تبليغاتX
نگذار به بادبادک ها شلیک کنند!
همه ی آدم ها تنها هستند، حتی اگر ندانند!

خواستم شعرش را برایم بخواند،

گفتم خصوصی که نیست؟!

 

گفت شعر که خصوصی نمی شود! می شود؟!

 

به یاد آوردم که ؛

خصوصی ترین شعر زندگی من

هر روز در خیابان های عمومی راه می رود،

وسایل نقلیه ی عمومی سوار می شود،

یا در کافه، رستوران های عمومی با دوستانش که من نمی شناسم، می نشیند...

 

کمی گیج و مُردّد گفتم نه، نیست ،

تا زود تر شعر عمومی اش را برایم بخواند.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 21:58  توسط اینجی  | 

همیشه "اولین ها" در زندگی آدم ها اهمیت ویژه ای دارند.

مثل اولین پدر و مادری که داری یا داشتی، اولین نامی که بهت می دهند، اولین کلمه ای که ادا می کنی، اولین روزی که مدرسه می روی، اولین دوستی که پیدا می کنی، اولین انشائی که می نویسی، اولین سفری که به تنهایی می روی و ...

می بینید؟ اولین ها گاهی آن قدر مهم اند که می توانند "آخرین" نیز باشند!

 

به گمانم پسری را می شناسم که با اولین دوست دخترش، کمی بعد از آخرین دوست دخترش دوست شد،

و دختری که اولین دوست پسرش برای همیشه آخرین دوست پسرش بود. دختری که آرزو می کرد کاش همان اولین گریه اش، آخرین گریه اش بود...

راستی می دانید خورشید هر روز می تواند هم برای اولین بار طلوع کند و هم برای آخرین بار، غروب؟

 آخرین ها معمولا غم انگیز تر از آب در می آیند.

آخرین باری که همدیگر را دیدیم یادت است؟!

کدام یک می دانستیم که این آخرین بار است؟

شاید اولین ها بیش از آخرین ها قابل پیش بینی هستند.

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 12:33  توسط اینجی  | 

پارک نیمروزی ؛ پارک دو نفره های نیمه بیدار،

خواب های تک نفره،

و خمیازه های دوربین من از تکرار ِ سوژه های تکراری.

 

پارک نیمه شب؛ پارک بی خانمان های لرزان از سرما و تنهایی،

معتاد های مطرود و لرزان از خماری،

ترس دخترکان تن فروش،

و شرم ِ دوربین من از ناتوانی ِ ثبت واقعیتی زشت در شرُف وقوع ...

پارک نیمه شب؛ پارک سگ های در حال پیاده روی ...!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 11:18  توسط اینجی  | 

تماشای تباهی ِ لحظه ها کار من نبود...

 

