تبليغاتX
نگذار به بادبادک ها شلیک کنند! - توهمات (2)
همه ی آدم ها تنها هستند، حتی اگر ندانند!

تماشای تباهی ِ لحظه ها کار من نبود...

 

نشسته ام پشت میز، منتظر دوستم هستم که دو نفر از کنارم رد می شوند و می روند دور میز روبرویی می نشینند. اول دخترک نظرم را جلب می کند. شاید به خاطر رنگ های تند شالی است که سرش کرده. حرکاتش به نظرم اغراق آمیز می رسد. به خصوص ادا اطوار هایی که با دستش موقع سیگار روشن کردن در می آورد. البته شاید طبیعی باشد؛ به خاطر برق لاک ِ روی ناخن های بلندش. از اینجا که نشسته ام می توانم نیم رُخش را ببینم؛ با بینی عمل شده، مو های مش کرده و خط لب صورتی پُر رنگش که لبش را به طوری غیر طبیعی بزرگ کرده است. حالا دارد از خنده غش می کند. خنده اش به نظرم حتی از ظاهرش هم تصنعی تر است. نگاه مضحکی به پسره می اندازد. پسره دستش را دراز می کند تا از روی میز، پاکت قرمز سیگار را بردارد. همراه با سیگاری که بر می دارد، نگاه من هم به سمت او می رود. جوانی مو بلند است که نیمرخش را می بینم. یک لحظه خشکم می زند. آشناست؛ در واقع زمانی فکر می کردم دارم می شناسمش، اما انگار هیچ وقت نتوانستم بشناسمش، فرصتی نبود. او هم به گمانم مرا آن طور که باید نشناخت یا نخواست بشناسد. بی حرکت و مات نگاهش می کنم. دور چشمش را هنوز همان حلقه ی تیره گرفته. بی صدا آه می کشم. حس می کنم چیزی می خواهد خفه ام کند. نگاهش را دنبال می کنم و در می یابم آن طور که آن وقت ها مرا نگاه می کرد، دختر روبرویش را نگاه نمی کند، در چشم های او دنبال چیزی نمی گردد. دخترک هم مثل من نیست، زمانی که در موقعیتی ظاهراً مشابه ِ او بودم. چشم های دختره ناخودآگاه از نگاه او فرار نمی کند و باعث نمی شود او خنده اش بگیرد. موبایل دخترک زنگ می زند و پس از چند لحظه تردید، به آن جواب می دهد. فرصت ندارم فکر کنم از روی خستگی و بی حوصلگی است که جوانک به اطراف نگاه می کند، یا چیز دیگری. نگاهش که به من می رسد، ثابت می ماند و حالتی مبهم بین دقت و تعجب به خود می گیرد. نمی توانم از نگاهش چیزی تشخیص بدهم. احساس مبهمی دارم. نگاهم را به قصد از او بر می دارم و به زیر ِ دست های یخ کرده ام، به طرح های چوب ِ روی میز چشم می دوزم. بی آنکه سرم را بلند کنم، در لبه ی نگاهم، نگاهش را می بینم که هنوز به سمت من است. دلم می خواهد بدانم دارد به چه چیز فکر می کند.

می ترسم مثل سابق غیر قابل پیش بینی باشد و کاری ازش سر بزند، مثلاً جلو بیاید و چیزی بگوید. آن وقت است که من بیهوده دنبال واژه ها می گردم و چیزی نمی یابم و او مثل آن وقت ها معنی سکوتم را نمی فهمد و چیز دیگری برداشت می کند. به جز این، حالا بعد از این همه وقت، آن هم در حضور دختر روبرویش، زیر ِ نگاهش احساس عذاب می کنم. بلند می شوم و بی آنکه برای آخرین بار نگاهش کنم از در بیرون می آیم. با خود می اندیشم آن فضای محو شده در آن دود ِ غلیظ ِ رخوت جای من نبود. تماشای تباهی ِ لحظه ها کار من نبود...

درست نمی دانم کجا دارم می روم. صدای بوق ماشین ها، همهمه ی آدم ها، فریاد مسافر کش ها در سرم می پیچد. شاید سردردم به خاطر این سر و صدا ها باشد؟ حسی مثل بغض را قورت می دهم اما افکارم را نمی توانم قورت دهم. در این فکرم که اگر من جای آن دختر نشسته بودم، این بار درباره ی آن تیرگی دور چشم هایش چه فکری می کردم؟

+ مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin نوشته شده در  چهارشنبه 1386/07/11ساعت 20:35  توسط اینجی  |