ديشب نمي دانم براي چندمين بار فيلم نفس عميق را مي ديدم. فقط همين قدر مي دانم که تعدادش هنوز با انگشتان دست قابل اندازه گيري است و بيشتر نشده.
نمي دانم تا چه اندازه احمقانه است که وقتي ناراحتم، اين فيلم تلخ را هم ببينم. چرا تلخ؟! چون زندگي ما هم تلخ است. چرا ناراحت کننده؟! چون بدبختي هاي خودمان و نسل خودمان را در فيلم مي بينيم. چرا دردناک؟! چون غرق شدن خودمان را با چشمان خودمان مي بينيم. تقريباً همه ي ما، همه ي همنسل هايمان، در آن سد غرق شده ايم/ غرق مي شويم.
پرويز شهبازي (نويسنده و کارگردان فيلم) در سکانس پاياني فيلم با لحني کاملاً غمگين (گويا مي داند که ما هم غرق شده ايم يا مي شويم و از اين گريزي نيست) از حادثه ي افتادن دختر و پسري در سد خبر مي دهد و به ما مي گويد: "شما بريد، اينجا واي نسيد..." و ما مي رويم با سرنوشت نا معلوممان تا در مِه ناپديد شويم. تا کسي غرق شدنمان را نبيند...
بدبختي و درد ما هم مثل زجر کشيدن کامران بي صدا و مسکوت است. آرزوهاي ما هم درست مثل دل خوشي هاي منصور و آيدا، کوچک و ساده است. اينها همه در صورتي است که خودمان در حال غرق شدن باشيم و هنوز ياد نگرفته باشيم براي غرق نشدن بايد ديگران را غرق کرد...
همه ي شخصيت هاي اصلي فيلم معصومند. با وجود همه ي شيطنت ها و کارهاي خلاف (؟!) که مرتکب مي شوند. با وجود فرار کردنشان و غرق شدنشان معصومند.
از کامران و منصور و آيدا گرفته تا دو قلو ها که ساده و شايد احمق اند و اباذر که براي حاج آقا (رييس مسافر خانه) کار مي کند و جوانان شر محل که در آن محله ي فقير نشين تفريحشان قطع کردن برق محل، درست هنگام پخش شدن کُشتي از تلويزيون است ... همه دارند غرق مي شوند، شايد براي همين هم معصومند. شايد چون حقشان نيست که غرق شوند.
سوالي که بعد از ديدن اين فيلم برايم پيش مي آيد اين است که کامران و منصور چطور، کجا همديگر را پيدا کرده اند؟! کامران که دانشجوست، از خانواده اي پولدار، و منصور که از خانواده اي بدبخت و فقير است و ظاهراً دانشجو هم نيست. تنها نقطه ي مشترکشان دردشان است، و فرارشان. و مسلماً به خاطر همين با هم دوست شده اند.
نفس عميق بهترين فيلمي است که حال جوانان امروز را بازگو مي کند. ولي اگر مي خواستم پيشنهادي در مورد ساختن فيلم ديگري در رابطه با جوانان به پرويز شهبازي بدهم، به او مي گفتم يک جاي کار بعدي اش به غرق شدن در اعتياد هم اشاره اي بکند. به جواني که براي غرق نشدن، خودش را در اعتيادش غرق مي کند هم اشاره اي داشته باشد. اين هم يک بدبختي پنهان يا آشکار ديگر است.
آهنگ پاياني فيلم (ساخته ي مهرداد پاليزبان) هم کاملاً با روحيه ي فيلم متناسب است. موسيقي زير زميني راک که هنوز نمي تواند عميق نفس بکشد...