نشسته ام پشت میز، منتظر دوستم هستم که دو نفر از کنارم رد می شوند و می روند دور میز روبرویی می نشینند. اول دخترک نظرم را جلب می کند. شاید به خاطر رنگ های تند شالی است که سرش کرده. حرکاتش به نظرم اغراق آمیز می رسد. به خصوص ادا اطوار هایی که با دستش موقع سیگار روشن کردن در می آورد. البته شاید طبیعی باشد؛ به خاطر برق لاک ِ روی ناخن های بلندش. از اینجا که نشسته ام می توانم نیم رُخش را ببینم؛ با بینی عمل شده، مو های مش کرده و خط لب صورتی پُر رنگش که لبش را به طوری غیر طبیعی بزرگ کرده است. حالا دارد از خنده غش می کند. خنده اش به نظرم حتی از ظاهرش هم تصنعی تر است. نگاه مضحکی به پسره می اندازد. پسره دستش را دراز می کند تا از روی میز، پاکت قرمز سیگار را بردارد. همراه با سیگاری که بر می دارد، نگاه من هم به سمت او می رود. جوانی مو بلند است که نیمرخش را می بینم. یک لحظه خشکم می زند. آشناست؛ در واقع زمانی فکر می کردم دارم می شناسمش، اما انگار هیچ وقت نتوانستم بشناسمش، فرصتی نبود. او هم به گمانم مرا آن طور که باید نشناخت یا نخواست بشناسد. بی حرکت و مات نگاهش می کنم. دور چشمش را هنوز همان حلقه ی تیره گرفته. بی صدا آه می کشم. حس می کنم چیزی می خواهد خفه ام کند. نگاهش را دنبال می کنم و در می یابم آن طور که آن وقت ها مرا نگاه می کرد، دختر روبرویش را نگاه نمی کند، در چشم های او دنبال چیزی نمی گردد. دخترک هم مثل من نیست، زمانی که در موقعیتی ظاهراً مشابه ِ او بودم. چشم های دختره ناخودآگاه از نگاه او فرار نمی کند و باعث نمی شود او خنده اش بگیرد. موبایل دخترک زنگ می زند و پس از چند لحظه تردید، به آن جواب می دهد. فرصت ندارم فکر کنم از روی خستگی و بی حوصلگی است که جوانک به اطراف نگاه می کند، یا چیز دیگری. نگاهش که به من می رسد، ثابت می ماند و حالتی مبهم بین دقت و تعجب به خود می گیرد. نمی توانم از نگاهش چیزی تشخیص بدهم. احساس مبهمی دارم. نگاهم را به قصد از او بر می دارم و به زیر ِ دست های یخ کرده ام، به طرح های چوب ِ روی میز چشم می دوزم. بی آنکه سرم را بلند کنم، در لبه ی نگاهم، نگاهش را می بینم که هنوز به سمت من است. دلم می خواهد بدانم دارد به چه چیز فکر می کند.

می ترسم مثل سابق غیر قابل پیش بینی باشد و کاری ازش سر بزند، مثلاً جلو بیاید و چیزی بگوید. آن وقت است که من بیهوده دنبال واژه ها می گردم و چیزی نمی یابم و او مثل آن وقت ها معنی سکوتم را نمی فهمد و چیز دیگری برداشت می کند. به جز این، حالا بعد از این همه وقت، آن هم در حضور دختر روبرویش، زیر ِ نگاهش احساس عذاب می کنم. بلند می شوم و بی آنکه برای آخرین بار نگاهش کنم از در بیرون می آیم. با خود می اندیشم آن فضای محو شده در آن دود ِ غلیظ ِ رخوت جای من نبود. تماشای تباهی ِ لحظه ها کار من نبود...

درست نمی دانم کجا دارم می روم. صدای بوق ماشین ها، همهمه ی آدم ها، فریاد مسافر کش ها در سرم می پیچد. شاید سردردم به خاطر این سر و صدا ها باشد؟ حسی مثل بغض را قورت می دهم اما افکارم را نمی توانم قورت دهم. در این فکرم که اگر من جای آن دختر نشسته بودم، این بار درباره ی آن تیرگی دور چشم هایش چه فکری می کردم؟

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت 20:35  توسط اینجی  | 

"من سردم است..."

قطره های باران کمی جلوی دیدم را می گیرد، با این حال از دور تو را تشخیص می دهم. دقیق می شوم، آره! خودت هستی. قلبم تند تر می زند. همان طور که نگاهم به سمت توست، به راه رفتن ادامه می دهم. تو هنوز مرا ندیده ای. همین قدر می فهمم که بازویت دور بازوی دختری پیچیده و دستش را در دست گرفته ای. روی دختر دقیق نمی شوم. تی شرت قرمز پوشیده ای، درست مثل بار اولی که دیدمت. قلبم انگار درون گلویم می تپد. شقیقه هایم داغ شده اند و تپش خون را در آنها حس می کنم.  داریم به هم نزدیک می شویم. دختر دارد می خندد. نزدیک تر که می شویم صدای خنده ی کش دار و لوسش در گوشم می پیچد. از کنار هم رد می شویم. دلم می خواهد برگردم از پشت سر نگاهت کنم. درست مثل بار آخری که دیدمت؛ وقتی ازت خداحافظی کردم و به سمت پله های مترو می رفتم. اما بر نمی گردم، گردنم کوچکترین چرخشی نمی کند، انگار خشک شده، همانطور بی وقفه به راهم ادامه می دهم. درست مثل همان آخرین بار؛ انگار می ترسیدم نگاهم احساسم را لو بدهد. این بار هم مثل آن دفعه درونم جنگ است. قدم هایم را تند تر می کنم. زیر باران، تنهایی، حسابی سردم است. دارم فکر می کنم تو با آن تی شرت آستین کوتاه، زیر این باران، سردت نیست؟!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/04ساعت 22:56  توسط اینجی  | 

