فيلم «باغ فردوس،5 بعد از ظهر»1 اصلاً خوب نبود!
باز هم همان سوژه ي تکراري: دختري عاشق مردي مي شود که جاي پدرش است.
بارها در فيلم هاي قديمي و جديد، ايراني و خارجي اين سوژه را ديده ايم. نمي دانم چرا کارگردان ها براي بيننده اشان احترام قايل نيستند. فکر مي کنند بيننده از پشت کوه آمده و اين اولين فيلمي است که مي بيند؟ يا فکر مي کنند با اضافه کردن چند تا نکته ي حاشيه اي مي توانند تکراري بودن اصل موضوع را بپوشانند؟!
من درست همان موقع که دختره رگش را زد، گفتم که"اين دو تا عاشق هم مي شن."
آنجا که مادره به دختره مي گفت: من تو زندگيم خيلي اشتباه کردم. تو اشتباه نکن، فکر کردم دختره جناب دکتر را ول مي کند مي رود سراغ همان پسر جوان که عاشقش شده بود. اما دختره اين کار را نکرد. يا من اشتباه منظور مادره را فهميدم يا دختره!
صحنه ي آخر هم ظاهراً دختره و دکتر همديگر را مي خواهند و مرغ عشق ها درست همان لحظه جيک جيک مي کنند توي قفس!! اما فيلم نشان نداد که بعدها دختره باز هم از زندگي با مردي که جاي پدرش است راضي خواهد بود يا نه؟! من که شرط مي بندم وقتي زمان بگذرد چنين دختري از زندگي با چنين مردي خسته مي شود و پشيمان.
ولي مردم ظاهراً از اين فيلم بدشان نيامده بود. براي سينماهاي روز جمعه همين قدر کافي است که سينما تاريک باشد و خوراکي فراهم، و فيلم پاياني غم انگيز نداشته باشد؛ همه چيز به خوبي و خوشي تمام شود.
** ** ** **
بعد از سينما آن قدر هوا خوب بود که حسابي هوس پياده روي کردم. با اين که 8 شب به بعد، کمتر دخترها تنها بر مي گردند، مامانم دلش برايم سوخت و خواست عقده اي نشوم، خودش با اتوبوس برگشت و من پياده!
اول سر راه رفتم پارک دانشجو، داشتم دور مي زدم، دختري (تقريباً آشنا) را که بعد از ظهر تو اتوبوس ديدم و بعد از پياده شدن با دوست پسرش همراه شد، دوباره آنجا ديدم ولي با يک پسر ديگر! مطمين بودم که پسر بعد از ظهري تي شرت نارنجي پوشيده بود ولي مال اين يکي مشکي بود! مي دونستم که دو سه تا دوست پسر دارد ولي فکر نمي کردم بعد از ديدن يکي، با آن يکي برود بيرون! خوب نگاه کردم تا هيچ جاي ترديدي برايم نماند. البته من دلم براي آن پسرها نمي سوزد چون مطمینم خودشان هم اگر بدتر نباشند، بهتر نيستند!
رفتم طرف زمين بازي ولي شلوغ تر از آن بود که بتوانم کوچولو شوم و يواشکي تاب سواري کنم. تصميم گرفتم تا قبل از اين که مزاحمي پيدا شود و مثل هميشه از دماغم در آورد و مجبور شوم با عمليات کُماندو بازي از دستش فرار کنم، از پارک خارج شوم. برگشتم توي پياده رو و روي سنگفرش هاي قديمي و آشنا راه رفتم. تا جايي که چشم کار مي کرد، هيچ دختري تنها قدم نمي زد. مي دانستم بايد توي گوشم به طور ذهني پنبه بگذارم تا از متلک ها و حرف هاي رکيک عصبي نشوم، تا اين آخرين باري نباشد که تنهايي پياده روي کنم. موقع راه رفتن چند بار زير چشمي مراقب مانکن هاي داخل مغازه ها بودم که يواشکي تکان نخورند.
خانواده ها چند نفري آمده بودند توي خيابان و مي خوردند و اِسلو موشِن راه مي رفتند.
از جلوي مدرسه ي راهنماييم گذشتم. ديوارهايش را نقاشي کرده بودند؛ حالا قابل تحمل تر شده بود اما هنوز حاضر نيستم به آنجا برگردم. از پايين همان ديواري رد شدم که پسرهاي شَرّ ِدبيرستان بغلي زنگ هاي تفريح سيگارت مي انداختند توي حياط. چراغ کلاس ما هنوز روشن بود. بعد از آن که دبيرستاني شدم چند بار خواستم بروم آنجا سر بزنم. فقط مي خواستم دو سه تا از معلم هايم را ببينم، بقيه برايم مهم نبودند. اما هيچ وقت نرفتم، نتوانستم! هيچ وقت نتوانستم به مدرسه هايي که در آن درس خواندم سر بزنم. برايم کار خيلي سختي بود.
وقتي نزديک خيابان محل سکونتمان شدم، روسري ام را کمي جلوتر کشيدم و فکر کردم اين همه پسر علاف که توي کوچه و خيابان وقت تلف مي کنند تا ساعت 12 شب هم مي مانند بدون اين که از چيزي بترسند يا کسي درباره اشان حرفي بزند.
پانوشت1: با اين حال از فيلم «گرگ و ميش» قابل تحمل تر بود!! توصيه مي کنم پولتان را بابت ديدن اين فيلم حرام نکنيد!