تو چهره ی هر آدمی چیزی هست که آن را از باقی چهره ها تمیز می دهد و قابل شناسایی می کند. اما از دور که به توده ی آدم ها نگاه کنی، همه اشان شکل هم اند. انگار از روی هم کپی شده اند! کمی نزدیک تر که می شوی، می توانی تفاوت ها را ببینی اما چیز مشخصی از چهره ها در خاطرت نمی ماند.
وقتی به یک آدم از نزدیک هم نزدیک تر می شوی، وقتی هر بار دیدنش باز هم برایت تازگی دارد؛ انگار هر بار چیز تازه ای در آن پیدا می کنی، چهره ی آن آدم برایت با همه ی چهره های دنیا فرق می کند. نمی توانی درست بفهمی چه چیزی موجب این تفاوت می شود، اما مهم این است که "این یکی با بقیه فرق می کند!" این جور وقت ها اگر قرار باشد تا آخر عمر فقط یک چهره را ببینی، بدون تردید همین یکی را انتخاب می کنی چون چاره ی دیگری نداری، چون فکر می کنی بدون این چهره ی متمایز، می میری یا دست کم نمی شود از مرده ها تمیزت داد.
طی این دو دهه زندگی میان آدم ها، فهمیده ام در دنیای آدم ها بیماری های مختلفی هست. یکی از بیماری های خطرناک ِ آدم ها، مرض ِ خاکستری دیدن است (این اسم را خودم رویش گذاشته ام): وقتی که حس می کنی آدم ها با همدیگر هیچ فرقی ندارند. انبوه آدم ها برایت مثل یک گله گوسفند می شوند؛ تفاوتی میانشان نمی بینی. هیچ چیز خاصی درونشان پیدا نمی کنی که با بقیه فرق داشته باشد. درست از این نقطه است که رنگ های مار خوش خط و خال و پر پیچ و خم زندگی ات به طرز مضحکی به خاکستری میل می کند. انگار همه چیز را از میان لایه ای غبار خاکستری می بینی. این بیماری هنوز اسم ندارد. راه های درمانش هم هنوز مشخص نشده. گمانم از آن بیماری ها باشد که پیش گیری دارد اما درمان ندارد!
این روز ها چشمم دنبال یک پوستر می گردد که راه های پیش گیری از این بیماری ِ بدون ِ نام را نشان بدهد. حس می کنم زندگی ام دارد به سمت خاکستری شدن میل می کند. در واقع بر حسب تجربه ی قبلی، پیش بینی می کنم اتفاقاتی مشابه، رنگ های باقی مانده ی زندگی ام را از بین ببرد. و هیچ چیز وحشتناک تر از این نیست ...
پ.ن ۱: از محققان، مبتلایان و بازماندگان ِ شاهد ِ این بیماری دعوت می شود مشاهدات، حدس ها یا نتایج خود را در مورد علل این بیماری، راه های پیش گیری و درمان ِ آن، برای ما (به نشانی commenting.blogfa.com ) ارسال کنند. لازم به ذکر نیست که طبق روال اینجور مسابقات، جوایزی ارزنده به قید قرعه تقدیم شرکت کنندگان می شود. می خواهید باور کنید، نمی خواهید هم باور نکنید!
پ.ن 2: این پست یعنی من هنوز هم ظاهراً زنده هستم، کسی که ظاهراً مُرد من نبودم اما عزیز ِفامیل و خانواده بود. مردنش را چندان باور ندارم. چنان که زنده بودن ِ خودمان را!
پ.ن 3: (برای آدم های وسواسی که می خواهند همیشه 100% مطمئن شوند) احتمالاً دلیل غیبت صغری ِ اینجانب، "پانوشت 2* " بود.
پ.ن 4: ستاره ها ("*") و نوشته های مرتبط با آنها کار "باریش" است. برای من ویراستار شده حالا!
-----------------------------------------------------------------------
*: رجوع شود به 4 خط بالاتر! **
**: فکر کنم وسواس گرفتم. راستی وسواس هم از بیماری های مهم و شایع می باشد که بنابر اهمیت آن، حتی در قرآن هم آمده است. یادم نیست کجا ولی همونجا که خدا می گه "خلق ناس"، آخرش هم می گه: "مِن شر الوسواس"! یعنی از دست وسواس! آره؟!