تو چهره ی هر آدمی چیزی هست که آن را از باقی چهره ها تمیز می دهد و قابل شناسایی می کند. اما از دور که به توده ی آدم ها نگاه کنی، همه اشان شکل هم اند. انگار از روی هم کپی شده اند! کمی نزدیک تر که می شوی، می توانی تفاوت ها را ببینی اما چیز مشخصی از چهره ها در خاطرت نمی ماند.

وقتی به یک آدم از نزدیک هم نزدیک تر می شوی، وقتی هر بار دیدنش باز هم برایت تازگی دارد؛ انگار هر بار چیز تازه ای در آن پیدا می کنی، چهره ی آن آدم برایت با همه ی چهره های دنیا فرق می کند. نمی توانی درست بفهمی چه چیزی موجب این تفاوت می شود، اما مهم این است که "این یکی با بقیه فرق می کند!" این جور وقت ها اگر قرار باشد تا آخر عمر فقط یک چهره را ببینی، بدون تردید همین یکی را انتخاب می کنی چون چاره ی دیگری نداری، چون فکر می کنی بدون این چهره ی متمایز، می میری یا دست کم نمی شود از مرده ها تمیزت داد.

طی این دو دهه زندگی میان آدم ها، فهمیده ام در دنیای آدم ها بیماری های مختلفی هست. یکی از بیماری های خطرناک ِ آدم ها، مرض ِ خاکستری دیدن است (این اسم را خودم رویش گذاشته ام): وقتی که حس می کنی آدم ها با همدیگر هیچ فرقی ندارند. انبوه آدم ها برایت مثل یک گله گوسفند می شوند؛ تفاوتی میانشان نمی بینی. هیچ چیز خاصی درونشان پیدا نمی کنی که با بقیه فرق داشته باشد. درست از این نقطه است که رنگ های مار خوش خط و خال و پر پیچ و خم زندگی ات به طرز مضحکی به خاکستری میل می کند. انگار همه چیز را از میان لایه ای غبار خاکستری می بینی. این بیماری هنوز اسم ندارد. راه های درمانش هم هنوز مشخص نشده. گمانم از آن بیماری ها باشد که پیش گیری دارد اما درمان ندارد!

این روز ها چشمم دنبال یک پوستر می گردد که راه های پیش گیری از این بیماری ِ بدون ِ نام را نشان بدهد. حس می کنم زندگی ام دارد به سمت خاکستری شدن میل می کند. در واقع بر حسب تجربه ی قبلی، پیش بینی می کنم اتفاقاتی مشابه، رنگ های باقی مانده ی زندگی ام را از بین ببرد. و هیچ چیز وحشتناک تر از این نیست ...

 

پ.ن ۱: از محققان، مبتلایان و بازماندگان ِ شاهد ِ این بیماری دعوت می شود مشاهدات، حدس ها یا نتایج خود را در مورد علل این بیماری، راه های پیش گیری و درمان ِ آن، برای ما (به نشانی commenting.blogfa.com ) ارسال کنند. لازم به ذکر نیست که طبق روال اینجور مسابقات، جوایزی ارزنده به قید قرعه تقدیم شرکت کنندگان می شود. می خواهید باور کنید، نمی خواهید هم باور نکنید!

