش ناراحتي هايم را فراموش کنم. کسي که با هم همه چيز باشيم و همه چيز داشته باشيم. اصلاً همه چيز هم باشيم. کسي که مرا بفهمد.
اين ها همه موقتي اند نه؟ با هم بودن ها... دوست داشتن ها...رابطه ها...همه چيز زودگذر است. من پايه هاي سست و لرزان ِ روابط را با تمام وجود حس مي کنم. هيچ چيز پايدار نيست. هيچ چيز!
دلم آرامش مي خواهد.
آره همیشه مرحله ی بعدی تردید است. که چی؟! اصلا دیگر بهش فکر نمی کنم. چون هیچ فایده ای ندارد. این شک را بیخودی کش نمی دهم.
خوب بعضی وقت ها هم من اشتباه می کنم ولی معمولا بعدا معلوم می شود. بعضی وقت ها هم من درست فکر می کنم اما مقصر شناخته می شوم.
مهم نیست! نیت تو مهم نیست. دیگر برایم مهم نیستی.
خداحافظ... خاطره شدی!
احساس کسي را پيدا مي کنم که موقع حرف زدن زبانش مي گيرد و کسي حوصله ندارد حرف هايش را گوش کند.
چند ثانيه يک بار نگاه مي کنم ببينم اين گوشي لعنتي آنتن مي دهد يا نه؟!
انتظار که مي دانيد يعني چي؟!
احساس مي کنم هيچ چيز واقعي نيست؛ همه چيز پوچ است. خواهش مي کنم نگذاريد شخصيت واقعيتان و قصد بدي که داشتيد برايم رو شود! نه به خاطر خودتان! به خاطر خودم که نسبت به همه چيز احساس بدي پيدا مي کنم.
فکر مي کنم به کمک نياز دارم ولي کمک خواستن خودش خطر کردن است؛ از کجا معلوم که کسي بهم جواب دهد؟ از کجا معلوم که واقعا کمکم کنند و بدتر نشوم؟!
هنوز هم بايد کسي باشد....
رويايم، فکرم را خراب نکنيد!
خراب نکن!
نه!
کمک!!!!!!
چه حس غريبي است تنهايي.
و چه غير منتظره مي آيد.
گاه و بي گاه خود را به رخ مي کشد و ...
کاش تنهايي ها را هم مي شد بخشيد يا قسمت کرد.
شرط مي بندم موتسارت هم احساس تنهايي مي کرده. قطعات اش (ADAGIO، ANDANTE و حتي (ALLEGRO دلتنگم مي کند.
بيکاري هم شده دردسر! (البته نه از اون "دردسر" قبلي ها)
من را بگو که به فکر تنها زندگي کردن بودم! (البته نمي دانم فرقي هم مي کند با الان؟!)
دلم مي خواهد دوباره (4 باره) فيلم نفس عميق را نگاه کنم. فقط همين يک کار مانده تا مرحله ي دِپرسينگ(!) ام کامل شود!
اين شب ها واقعا کم مي آورم. هزار تا آه مي کشم تا شب تمام شود.