با حساب من 12روز مانده است به سالگرد یک یا چند خاطره.
از حالا دارم از خودم قول می گیرم که امسال دیگر هیچ بهانه و هیچ دلیلی برای لج بازی نتواند مرا از رفتن منصرف کند.
مهم نیست در حضور چه کسی یا چه کسانی، مهم این است که فقط یک روز در سال برای زنده تر کردن خاطره ای شخصی و یک روز در سال برای در آن ارتفاع بودن و گرامی داشت ِانسان هایی بزرگ فرصت دارم.
یک روز در سال برای زنده کردن خاطره ای که تلخی ای در آن نهفته است و از قضا امسال یادآوری اش برایم تلخ تر خواهد بود. بار ها بی آنکه حواسم باشد، آن خاطره را روی قلوه سنگ های سُست و زیر آفتاب ِ شفاف و تند مرور کرده ام. بار ها در ذهنم بالای آن اتاقک خاطره انگیز که در واقعیت همیشه حضوری کوتاه و چند دقیقه ای در آن داشته ام، نشسته ام و از آن پنجره ی کوچک با حالتی آمیخته با غم، تفکر و یادآوری، طبیعت ِ دست خورده ی بیرون را از آن ارتفاع نگاه کرده ام.
دوست ندارم فرصتی را برای شنا کردن در خاطرات از دست بدهم حتی اگر خطر غرق شدن داشته باشد. دیگر می دانم آدم هایی که برای لحظاتی به نقطه ای نا معلوم خیره می شوند و بی آنکه پلک بزنند، انگار از ورای اجسام، دوردست ها را می بینند، در "حال" زندگی نمی کنند بلکه در گذشته و یا خیالاتشان شناورند. در بین زمان های مختلف، حال کمترین ارزش را برایشان دارد، برای آینده تنها گوشه چشمی خیال انگیز بس است و این گذشته است که بیشترین قسمت مغزشان را به خود مشغول کرده است. اگر "به پیش" بگویند، در ذهن می خواهند "به پس" بروند و داشتن ِامید به آینده برایشان کار چندان راحتی نیست.