پ.ن 2: این پست یعنی من هنوز هم ظاهراً زنده هستم، کسی که ظاهراً مُرد من نبودم اما عزیز ِفامیل و خانواده بود. مردنش را چندان باور ندارم. چنان که زنده بودن ِ خودمان را!

پ.ن 3: (برای آدم های وسواسی که می خواهند همیشه 100% مطمئن شوند) احتمالاً دلیل غیبت صغری ِ اینجانب، "پانوشت 2* " بود.

پ.ن 4: ستاره ها ("*") و نوشته های مرتبط با آنها کار "باریش" است. برای من ویراستار شده حالا!

           -----------------------------------------------------------------------

*: رجوع شود به 4 خط بالاتر! **

**: فکر کنم وسواس گرفتم. راستی وسواس هم از بیماری های مهم و شایع می باشد که بنابر اهمیت آن، حتی در قرآن هم آمده است. یادم نیست کجا ولی همونجا که خدا می گه "خلق ناس"، آخرش هم می گه: "مِن شر الوسواس"! یعنی از دست وسواس!   آره؟!

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/06/29ساعت 3:43  توسط اینجی  | 

در عین تحسین ِ مارکز، با او هم فکر نیستم که مرگ، زن آبی پوشی است که موهای بلندی دارد. مرگ باید انسان سیاه پوش و سردی فارغ از جنسیت باشد با این توانایی که در یک لحظه، حقیقت ِ وجود ِ انسانی را به خاطره ای مبدل کند.

 

                                     100_Years_of_Solitude

  

پ.ن: این روز ها دارم صد سال تنهایی را می خوانم.

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/21ساعت 1:59  توسط اینجی  | 

 

و ------ ساده دلان را در دنیا مجازات فرمود

بدست بندگان بیرحم خویش

و قرار داد بر دل هایشان زخمی که تا ابد بماند

بنگر که چگونه بر ساده دلی خود افسوس می خورند

همانا اوست که ساده دلان را دوست ندارد.

.

.

.

 

و قرار دادیم در این راه نیرنگ هایی بدست انسان هایی

و بدبختی با بی رحمی، و حماقت با قهر آمیخت

تا بسوزند انسان هایی که دل سوزاندند

و همانا دنیا محل دل سوزاندن نیست

و ------ فرمود

به کار خود بپردازید

پیش از آنکه کار شما را خراب کنند

و ذهنتان را

و روحتان را

و حتی جسمتان را.

و دنیا محل گذر است

بنگر که چگونه می گذری

پس بگذر که تنها گذرندگان آسوده تر می گذرند

همانا خودخواهان رستگارند.

 

--------------------------------------------------------------------

پ.ن: از نوشته ی ساعت ۳:۳۰ شب چه انتظاری دارید؟! همانا شب زنده داران مرخصند! رسماً!

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/15ساعت 4:53  توسط اینجی  | 

گاهی می خواهم بگویم دوستت دارم

اما می ترسم باور نکنی

و دروغ گو شوم

 

گاهی می خواهم تو را در آغوش بکشم

اما می ترسم پایت را پس بکشی، رهایم کنی

و بر زمین بیفتم

 

گاهی می خواهم به مردم کمک کنم

اما می ترسم مرا پس بزنند

مثل وقت هایی که می خواهم گربه ای را که برایش غذا ریخته ام، نوازش کنم

و او می ترسد و فرار می کند یا مرا گاز می گیرد

 

گاهی می خواهم تمام دنیا را در آغوش بکشم،

اما می ترسم سیم خاردار هایش در دستان و تنم فرو بروند...

 

 

 

پ.ن: به راستی سیم خاردار ها برای چه ساخته شدند؟

 

1

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 17:26  توسط اینجی  | 

 

خوب معلوم است چرا خدا همیشه تنهاست؛ وقتی همه چیز را می بیند و می داند ، چه طور می تواند کسی را دوست داشته باشد؟!

 

 

 

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/03ساعت 12:23  توسط اینجی  | 

  • انسان هیچ وقت در زندگی به آگاهی و اطمینان "کامل" نمی رسد. ای کاش حداقل پس از مرگ به این آگاهی و اطمینان می رسید.
  • یکی از حس های متناوب زندگی ام - که گاهی می آید- ، حس "بازیچه" بودن است. شاید شبیه همان حسی که آدم و حوا به عنوان «اولین تجربه» داشتند. بازیچه مثل موش آزمایشگاهی. جالب اینجاست که خودمان هم خودمان را بازیچه می کنیم.
  • فکر کنم فقط ما انسان ها برای خودمان «هزارتو» می سازیم.
  • گاهی فکر می کنم نابود گری و خراب کردن (به گند کشیدن) از بدیهی ترین خصوصیات بشر است؛ احتمالا توی DNA ی همه ی انسان ها هست. اگر بگویم تو خون مردها بیشتر از زن هاست، لابد ترش می کنید و ربط می دهید به شاخه های انحرافی و افراطی فمینیسم. اما آیا شما قبول ندارید در طول تاریخ مردها بیشتر از زن ها جنگ طلب و طالب تغییر و پیشرفت های عظیم بوده اند؟ طالب پیشرفت های عظیم و بلند پروازی های نابودگرانه...
  • مقایسه ی زندگی بشر در زمان حال با زندگی بشر در آغاز، آدم را یاد موجودات مسخ شده می اندازد. انگار که بشر مسخ شده است.
  • حماقت های آدمی را پایانی نیست.
+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1386/02/10ساعت 1:21  توسط اینجی  | 

 

قلبم را بُردی، تشریح کردی، بعد مثل تکه ای آشغال دور انداختی.

 

پ.ن: چطور بودم "دکتر"؟!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1386/01/26ساعت 0:12  توسط اینجی 

 نمي دانم چرا هميشه در همه ي کارتون ها و بيشتر فيلم هاي رومانتيک خانوادگي (فکر کنم همين الان اين ژانر رو از خودم درآوردم!) دختر و پسر عاشق هم مي شوند، به هم مي رسند و کارتون يا فيلم با عشق مفرط!! و خوبي و خوشي پايان مي يابد؟!

تصميم مي گيرم بعد از اين که پري دريايي يکي يکي گلبرگ هاي گل را کند و با هر گلبرگ به طور متناوب گفت: He loves me, He loves me not, He loves me!... و در نهايت جادوگر بدجنس و زشت شکست خورد و پري دريايي، با پسري که Loves her!، ازدواج کرد، بعد از اين که داستان عاشقانه اي که از کتاب کودکان سر در آورده را براي دختر ِ نداشته ام خواندم، بعد از اين که به کلمه ي عشق در کتاب داستان رسيدم و دختر کوچولو پرسيد عشق يعني چي؟، بهش بگويم: "عشق يه چيزيه که يا هرگز نبوده يا فقط قديما بوده يا  فقط تو کتابها و فيلم ها پيدا مي شه..."

تصميم مي گيرم نگذارم دختر ِ نداشته ام دنبال چيزي خيالي بگردد و به آن نرسد. تصميم مي گيرم نگذارم  دختر ِ نداشته ام از عشق مفهومي بسازد که هيچ وقت در واقعيت پيدايش نکند. شما هم تصميم بگيريد پيش از آنکه دخترتان در نتيجه ي تجربه هاي واقعي اش دريابد که عشق فقط مفهومي انتزاعي دارد، او را در اين مورد آگاه کنيد. تا در آينده دختري نشود که .......................................................................... ...........................................................................................(نقطه ها حالا حالاها ادامه دارد پس با عرض پوزش در مصرف نقطه صرفه جويي مي کنم) 

 

                   با تشکر؛

«سازمان بهينه سازي مصرف کلمات!»

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  دوشنبه 1385/07/24ساعت 14:10  توسط اینجی  | 

 

           براي چي نگه مي داريد احمق ها؟!

        من فقط مي خوام از خيابون رد شم، اگر بگذاريد!!

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/22ساعت 19:50  توسط اینجی  |